X
تبلیغات
پندار

پندار

یاد نامه نگار برناباد

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}


در فاصله ی سده های دهم تا دوازدهم و نیمه ی اول سده ی سیزدهم که حدود سه صد و پنجاه سال را احتوا می کند، حوزه ی ادبی کوچکی در روستای سرسبز برناباد وجود داشته که از نظر کیفیت و محتوا، در تاریخ ادبیات کشور ما دارای اهمیت فراوان می باشد.

برناباد دهکده یی است که به فاصله 5/12 کیلومتری شمال شرق غوریان قرار دارد و غوریان در 5/66 کیلومتری غرب شهر هرات موقعیت دارد.

این حوزه ی ادبی کوچک عمدتا از افراد خانواده یی تشکیل می یابد که نزدیک به چارصد سال درین دهکده زندگی به سر برده و به میرزایان برناباد شهرت داشته اند و گاه به گاه افراد دیگر از اهل ادب و هنر بر اساس رابطه های دوستانه ادبی و هنری به این دایره ادبی پیوسته و آنرا غنای بیشتر بخشیده اند، مانند حسن شاملو، عباس شاملو، سعد الدین محمد راقم فصیحی، خواجه صلاح فایض، ناظم هروی و چندین دیگر.

تا شصت و هفتاد سال پیش از امروز درباره این حوزه ادبی و شاعران و خطاطان و نویسندگان آن، معلومات روشن و موثقی در دست نبود.

علی الظاهر استاد خلیل الله خلیلی نخستین کسی بوده است که در آثار هرات (جلد دوم) ضمن یاد آوری از میرزا ارشد و میرزا ابو طالب مایل، در باره ی خانواده ی برنابادی و آخرین نویسنده آن خاندان میرزا محمد رضا و تذکره ی او به اجمال سخن گفته است.

مایل هروی با نگارش و چاپ رساله "میرزایان برناباد" در سال 1348 که از روی نسخه ی تذکره ی محمد رضا برنابادی (محفوظ در انجمن تاریخ  و فعلا متعلق به کتابخانه ی اکادمی علوم) و نسخه مربوط به خانواده ی برنابادیان انجام داده و نیز چاپ منتخبی از اشعار میرزا ارشد برنابادی به سال (1348) در تهران، به شناسای تذکره محمد رضا و معرفی چندتن از میرزایان برناباد، کمک بیشتری به تاریخ ادب کشور و علاقه مندان شعر و سخن رسانید.

اما کار اساسی و قابل توجه در باره ی تذکره ی محمد رضا برنابادی، چاپ عکس آن از روی نسخه لننگراد میباشد که توسط ن.ن. تومانویچ به سال 1984 در مسکو انجام یافته است. این نسخه "درفوند موزیم آسیایی، بخش انستیتیوت شرق شناسی لننگراد مربوط به اکادمی علوم اتحاد شوروی، در سال 1951 گذاشته شده است. قبلا این نسخه خطی در کلکسیون کتاب فروشی بخاری به نام میر صالح میرک باسیف قرار داشته که موصوف آنرا به موزیم سابقه آسیایی به شکل تحفه اهدا نموده بود."

چون نسخه لننگراد عینا به صورت عکس چاپ شده، لازم نیست مشخصات آن که توسط توماندویچ توضیح گردیده، یاد آوری شود، اما اینقدر باید گفته شود که این نسخه دارای (223) صفحه میباشد و خط آن خوب و خواناست اما نام کاتب و تاریخ و جای کتابت را ندارد و ترجمه آن به زبان روسی به وسیله ن.ن. توماندویچ، با متن اصلی یکجا چاپ شده، و به شمول مقدمه مترجم تعداد صفحه آن به (240) میرسد. و نسخه اکادمی علوم دارای خط خوب و خواناست و شماره صفحات آن که بعدا نمره گذاری شده به (239) میرسد و کاتب آن عبدالوهاب از احفاد محمد رضا بوده که به سال 1272 هجری آنرا به تحریر آورده است، مگر این امر قابل تامل پنداشته میشود.

محمد رضا برنابادی آخرین فرد شاعر و نویسنده و خوشنویس از دودمان میرزایان برناباد بود که با نگارش این تذکره، نام شاعران و نویسندگان و خوشنویسان و دیگر نام آوران حوزه ادبی برناباد را بلند آوازه گردانید و اهل ادب را متوجه این دهکده ی از نظر افتاده و ناشناخته ی ادب خیز ساخت.

بدانگونه که در صفحه ی دوم متن تذکره به مشاهده میرسد، آغاز نگارش آن به احتمال سال 1212 هجری خواهد بود، زیرا او می نویسد که :  "... تا حالکه- آدنه و نه رمضان- و همین عبارت مشعر بر تاریخ سال هجری آن است..." و در ذیل عبارت "آدنه و نه رمضان" رقم (1212) را نوشته و کلمه "آدینه" را به غرض مطابقت با تاریخ مطلوب یعنی (1212) بدون حرف (ی) و به شکل "آدنه" نگاشته است. و بدین ترتیب معلوم می شود که آغاز و پایان این تذکره در ربع اول سده سیزده ی هجری صورت پذیرفته و این نسخه اثری از سده سیزده و از یک نویسنده ی این سده میباشد و در مطالعات ادب این عهد در نظر گرفته می شود، اگر چه مطالب آن عمدتا به سده (12) و قبل از آن مربوط دانسته شود.

تذکره محمد رضا برنابادی یکی از سرچشمه های بسیاد معتبر و ارزشمند تاریخ ادب کشور ما به حساب می آید و معلومات آن در باره دودمان برنابادی، دست اول و مستند می باشد و اگر این تذکره در میان نمی بود شاید ما امروز آگاهی چندان از سیما های ادبی برناباد و حوادثی که درین دهکده رویداده، در دست نمی داشتیم.

محمد رضا که آثار و اسناد خانواده گیش چند بار در اثر حوادث و رویداد های واقع شده، به تاراج رفته، به خوبی می دانسته که اگر تذکره او دارای نسخه واحد باشد ممکن است آن نسخه در اثر پیشامدی از میان برود و زحماتی را که در راه احیا و حفظ نام و آثار اسلاف خود کشیده به هیچ برابر شود، بنابرین او تذکره ی خود را شش مرتبه باز نویسی کرده تا اگر دو سه تای آن دستخوش حادثه گردند و از میان بروند ، دو سه تای دیگر آن باقی بمانند. به سبب همین تجربه و احتیاط این آدم دور اندیش، بعضی از نسخه های دست نویس خود او و نیز نسخه هایی که از روی آنها تهیه شده، اکنون در بعضی از کتابخانه ها و نزد بعضی از اشخاص دستیاب می شوند.

در باره اهمیت و ارزش تذکره ی محمد رضا برنابادی، ن.ن تومانویج در مقدمه ممنع خود به زبان روسی مطالبی را یاد آور گردیده که قابل توجه پنداشته می شود و لازم می نماید پاره یی از گفته ها و برداشت های او به عنوان نظر یک دانشمند خارجی در پیرامون این تذکره ی از ترجمه مقدمه که به وسیله خواجه علیموف و فرمایش به زبان دری صورت پذیرفته و در شماره (31) مجله ی خراسان (1365) به چاپ رسیده به نقل گرفته می شود:

"محمد رضا برنابادی مولف تذکره، در نوشتن وقایع و حوادث و نشان دادن مناسبات ماقبل فیودالی در حوزه ی هرات، در سده های 18 و 19 که خود شاهد حوادث زیادی بوده است، با دید انسانی نگریسته و آنرا به شکل واقعی و عینی نگاشته است...

در تذکره محمد رضا برنابادی، خواست و علاقه مندی مردمان اطراف ولایات نیز انعکاس داده شده است.

... چیزیکه در تذکره ی محمد رضا برنابادی قابل تامل و تعمق است این است که چنین معلوماتی را در کتابهای تاریخی دیگر همان عصر که به نفع پادشاهان انتشار گردیده، نمی توان جست و جو پیدا کرد، زیرا مورخان درباری توجه قابل ملاحظه یی را در باره ی عینیت واقعات در نظر نداشته اند.

... احتمالا محمد رضا در مورد جغرافیای افغانستان، آسیای میانه، ایران و هند نیز معلومات خوب و مفصل داشته و زبان عربی را میدانسته است. چنانکه نقل قول های از آیات قرآن می آورد و به روایات انجیل نیز آشنایی دارد.

دانش ادبی محمد رضا نیز خیلی غنی بوده است و این مطلب را میتوان از ورای تذکره موصوف که در آن از نویسنده گان و شاعران فارسی و تاجیکی زبان یاد آوری کرده است. درک کرد.

او خود شاعر بود و در اشعارش محبت بی پایان نسبت به شاعران دیگر دارد. در دقایق سخت و دشوار زندگی به شعر پناه میبرد و به این وسیله خود را تسلی میداده است.

... اشعار مولف به صورت کل دارای اهداف مشخص و معیین بوده و محتویات آنها را خواهش، شکایت، مدح، تمجید، امیداواری به خاطر بهبود بخشیدن امور مربوط به او مرثیه و غیره تشکیل می دهد. قسمت زیاد نمونه ی آثار نیاکان شاعر، این مطلب را میرساند که این شاعران در زمان و عصر خویش در بین مردم و جامعه مقام ارزنده یی داشته اند و بنابرین ملحوظ است که شاعر و نویسنده نه تنها اهمیت تاریخی و کلتوری دارد بلکه در زمره یادگار ادبی نیز محسوب میشود.

... در بخش ادبی تذکره، در اشعار نیاکان شاعر و اشعار خودش، واقعات تاریخی زیادی درج گردیده است که معلومات خوبی را در مورد اشخاصی که نقش عمده و اساسی را در زندگی اجتماعی جامعه هرات بازی کرده اند، ارائه میدارد.

یکی از دلایلیکه این خاندان را معروف ساخته، آشنایی ایشان با هنرخطاطی است که از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته و در طول قرون راه طولانی را طی کرده است. خطاطی برای مردمان فقیر راه امرار معاش و برای مردمان مستعد مفهوم هنر به خاطر هنر را داشت. خاندان برنابادیها در قرن های 16-17 از هنر خطاطی بهره کافی داشته اند که این مطلب نه تنها دانش و استعداد هنری ایشان را نمایان میسازد بلکه نشان دهنده ی سیمای معنوی آنان نیز محسوب می شود .... هنر خطاطی درین خاندان نه تنها کسب و شغل محسوب میگردد، بلکه آثار دستنویس ایشان از نظر هنر خط شناسی نیز دارای مقام ارجمند و والایی میباشد...."

محمد رضا قسمت بیشتر تذکره ی خودر ا به گزارش احوال و ذکر آثار گذشته گان خانواده میرزا برناباد اختصاص داد و بقیت آنرا موقوف سرگذشت اندوهبار خود گردانیده است.

سر سلسله دودمان میرزایان برناباد، سراج الدین علی نام داشته که علی الظاهر در قرن (15) از مکه به خراسان مهاجرت نموده و در قصبه ی برناباد متوطن گردیده و خانواده با فضیلت و ادب پرور میرزایان برناباد را بنیان گذاری کرده است. افراد معروف این خانواده که در حیات خود مصدر امور توجه پذیر فرهنگی یا اجتماعی گردیده و یا به مقام و منصبی رسیده، به دوازده تن میرسند که بدینگونه اند:

خواجه سراج الدین علی، خواجه جلال الدین ارشد، خواجه محمد طاهر، خواجه محمد هاشم، خواجه علی اکبر، میرزا ارشد، میرزا محمد طاهر، میرزا محمود، میرزا ابوالفتح، میرزا ابو طالب مایل، میرزا محمد کاظم و میرزا محمد رضا.

درباره هر یک ازین افراد درتذکره محمد رضا حرفهایی وجود دارد. از لحاظ فرهنگ و ادب و شعر، میرزا ارشد و میرزا ابو طالب مایل و میرزا محمد رضا مولف تذکره ی مورد بحث از همه برجسته تر و یک سر و گردن بلند تر اند.

میرزا ارشد به پنج واسطه به سراج الدین علی میرسد. وی که در (10259) زاده شده و در (1114) در گذشته، شاعر و خطاط چیره دستی بوده است که بیش از ده هزار بیت شعر سروده، قسمتی از اشعار ارشد در سفر مکه از میان رفته و از مقدار باقیمانده آن، مایل هروی منتخبی ترتیب داده و در تهران به چاپ رسانده است. اشعار ارشد مستحکم و دارای محتوای دلپذیر است. او هشت بار قرآن کریم را به خط زیبای خود بازنویسی کرده و خود درین باره گوید:

          قلم به موسم پیری عصای من شده است

                                                  کلام حق چمن دلکشای من شده است

         بجز کتابت قرآن نباشدم کاری

                                                  از آن امور خفی آشنای من شده است

        قلم به مصحف هشتم چو زد رقم ارشد

                                                 ضمان هشت بهشت از برای من شده است

به قول مایل هروی، نسخه یی از دیوان میرزا ارشد به خط ابوتراب ابن محمد مهدی برنابادی مکتوب در (1185) کتابخانه ی عبدالصمد مجددی محفوظ میباشد.

غزلی از ارشد:

       گسیخت سلسله ی نطق و گفت و گو باقیست

                                                 گذشت فصل گل و فیض رنگ و بو باقیست

      چه عشوه زد ره ی آرامشم نمیدانم

                                                 که عمر در طلبش رفت و جست و جو باقیست

      بس این نتیجه ز نساجی سخن ما را

                                                 که ریخت گر چه ز هم پیرهن، رفو باقیست

     شده است هر رگ مویی چو جوی شیر مرا

                                                هنوز چاشنی شیر در گلو باقیست

    چه دور ها که به آخر رسید و ، دور سپهر

                                                شکست اینهمه خمخانه و سبو باقیست

    کدام آب ندانم طهارت دل داد

                                                که هر چه داشتم از من رمید و او باقیست

    ببین شکوه محبت که دایم ارشد را

                                                ز چهره رنگ پریده است و آبرو باقیست

 پس از ارشد، میرزا ابوطالب مایل برادر زاده ی و داماد او که مرد فاضل و شاعر و خوشنویس است، در میان میرزایان برناباد از شهرت بیشتر برخورداری دارد. میرزا محمد رضا او را به آراسته گی فضل و کمال و فصاحت کلام می ستاید. ابوطالب مایل شعر زیادی داشته که مقداری از آن در حوادث برناباد از میان رفته و آنچه از او باقی مانده و محمد رضا آنرا جمع و تدوین کرده به شش هزار بیت بالغ می شود و مایل هروی این دیوان را نزد محمد حسن از احفاد او در هرات دیده است. وفات میرزا ابوطالب مایل در 1130 واقع شده و تذکره محمد رضا بهترین مرجع برای شناخت او به حساب می آید.

نمونه سخن مایل:

    صفای پشت گل یادی از آن او میدهد ما را

                                            صنوبر مژده یی زان قد دلجو میدهد ما را

   به صحرا لاله باشد خون صید آن شکار افگن

                                            نشان زان تیر مژگان چشم آهو میدهد ما را

   دلیل کعبه رخسار، زلف کافرش باشد

                                           به کف سر رشته ی اسلام هندو میدهد ما را

  چرا باید کشید از ناف آهوی ختن منت

                                          چو مشک چین زلف آن عنبرین مو میدهد ما را

  چو برقی کز نشاط دیدن خرمن شود خندان

                                          فریب حسن خلق آن آتشین خو میدهد ما را

پدر محمد رضا، که محمد کاظم نام داشت و فرزند ابوالفتح و نواسه ابوطالب مایل بود، به سه واسطه به میرزا ارشد پیوند می یابد. این مرد مدتی در دربار هرات وظیفه انشا را به عهده داشت و به سال 1184 به فرمان تیمور شاه بن احمد شاه مدانی به صفت وزیر خالصه جات هرات تعیین گردید. محمد کاظم که به سال 1138 زاده شده بود، در 1206 چشم از جهان پوشید.

برای شناسایی دیگر افراد خانواده ی میرزایان برناباد میتوان به متن تذکره محمد رضا مراجعه نمود که افزون بر سیما های این خانواده، نام های شمار زیاد دیگر از اهل فضل ، شاعران، نویسندگان، خوشنویسان، منشیان، روانشناسان و اهل اعتبار در میان مردم که با این خانواده در رابط و مکاتبه بوده و از لحاظ اجتماعی و امور رسمی و دولتی با هم مناسباتی داشته اند، نیز در آن به ذکر آورده شده اند و آگاهی ضمنی و کم و بیش از هویت این افراد که غالبا در جا های دیگر یاد شان نرفته است نیز در بررسی تاریخ کشور اهمیت فراوانی دارد.

محمد رضا برنابادی نویسنده ی تذکره ی مورد گفت و گو و آخرین فرد دانشور و شاعر و نویسنده و خوشنویس خانواده ی برنابادی که مرد گرم و سرد دیده و صاحب تجربه ی فراوان بود، در فکر این شد که بیشتر از این نگذارد نام و آثار افراد خانواده اش دستخوش حادثه گردد و از میان برود و بنابرین به نوشتن تذکره یی دست یازید تا سر گذشت اجداد و اسلاف خود را با تمامت آثار ان به شمول کتب، رسایل، دست نوشت ها، نقل فرامین و مناشیر سلاطین کورگانیه و صفویه و ابدالی و دیگر حکام وقت، مراسلات و مکاتیب، ماده تاریخها، مراثی، نامه های منظوم و جز اینها که از تاراج ها باقی مانده بودند، جمع و تدوین نماید. و بدین ترتیب تذکره ی محمد رضا به وجود آمد.

مهمترین میراث ادبی محمد رضا همین تذکره ی اوست وشهرت او عمدتا به همین اثر بسته گی دارد. شاعری و خوشنویسی و کار های دیگر او در مراتب بعدی قرار می گیرند.

محمد رضا اشعار نسبتا زیاد گفته و قسمتی از آن به مناسبت های لازم در تذکره اش آورده شده. دیوان او در دست یکی از احفادش قرار دارد که مایل هروی از آن یاد کرده است. قصاید محمد رضا بیشتر به نام دولتمداران وقت گفته شده و در آنها علاوه بر اوصاف آنان، گاهی تقاضای کمک صورت گرفته و گاهی در شکایت از نا اهلان حرف رفته است.

گر چه محمد رضا در اوایل حال، مانند اسلاف خود در کمال رفاه و آرامش میزیسته و به مقامات دولتی دست یافته و زندگی مرفهی داشته است، اما در سالهای پسین حیات نسبت حوادث و پیشامد های ناگواری که در هرات به وقوع پیوسته، خانه و اموال و آثار او و خانواده های نزدیکانش چند بار از طرف مخالفین مورد تاراج قرار گرفته، زندگیش بر هم و در هم گردیده، پریشان حال وبی سر و سامان شده که جریان این حوادث را به تفصیل در تذکره ی خود بیان نموده است.

  او در شکایت از این رویداد، ضمن قصیده خطاب به کامران گوید:

      رسیده کار به جایی کنون که نیست مرا

                                             نه روی ماندن این کشور و نه پای فرار

      کنون چه عرض نمایم که گشته ام عاجز

                                            ز بی حیایی و تحمیل مردم اشرار

 

و ضمن قصیده ی دیگر در شکایت از بد حالیهای خود به شاه محمود یاد آور میشود:

     لیک من بخت سیاه خود نمودم امتحان

                                          نیست اندر طالع غم نشان فتح باب

    گشته ام در دیده ی ابنای جنس خود خفیف

                                          بخت افگنده مرا همچون کتان در ماهتاب

   کرده بودم سعی در تحصیل علم و معرفت

                                         حال نتوانم نمایم صرف را فرق از نصاب

   گشته ام از کثرت ذلت به مرگ خود رضا

                                         نیست دیگر بر حیات این چنینم ارتغاب

و در عریضه ی منظوم دیگر، از جور  و ستم مکرر ابراهیم نامی که به او داشته، به فتح خان بارکزایی به شکایت می نشیند و از وضع رقت بار خود بدینگونه سخن میراند:

   از وفور ستم آن شداد

                          داد ای سرور سرداران داد

  بانی این همه افساد و ضرر

                          منشا این همه ویرانی و شر

بالله ای خان زمان او گردید

                          این همه فتنه از او گشت پدید

برده ده مرتبه اموال مرا

                         زد بهم از ستم احوال مرا

همچنین برد به تاراج ستم

                         مال اخوان من و ابن عم

از جفا و ستمش ده سال است

                         که مرا حال برین منوال است

 دارم امید از آن خان زمان

                         که از آن ناکس بی نا م و نشان

خون خود، مال مرا پس گیرند

                         آنچه خورد است ز هر کس گیرند

از این عرایض و شکایات و التماس ها هیچ گونه نتیجه یی به دست محمد رضا نمی آید و او سالهای پر آشوب پیری را با نومیدی و بی سامانی به سر میبرد.

اما زندگی محمد رضا در ماقبل این روزگار، دارای سر و سامان و شور و شعف فراوان بود و او با افراد سرشناس رابطه و دوستی داشت و خانواده اش را مردم احترام می گذاشتند و مقامات رسمی خانواده اش را به چشم احترام می دیدند چنانکه پدرش محمد کاظم در دربار هرات به سمت انشا افتخار داشت و بعدا هم به مقام خالصه جات رسید. خود محمد رضا سالها وکیل اداره ی غوریان بود و مردم به اراده ی او عمل می کردند و سر انجام به سال 1206 به جای پدر خود به وزارت خالصه جات منصوب گردید.

فرمان وکالت اداره ی غوریان و فرمان وزارت خالصه جات که به نام محمد رضا صادر گردید در تذکره اش نقل شده است و در این جا برای آشنایی بیشتر با مراتب احوال او مفاد فرمانهای مذکور را می آوریم.

در فرمان مورخ 1188 مربوط به وکالت اداره ی غوریان تذکر داده شده که محمد رضا باید رعایای متفرقه آن ولایت را در هر جا که باشند جمع آوری نموده متوجه احوال آنها باشد و نگذارد که احدی به آنها جبر و تعدی نماید و بدون سر رشته و مهر و اطلاع او، حاکم و عمال و مباشرین امور دیوانی، دخل در امور کلی و جزئی و جمیع داد و ستد و مالیات و صادرات مملکت ننمایند. (نسخه ی اکادمی علوم، ص 332). این فرمان بار دیگر در 1199 مورد تایید پادشاه وقت قرار گرفته و مستوفیان و دیگر کارداران دولت به اطاعت از اوامر او مکلف دانسته شده اند.

در سال 1206 هجری از طرف تیمور شاه  درانی فرمان انتصاب محمد رضا به وزارت کل خالصه جات در دارالسلطنه هرات صادر گردید و او به جای پدرش محمد کاظم به دریافت این سمت افتخار یافته است.

در قسمتی از فرمان گفته شده:

(عالیشان سلالت النجبا... میرزا، محمد رضا را به رتبه ی وزارت کل خالصه جات دار السلطنه ی هرات و ولایات متعلقه ی آن، بر علاوه وکالت غوریان سر افرازگردانیده سلالت النجبا میرزا محمد علی خان را به نیابت او تعیین فرمودیم. .. و احدی از متصدیان و باقی مباشرین امور و کلانتران ولایات و اربابان بلوکات بدون سر رشته و مهر و اطلاع آنها حواله و دخل به محال خالصه به هیچ وجه من الوجوه ننمایند...)

(نسخه ی اکادمی علوم)

 

بعد از تذکره میرزایان برناباد و دیوان شعر، اثر کوچکی به نام "چهل حدیث" از محمد رضا بر جای مانده که ترجمه و تفسیر بیشتر از چهل حدیث یعنی حدود شصت حدیث، به نظم میباشد.

    او در باره ی تاریخ ختم این اثر گوید:

                       شرح این چل حدیث کرد رضا

                                                      ختم در هشتم مه ی رمضان

                       از همان هشتم مه ی شعبان

                                                      سال تاریخ نیز گشت عیان

عبارت "هشتم مه شعبان" مساوی با 1213 میشود

          چند مثال از ترجمه و تفسیر احادیث

                                                   قلیل الشفقه خیر من کثیر العباده

         تا توانی به خلق نیکی کن

                                                  خوبی از هیچ کس دریغ مدار

        هست بی شبهه این حدیث صحیح

                                                  از احادیث سید الابرار

 

خیر الناس من ینفع الناس:

        بهترین خلایق است کسی

                                               که رسد نفع او به خاص و عام

        ای خوشا حال خبری که ازو

                                              منتفع خلق می شوند تمام  

  

       

من سعاده المرء حسن الخلق:

      هست از یمن نیک بختی مرد

                                       آنکه اخلاق او نکو باشد

     نیست کس را سعادتی به ازین

                                      که بهر حال نیک خو باشد

 

القناعه کنز لا یغنی:

     حرص بگذار و در قناعت کوش

                                     جان من گر ز اهل عرفانی

     که قناعت بود چنان گنجی

                                     که نگردد به سالها فانی

جمع آوری و تدوین اشعار میرزا ابوطالب مایل و نوشتن مقدمه یی بر آن، کار سودمند و با ارزش دیگری است که محمد رضا در عرصه ی ادب و فرهنگ انجام داده است. این اثر که دارای شش هزار بیت است و به کوشش محمد رضا از نابودی نجات پیدا کرده، در تاریخ ادب عهد مربوط از اهمیت شایانی برخوردار است.

تاریخ ولادت محمد رضا را (1164) نوشته اند ولی ماده تاریخی که خود او بعدا در این باره گفته، (1165) از آن به دست می آید. البته گفته خود او درین مورد دارای اعتبار می باشد.

محمد رضا نزد محمد علی بیگ مشهور به قاری، میرزا عبدالله متخلص به مفتون،که آقا رفیع متخلص به جامع، آقا سید محمد، شیخ ضیا الدین و میرزا حسن که هر یک در عصر خود به علم و فضیلت معروف بوده، درس خوانده است وبه زبان عربی آشنایی به سزا داشته.

نسبت محمد رضا به ده واسطه به سراج الدین علی بنیاد گذار خانواده ی میرزایان برناباد میرسد که بدین صورت است:

محمد رضا بن محمد کاظم بن ابو الفتح بن ابوطالب مایل بن ابو الفتح بن علی اکبر بن محمد هاشم بن محمد طاهر بن جلال الدین ارشد بن سراج الدین علی.

مایل هروی تاریخ وفات محمد رضا را به ملاحظه سنگ مزارش (1220) نوشته است، اما از ماده تاریخی که "هما" شاعر همزمانش گفته، سال (1230) به دست می آید و شاید در خواندن مزار او دقت نشده باشد.

    این ابیات از شعر هما در تاریخ فوت محمد رضاست:

           سپهر فضل وهنر میرزا رضا که سپهر

                                                     نشان نداد قرینش به صد هزار قران

           نه در خصال مر او را مثال در امثال

                                                    نه در کمال مر او را قرینه درا قران

           به عقل و رای چو اجداد خود یگانه ی دهر

                                                    به عز  حال چو آبای خویش فخر زمان

           به نظم و نثر چو برداشتی قلم، گشتی

                                                    خجل ز کلک در افشانش ابر در افشان

           دریغ و درد که رخت از جهان کشیده کشاد

                                                    دریچه های مصیبت به روی اهل جهان

          چو رفت و جست مکان در جنان، به تاریخش

                                                    هما نوشت، مکان رضا بود بجنان

اگر دیوان محمد رضا در دست می بود، شعر های بیشتری از آن گزیده می شد تا خواننده گان، با اندیشه و بیان او آشنایی زیادتر حاصل می نمودند و چون دیوان او در دسترس نیست به نقل غزلی از او اکتفا میشود.

         چو برگ گل که ز باد بهار لرزد و ریزد

                                               به دست یار قدح از خمار لرزد و ریزد

      ز دیده خون دلم قطره قطره چون یاقوت

                                               به یاد لعل لب آن نگار لرزد و ریزد

      شوی چو ساقی مجلس تو، جام می ز کف من

                                               ز اضطراب دل بیقرار لرزد و ریزد

      در انتظار، دو چشمم سفید گشت چو نرگس

                                                سرشکم از مژه سیماب وار لرزد و ریزد

     ز فرط شرم و حیا قطره قطره همچون در

                                                عرق ز سیب زنخدان یار لرزد و ریزد

     شود چو یار تو ساقی، رضا پیاله به دست

                                                چو جام می به کف رعشه دار لرزد و ریزد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 15:4  توسط Manizha nayel  | 

ناظم قاعده های خط

در سرزمین های مرتفع کوهستانی و کم زمین و برفگیر و باد خیز و سرد قهراء امکانات فعالیت های اقتصادی محدودتر میباشد و مردم نمیتوانند برای بهبود حیات و رفاه حال خود چیز های زیادی به دست بیاورند. بنابر این شرایط زندگی در چنین جایها بسیار کم و به کندی تغییر میابد و مردم به ناچار به صورت زیاد ابتدایی، شب و روز را بهم پیوند میدهند و پشت سر می گذارند و با چیز های قلیل و اندکی که به دست می آورند، می سازند و تنگدستی حالت اصلی شانرا افاده میکند.

در چنین اوضاع و شرایط است که برای علم و دانش نیز زمینه انکشاف و گسترش به طور رضایت بخش وجود نمیداشته باشد و مسایل فرهنگی به رکود و سستی روبه رو میگردد و استعداد ها به رشد طبیعی خود دست نمی یابند و مساله آب و نان بر همه چیز اولیت پیدا می کند. مع الوصف گاه به گاه و در بحبوحه ناملایمات، افراد بیدار دل و برجسته یی اینجا و آنجا به ظهور می آیند و مشعل هایی از دانش و ادب را بر می افروزند و بلند نگه میدارند و محیط خود را آوازه مند می سازند.

هزاره جات از نظر دشواری ها طبیعت از همین گونه سرزمین های نامساعد و خشن است که از جهات اقتصادی و  وفرهنگی تا حد زیادی نامنکشف و دور از شرایط نوین زندگی باقی مانده ومردم در آنجا با وضع نسبتا ناهمواری زندگی به سر می برند و برای ادامه حیات خود پیوسته با سختی ها و شرایط طبیعت می ستیزند.

چون انسان موجود فعال و تلاشگر است و علی الاتصال در پی به دست آوردن زمینه بهتر و آسایش بیشتر حیات میباشد، لذا شماری از مردم همواره در حال مهاجرت و جست و جوی وضع بهتر زندگی بوده از تکنا های سرزمین ناهموار و طبیعت خشن هزاره جات، رخت به بیرون کشیده اند.

در میان این دسته های مهاجر و آواره، وقت به وقت، چهره ها و استعداد هایی در زمینه های علم و ادب و هنر به ظهور رسیده که تغییر شرایط محیطی و اقلیمی موجبات بالندگی استعداد شان را فراهم گردانیده و به مراتب درخشانی از علم و دانش دست یافته اند. به گونه مثال:

عبدالواسع جبلی آنگاه که از غرجستان به هرات رخت کشید با تجدید شرایط زندگی، در شعر و ادب بدانگونه پیش رفت و به بلند آوازگی رسید که تا امروز در صف مقدم سخن سرایان زبان دری قرار دارد و در تاریخ ادبیات این زبان جایگاه شایسته ی را احراز کرده است.

میر حسینی سادات با ترک محدوده کوهستانی "گزیو" بعدا (گیزاب) به مقام فرزانه یی از عرفان دست یافت.

اگر سیف الدین محمود از ناحیتی از هزاره در نزدیکی بلخ به هند مهاجرت نمیکرد، شاعر فرزانه و نامداری چون امیر خسرو معروف به دهلوی، امروز در تاریخ ادبیات ما جای نداشت.

آخوند محمد کاظم خراسانی، با چشم پوشی خانواده اش از دره های تنگ و دور از مدنیت غرجستان به بلندترین مقام اجتهاد، پا نهاد و افتخار تالیف کتابی را به دست آورد که تا امروز مرجع مطمئن و متیقن دانشمندان اسلامی به شمار می رود (مقصد از کتاب کفایت الاصول است). فیض محمد کاتب با قطع علاقه از قره باغ زادگاه ماجرا خیز خود و اهتمام به سیر و سفر و کسب دانش، از حالت ساده طلبه گی، در رسید به مقام یک مورخ و بزرگ و نامور توفیق حاصل نمود.

مثالهای دیگر ازین دست زیاد است که یادشان باعث طول کلام میشود.

به جرات میتوان یادآور شد که در میان این مهاجران و آوارگان کوهستانات مناطق مرکزی، افزون به چهره های شناخته شده و بلند آوازه که قسما به ذکر آمدند شمار دیگر از اهل علم و ادب و هنر نیز وجود داشته اند که به کلی گمنام مانده اند و از یاد ها رفته اند و علت آن هم این است که اثار شان بدست ما نرسیده و نام شان را نشنیده ایم. بدون شک در اثر جست و جو و بررسی های علمی، ادبی میتوان سراغ بعضی ازین چهره ها و آثار شان را به دست آورد.

یکی از کسانیکه سرزمین هزاره جات را در سده سیزده اسلامی ترک گفته و به مملکت پهناور هند مهاجرت نموده، شاه محمد حسین بن حسن بن سعید است. درین سده نسبت نا به سامانی اوضاع اجتماعی از مناطق دیگر افغانستان نیز عده یی از مردم مختلف و دران میان شماری از اهل علم و ادب به هند و ایران و آسیای میانه وبعضی از کشور های عربی مهاجرت نموده اند که در قسمت های دیگر این اثر پیرامون آن سخن گفته شده است.

حسین به قول خودش در "پنجاب هزاره" که فعلا یکی از حاکم نشین های ولایت بامیان است، زاده شده و به احتمال قوی تا اوایل جوانی در آنجا زیسته و درس خوانده و سپس برای کسب علم و کمال و زندگی مناسبتر رهسپار هند گردیده است.

تاریخ مهاجرت شاه محمد حسین در اثری که ازو در دست است به نظر نمیرسد و احتمال میرود که در اثر های دیگر او اشارتی به این امر رفته باشد، اما اثر های دیگر او هم اکنون در اختیار ما نیست و در هر حال مهاجرت او به هند در نیمه دوم سده سیزده صورت پذیرفته خواهد بود که او در آن هنگام حدود بیست سال داشته است. به تعبیر دیگر اگر او حدود هفتاد سال زندگی کرده باشد به اساس تاریخ وفاتش که (1311) هجری قمری دانسته شده باید در 1241 هجری قمری تولد یافته و در حدود 1260 به هند سفر کرده باشد.

آنچه مسلم است این است که او در هند به کسب علوم اسلامی توجه نموده و به هنر خط دست یافته و ضوابط خوشنویسی را فرا گرفته و در اثر ارتباط و هم نشینی با مسلمانان صوفی مشرب آنجا به طریقه قادریه متمایل گردیده است.

از این شاعر خوشنویس و چند بعدی در حال حاضر تنها یک اثر منظوم در تعلیم و رهنمایی خط نستعلیق در دست است که "مفاتیح الحروف" نام دارد و به دیگر آثار او که قسما چاپ هم شده تا کنون دسترسی میسر نگردیده است.

شناسایی ما – با شاه محمد حسین این مرد شاعر و خوشنویس از همین کتاب یعنی از "مفاتیح الحروف" به آغاز می آید و قبل از دیدن و مطالعه این کتاب با او هیچگونه آشنایی وجود نداشت.

کتاب "مفاتیح الحروف" چاپ شده ولی این نسخه آن که در دسترس قرار دارد و صفحه از آغاز و دو صفحه در ارتباط به احوال شاعر از پایان را ندارد و بدین جهت تاریخ چاپ آن دانسته نمی شود و نسخه سالمی هم از آن در دست نیست که به این مساله یاری برساند، اما قراین نشان میدهد که پس از 1311 یعنی سال وفات مولف به احتمال قوی اثر دیگر او به این اثرش ارتباط  داشته نیز از روی خط وی زیور چاپ در بر کرده خواهد بود.

این اثر یعنی مفاتیح الحروف به توجه اشرف علی از اردتمندان شاعر به چاپ رسیده و اما اینکه مشق های متن و نمونه های حروف (مفرد و مرکب) تماما به خط خود صاحب اثر است و با بعضی از آنها توسط اشرف علی که بنام "الراقم" یاد شده تحریر گردیده، موضوع قابل تامل است.

بدانگونه که از نام کتاب هویدا است موضوع آن قواعد و ضوابط و کشیدن قلم در هر حرف و نوشتن نستعلیق در مفردات و مرکبات میباشد و به سه بخش یا سه مقصد تقسیم گردیده است که مقصد اول آن عبارت از دانستن اندازه و تناسب و شناختن حروف به صورت مفرد و مرکب میباشد و مقصد دوم آن چگونه گی کاغذ و سیاهی و طریق حل نمودن لاجورد و رنگ های دیگر یعنی وسایل مشق را نشان میدهد و مقصد سوم آن در شناسایی شماری از خوشنویسان است.

از مقاصد سه گانه یاد شده تنها مقصد اول یعنی بخش قواعد و ضوابط نوشتن حروف الفبا در مفردات و مرکبات به خط نستعلیق چاپ شده که همین اثر مورد بحث میباشد و از دو مقصد دیگر معلوماتی در دست ما نیست و نمی دانیم که چاپ شده یا خیر.

شاعر در آغاز بخش موجود (مفاتیح الحروف) پس از حمد و حضرت خداوند و نعت پیامبر بزرگوار اسلام وصفت خلفای راشدین و امامین و حمزه و عباس به ستایش مرشد خود "احمد سعید" دست می یازد و او را به عنوان یک مرد پاک و خداشناس و با تقوا معرفی میکند ومیگوید:

به ذاتش بایزیدی سایه یی بود

                                ز فیض نقش بندش مایه یی بود

مجدد را ز خوش فرزندیش ناز

                                ازو معصوم را پنهان بسی راز

به مشربهای هر چار از طریقت

                                مذاقش بود کامل فی الحقیقت

و "شیخ و رهبر" را که گویا به نظم و نثر و حسن خط مهارت داشته و از فیض او چیز های کسب کرده است نیز ستایش میگیرد.

در آنجا که از سبب تالیف این اثر سخن به میان می آورد- به اثر های دیگر خود اشاره میکند و در همین جاست که فی الجمله معلوماتی از دیگر آثار او به دست می آید:

شد از من پیش ازین در نسخ منظوم

                                        به توفیق خدای حی قیوم

که نامش نیک "میزان الحروف" است

                                        پی اصحاب و ارباب وقوف است

دوم در خط ثلث از راه تفهیم

                                        کتابی خوش مسما "لوح تعلیم"

ازین گفتار بر می آید که او به نوشتن و قواعد انواع خط مهارت داشته و حتی به صفت یک استاد شعبه های این هنر را به دیگران شرح میکرده و تعلیم میداده است چنانکه  "میزان الحروف" را در باره خط نسخ و "لوح تعلیم" را پیرامون خط ثلث و "مفاتیح الحروف " را در مورد خط نستعلیق به نگارش در آورده است.

از میزان الحروف و لوح تعلیم که تا کنون به چاپ رسیده یا خیر اطلاعی در دست نیست و نسخه های آنها را ندیده ایم ولی احتمال قوی آن است که آن دو اثر نیز مانند "مفاتیح الحروف" به چاپ رسیده باشند.

او در مورد "مفاتیح الحروف" که پس از میزان الحروف و لوح تعلیم به نظم در آمده گوید:

دگر آمد به خاطر کز همه باب

                                 بگویم چند شعر از بهر حساب

که نستعلیق از آن گردد میسر

                                 اگر چه آمد این خط بس گرفتار

به تالیفش چو همت وام کردم

                                 مفاتیح الحروفش نام کردم

مفاتیح الحروف فی الواقع مکمل و متمم دو اثر دیگر او در ارتباط به ضوابط هنر خوش نویس دانسته می شود خاصتا اگر اجزای دیگر این اثر یعنی مقصد دوم که درباره مواد و لوازم خطاطی است و مقصد سوم که راجع به خوش نویسان میباشد به اکمال رسیده و چاپ شده باشند.

شاعر، نام مولد و موطن خود را درین دو بیت معرفی نموده است:

و لیکن باشد این زیبا نگاری

                               حسین بن حسن را یادگاری

هزاره مولدش از ملک پنجاب

                               که گردد منتها زان فلک پنجاب

مصراع دوم از بیت دوم که در بالا آورده شد- اگر غلط ضبط نشده باشد معنی درستی از آن به دست نمی آید.

پس از این گفت و گو ها شاعر به اصل موضوع توجه می کند و درباره خط و انواع آن سخن می گوید و به تعریف خط می پردازد:

گهر از خامه زرین نگاری

                              براید چون گل زیبا بهاری

همانا زان گهر خط است مقصود

                              که از خامه به عالم گشت موجود

خط نسخ است و نستعلیق و ریحان

                              چون تعلیق و رفاع و ثلث، ایجان

دگر توقع و طغرانیک پر خم

                              مسلسل خوش از آن پیچیده در هم

.... قواعد هر یکی از شدد دگرگون

                               به تعدیلات و ترکیبات موزون

صفات آن همه مثل جواهر

                           شده روشن بر دانای ماهر

(در مصراع اول بیت چهارم، کلمه "پرخم" اگر نام کدام نوع خط باشد یا به کدام مفهوم دیگر- نزد نگارنده روشن نشد)

بعدا او میان خط و جواهر مقایسه به عمل می آورد و خطر ابر جواهر ارج بیشتر می نهد و میگوید:

به هر خط در حقیقت حسن وناز است

                                          جواهر بیش قیمت از مجاز است

از آن قدر و مراتب در سلاطین

                                          ازین نشر مسایل از پی دین

از آن زیبایش از بهر زنان است

                                          ازین رونق به مردان جهان است

از آن در دشمنی جنگ و جدال است

                                           ازین در دوستی وصل و وصال است

 و باز می گوید:

بلی خط از دگر فنها عزیز است

                                    که راهش جانب علم و تمیز است

به عالم گر وجود خط نبودی

                                     نماندی علم را هرگز نمودی

باید یادآور شد که ازین شاعر جز همین شکل شعر که درباره فن خوشنویسی سروده هیچگونه احساس شاعرانه در آن راه ندارد شکل دیگری از شعر او در دست نیست. اشعار او در باره هنر خط و ضوابط خوشنویسی نیز از پخته گی چندانی برخورداری ندارد اما در هر حال برای آشنایی با خصوصیات این هنر خالی از سودمندی نمی باشد.

آن سان که یاد وفات شاه محمد حسین به سال 1311 هجری قمری واقع گردیده و انعکاس آن تاریخ درین شعر به نظر میرسد:

جناب شه حسین نقشبندی بود لا ثانی

                                        به فن خوشنویسی نیز مرشد در خدا دانی

به روز جمعه و سوم زدی الحج چون به حق پیوست

                                        "به جنت شد ولی وقت" تاریخ منش خوانی

                                   (1311)

کتاب "مفاتیح الحروف" (380) صفحه دارد و عدد ابیات آن به بیشتر از (3500) بالغ میگردد.

مرجع یگانه نگارش این نوشته کتاب مفاتیح الحروف بوده است و منابع دیگر درین باره تا کنون به نظر نرسیده اند.

       

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 14:36  توسط Manizha nayel  | 

ارزگان، عرصه ی نبرد ها و پیدایش حماسه ها

یکی از ساکنان ارزگان، بخشی از حوادث آن سرزمین را به چشم دیده و بعد از آن دیار، رخت بر کشیده و سالهای متمادی در عراق و ایران و هند به تحصیل و سیر و سفر گذرانیده است.

این شخص محمد افضل ارزگانی نام داشته و کتابی به نام «مختصر المنقول...» تالیف نموده که به سال 1332 هجری قمری در هند به چاپ رسیده است.

وی در کتاب خود، راجع به مسایل عمومی هزاره جات و مردم آن و از جمله درباره ی زادگاه خود (ارزگان)، بحث و گفت و گوی زیادی نموده و استنباطات و توجیهاتی به عمل آورده است که گر چه قبول همه آن در خور تامل می باشد، مع الوصف نوعا و قسما مورد توجه دانسته می شود و تلاش او را در نمایشی از پس منظر وطنش نشان می دهد.

ظاهرا گفتنی های ناشنیده ای از سابقه ی ارزگان را تنها در کتاب او می توان مشاهده کرد و گویا مدارک دیگری را که به صورت مشخص در این باره بحث کرده باشد تا کنون نمی شناسیم.

ازجمله استنباطات ارزگانی یکی این است که حدود چهار هزار سال قبل، نام این ناحیه از طرف مردمی که بدین جا سکونت پذیر شده بودند «ارگنه قون» به معنی «کوه بند» یعنی منطقه ی کوهستانی، گذاشته شده که با گذشت زمان به «ارزگون» و بعد به «ارزگان» تبدیل گردیده است و این ساکنین اولیه مخلوطی از ترک و مغول بوده اند که بعدا طوایف دیگری نیز با آنها آمیخته و در کلتور آنها استغراق یافته اند.

همچنان درباره ی طوایف ارزگان و سوابق آنها توجیهاتی به میان آورده و از جمله گوید که مردم «شالی» از اولاده ی «سالجی» و مردم «ارال» از اصل آرای ختای و مردم «قراقرو» منسوب به «قراقروم» می باشند.

در تقسیماتی که ارزگانی به تفکر خود صورت داده است ارزگان را «ولایت پنجم هزاره جات» خوانده و می گوید که این ناوه دارای بیست و هفت میل طول و بیست و هفت میل عرض می باشد و باغات و زراعات فراوان و همچنان یک هزار قلعه و هشت هزار آبادی داشته است و ساکنین آن حدود بیست هزار خانوار بوده اند.

اطلاعات این نویسنده از مسقط الراس خودش همه به روزگاران ماقبل از رویداد های خونین سالهای قدرت امیر عبدالرحمن خان و اعمال فشار بر مردم این ناحیه می باشد.

قبل از سال 1306 قمری، ناوه ی ارزگان روی هم رفته آرام بود و مردم زندگی خود را به صورت عادی ادامه می دادند. بعضی از پیشامد های ناملایم که در فاصله های دورتر زمانی به ظهور پیوست، آنقدر دارای اهمیت نمی بود که بر آرامش و حالت عادی زندگی همه ی مردم اثر بگذارد.

بعد از تاریخ ذکر شده که امیر عبدالرحمن خان، کمر برای اضمحلال و مسکنت هزاره بربست، نه تنها سکوت در ارزگان شکست، بلکه آن ناحیه به یک نقطه تلافی و تهاجم نیرو ها و پایگاه جنگ تصاعدی از یک سو و مبارزات چریکی از جانب دیگر مبدل گردید.

جنگهای ناحیوی و زد و خورد های پراگنده و گاه به گاه، در سالهای 1306 -1308 قمری، در خود ارزگان و نواحی همجوار آن مانند اجرستان، گیزاب، چوره و دایچوپان و غیره نظام زندگی مردم را از هم گسیخته بود.

در سالهای 1309 و 1310 قمری، این جنگها شدت بیشتر اختیار کرد و سوقیات در ارزگان و مناطق مجاور آن رو به فزونی نهاد.

در اواخر ماه صفر و اوایل ماه ربیع الاول سال 1310 قمری، گروههای بیشماری از سپاهیان دولت و افراد ایلجاری و اجیر به سرکردگی سپه سالار غلام حیدر خان و جنرال شیر محمد خان اندری و جنرال میر عطا خان و عبدالله خان حکمران قندهار و کرنیل فرهاد خان و چند تن صاحب منصب دیگر، از جهات مختلف به ارزگان هجوم آوردند و به حملات وسیع علیه ساکنین ارزگان دست زدند.

تعداد سپاهیان و افراد ایلجاری به تناسب جنگاوران مورد تهاجم، به غایت زیاد بود. منابع موجود در این باره نظر های متفاوتی ارائه داشته اند.

در کتاب سراج التواریخ که مستند و معتبر است گفته می شود «و تا غره ی ماه ربیع الاول با آن که اکثر سپاه پادشاهی از نظامی و ملکی سرگرم رهنوردی بودند و هنوز داخل ارزگان نشده بودند، بیست هزار تن مرد پیکار در آن جا بار وصول گشودند.»

محمد افضل ارزگانی تعداد سپاه مهاجم را در ارزگان بیست و چهار هزار ثبت کرده است ولی محمد یوسف ریاضی نویسنده ی کتاب بحر الفواید گوید که تنها بیست هزار ایلجاری از قندهار به معیت سردار عبدالله به ارزگان وارد گردیدند و مجموع افراد نظامی به سی هزار نفر با 40 عراده توپ و تمام افراد ایلجاری به 60 هزار نفر بالغ می گردیدند، و در مقابل این عده ی کثیر، نیرویی که برای دفاع از ارزگان از خود پایمردی نشان می دادند از دوازده هزار تن تجاوز نمی نمود.

مقابله و دلاوری و از جان گذشتگی این دوازده هزار نفر در برابر 80 – 90 هزار نفر که تا دندان مسلح بودند اعجاب آور است.

از نظر دولت، این جنگ در جنگهای ده ساله هزاره جات، از همه مهمتر بود و حضور نیرویی بدان عدت و کثرت در مقابل یک منطقه ی کوچک به سویه حکومت محلی و ساکنان محدود و بی سلاح آن، خود می تواند نمایانگر اهمیت آن باشد. 

تلفات نبرد ارزگان که در نتیجه به شکست ارزگانیان انجامید، برای هر دو طرف خیلی زیاد بود.

در فرجام کار یعنی پس از فتح ارزگان ، مال و متاع شکست خوردگان به تاراج رفت، قلاع و مزارع به آتش کشیده شد، زنان و کودکان به اسیری رفتند و به بازار های برده فروشی عرضه گردیدند و اعمال ناروای فراوانی به ظهور آورده شد و بالاخره اراضی زراعتی آن مردم به افغانهای غیر بومی تفویض گردید.

جنگهای چند ساله ارزگان و سایر مناطق هزاره جات، در کتابهای سراج التواریخ اثر فیض محمد کاتب، و مختصر المنقول نوشته محمد افضل ارزگانی و بحر الفواید تالیف محمد یوسف ریاضی به تفصیل گزارش گردیده است و در منابع دیگر از این موضوع صحبت زیادی به میان نیامده و به اشاره ای اکتفا شده است.

گفته شد که جنگ ارزگان از نظر دولت بسیار مهم بود و زیادت نیرو در آن، به دلیل ذکر گردید. حالا به دلیل دیگر نیز توجه نمائید.

وقتی خبر فتح ارزگان به کابل رسید، از طرف دولت مراسم شادمانی برگزار شد و توپهای شادیانه به صدا در آمد. سراج التواریخ در این باره چنین نوشته است:

        و در این وقت از اشتهارات فتح ارزگان که حضرت والا از عرایض افسران سپاه بر آن آگاه گشته در جمیع امصار         و ولایات انتشار کرد، چهل و یک ضرب توپ تبریک فتح ارزگان در جلال آباد و اسمار و همچنین در هر دیار

        شلیک شده مراسم شادیانه به پای رفت.

چون جنگ سالهای یاد شده، بزرگترین حادثه در تاریخ ارزگان می باشد، لذا در این باره بیشتر صحبت به عمل آمد تا با حوادث ارزگان بیشتر آشنایی به دست آمده باشد.

باید یاد آوری شود که این بحث درباره ی ارزگان تنها به محدوده ی ارزگان اصلی یا سابقه که یک حکومت محلی بوده است و امروز نیز در چوکات یک ولسوالی به نام «خاص ارزگان» یاد می شود، اختصاص دارد، و مقصد از «ارزگان» به مفهوم عام و امروزی آن یک ولایت است و دارای چندین ولسوالی می باشد، نیست.

ارزگان (خاص ارزگان)، در بخش جنوبی هزاره جات موقعیت دارد که از طرف شمال به اجرستان و گیزاب و از ناحیه جنوب به دایچوپان یا «دایه چوپان» پیوسته می باشد، در حالی که در قسمت شرقی آن «جاغوری» و در ساحه غربی آن «چوره» قرار یافته اند.

این منطقه در گذشته یک ساحه مستحکم و نسبتا آباد جنوب هزاره جات به شمار می رفت که ساکنین آن تماما از مردم هزاره بودند. اما نسبت این که پس از فتح ارزگان قسمت اعظم اراضی آن، به مردم غیر بومی داده شد، امروز تعداد ساکنین اولیه در آن جا به هیچ وجه قابل توجه نمی باشد.

مساحت ارزگان، 2525 کیلومتر مربع و ارتفاع از سطح بحر در مرکز 2050 متر می باشد و مرکز آن در طول البلد 36/66 درجه شرقی و عرض البلد 55/32 درجه شمالی موقعیت دارد.

از لحاظ تشکیلات اداری، ارزگان در گذشته غالبا به ولایت قندهار ارتباط داشت و از 1300 به بعد تا 1338 ش. با ولسوالی های همجوار آن در چوکات یک حکومت کلان به نام «حکومت کلان ارزگان» ارتباط آن به ولایت قندهار ادامه یافت و در سال 1338 تشکیل آن وسعت داده شد و به حکومت اعلی ارتقا پیدا کرد و به سال 1343، ولایت ارزگان تشکیل گردید که تا امروز به همین شکل باقی می باشد. مرکز ولایت ارزگان «تیرین» است و ارزگان مورد بحث، به حیث یک حکومت محلی در چوکات آن جای دارد و به نام «خاص ارزگان» یاد می شود. حکومتهای محلی اجرستان، شهرستان، دایکندی، گیزاب، کجران، چوره و داهراوود نیز در حوزه ولایت ارزگان شامل می باشند.

ولایت ارزگان، ولایت بیست و ششم افغانستان است.

ارزگان حدود هفتاد دهکده یا قریه دارد که اسامی یک تعداد از آنها به شکل سابق باقی مانده و نامهای تعداد دیگری از آنها توسط ساکنان جدید، تغییر داده شده است.

بعضی از اسامی قریه ها و نواحی سابق که فعلا هم به همین نام موجودند از این قرار اند:

آب پران (علیا و سفلا)، بوم، تانه هزاره، چورکه محمد شاه سلطان، حسینی (علیا و سفلا)، خرکنده، دره پهلوان، دره شالی (به قول ارزگانی دره ی سالجی، در اتلس قریه های افغانستان آن را «دره ی شاه ولی» قید کرده اند که درست نیست)، زاولی (مردم این ناحیه در جنگهای ارزگان سهم زیاد داشته اند)، سبز چوب، سرقول، سلطان احمد (نقش مردم سلطان احمد در تاریخ محلی قابل توجه است)، سیاه بغل، سیاه چوب، سیاه قول شش برجه، شیخه، شینه، عاشورا، فراموز، فیروز، قحط آبه، قدم شالی، قلتک یا قلعتک (سفلا و علیا)، قول قاسم، کرلغو، گردن سخی، گلخار، نویان، نیکروز، هزارقدم.

اقوام عمده ی هزاره که قبلا در ارزگان زندگی می کردند، عبارت از قوم حسینی، قوم زاولی، قوم سعید درویش، قوم سلطان احمد، قوم فیروز، قوم قدم  و قوم نیکروز بودند.

امروز از این اقوام به تعداد غیر قابل توجهی در آنجا وجود دارند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 16:37  توسط Manizha nayel  | 

مداوا گر سخن آفرین

در میان رجال سر بر آورده ی دستگاه حکمروایی، تیمورشاه درانی، طبیبی وجود داشت که حاذق بود و در غایت شهرت. تیمورشاه درانی به او ارج زیاد میگذاشت و در رفاه حالش توجه می نمود. این طبیب آوازه مند "لعل محمد" نام داشت و چون در عین حال شاعر توانایی نیز بود، به تخلص "عاجز" شعر میگفت.

پدر لعل محمد عاجز، پیر محمد کشمیری بود که او نیز در طبابت مهارت داشت و این فن شریف را برای پسر خود به ارث گذاشته بود. اینکه خانواده ی این مرد در چه هنگامی از کشمیر به کابل رخت کشیده است به درستی معلوم نیست.

لعل محمد عاجز در امر طبابت شهرت بسیار یافت و مردم از هر گوشه و کنار به مقصد معالجه به او مراجعه می کردند و او بدان پایه از اعتبار رسید که تیمورشاه به سال 1193 به خطاب مستطاب "عبدالشافی" مخاطبش گردانید و سمت رسمی طبابت خانواده ی شاهی و رجال دولتی به او مفوض ساخته شد.

بعد از تیمورشاه درانی، او در عهد شاه زمان و نوبت های اول حکمرانی شاه محمود شاه شجاع نیز این سمت را به عهده داشت و پس از او، امر طبابت به طور ارثی در خانواده اش باقی ماند و شماری از اعقاب و احفاد او بدین سمت انتصاب و افتخار داشتند و از آن میان عبدالواسع طبیب فرزند عاجز را که شاعر خوش قریحه و خوب سخن بود میتوان یاد کرد.

دو نسخه از دیوان عبدالواسع طبیب این سخنور کمتر شناخته شده در آرشیف ملی نگهداری میشوند که باید روزی طرف شناسایی واقع شوند و مورد ارزشیابی و استفاده اهل ادب قرار گیرند. عبدالواسع طبیب به سال 1283 هجری قمری چشم از جهان پوشید.

درباره چگونگی زندگی وشعر عاجز، ظاهرا پژوهش لازم و کافی صورت نپذیرفته و دیوانش نیز اقبال چاپ نیافته است و در دسترس اهل ادب قرار ندارد. از میان یاد کرد های مختصری که گاه به گاه در آنجا واینجا راجع به او به انجام آورده شد، نوشته حافظ نورمحمد از همه مفصلتر و دارای معلومات بیشتر است که در شماره های 38- 42 مجله ی کابل، سال چهارم، 1313 هجری شمسی زیر عنوان "عاجز افغان و افغان عاجز یاد و شاعر هم طبع و هم عصر" به نشر رسیده است. پس از آن هنگام، هیچگونه بررسی مستقل و گسترده از احوال و اشعار عاجز به فرجام نیامده و اگر هم گه گاهی، کسی به یادبودی ازو نشسته باشد، گفته هایش چیزی بیش از تکرار یاد کرده های حافظ نور محمد نخواهد بود.

به گزارش حافظ نور محمد، به سال 1318 (هجری) در خانه ی ورثه ی عاجز واقع در بارانه کابل حریقی به وقوع رسیده که در اثر آن تمامت کتابها و یادداشتهای مربوط به زندگی او در آن، از میان رفته است و بدین اساس معلومات لازم در باره او در دسترس نیست.

دیوان شاعر آیینه ی تمام نمای زندگی اوست. از دیوان عاجز، نسخه هایی نزد علاقه مندان شعر وادب قبلا موجود بوده و شاید امروز هم وجود داشته باشد. پژوهش حافظ نور محمد گر چه در جای خود و به نوبت خود در امر معرفی عاجز و بررسی اشعار او شایان توجه دانسته میشود، اما از اینکه دو نسخه از دیوان عاجز در اختیار او قرار داشته و امکان بررسی بیشتر گفتار شاعر نیز موجود بوده، استقصای او بسنده و در حد انتظار پنداشته نمی شود، یعنی بررسی و تحلیل او از شعر عاجز باید گسترده تر و وسیعتر ازین می بود.

از نسخه های موجود در نزد حافظ نور محمد، یکی به فرمایش میرزا عبدالرشید از احفاد شاعر توسط قمر الدین خان در 11 ربیع الاول 1283 قمری به کتابت آورده شده و دیگر آن در (7) رمضان 1302 هجری به وسیله میرزا عبدالفتاح استنساخ گردیده است.

نویسنده مقاله "عاجز افغان و افغان عاجز" در ارتباط به پخته گی کلام و سلامت بیان عاجز اینگونه اظهار نظر مینماید:

         "...کلامش چون استادان پخته گی دارد و اشعارش بر سیاق سخن آفرینان متاخرین در کمال سلاست و روانی

          است. در شعر و نظم مضامین، طرز حضرت ابوالمعانی جناب میرزا بیدل را بسیار مشق کرده، در انسجام و

         ابتکار و نازکخیالی هم بالواسطه از پرتو فیوضات میرزا علیه الرحمه تاثیر و استنار گرفته، نقشبند معانی بکر

         است و کار پرداز نهانخانه ی فکر."

تیمورشاه درانی در فرماینکه عاجز را به خطاب "عبدالشافی" مخاطب ساخته، او را به صفات "واقف اسرار الامراض، رافع استارالاعراض، جالینوس الزمان" یاد کرده است. این گفته، دلالتی است بر فضیلت عاجز و مهارت او در طب و شعر.

با وصف جست و جوی زیاد، دیوان عاجز برای نگارنده میسر نگردید تا با مطالعه و بررسی بیشتر از گفته های او، نکاتی درباره زندگی او به دست می آمد و در پیرامون برداشتهایش از شرایط زمان خود و چگونه گی سخنش و همچنین راجع به پیامها و گفتنی های او برای مردم، گفت و گوی گسترده تر به عمل آورده می شد.

شمار غزلهای عاجز که حافظ نورمحمد و خسته نشر کرده اند و یا در جایهای دیگر به نقل گرفته شده، از نظر کمیت به هیچ وجه قابل توجه به حساب نمی آید. یعنی از میان 487 یا 500 غزل او مشکل است بتوان مثلا ده- دوازده غزل را اساس و ملاک قضاوت در چگونه گی شعر او دانست.

علی الظاهر عاجز با بعضی از صوفیان وقت در رابطه بوده و گامهایی در طریقه صوفیه برداشته است و این مطلب از پاره یی از اشعارش به دست می آید:

        ای مطلع ابرویت در کیش سخندانها

                                               دیباچه ی دیوانها، سرنامه ی عنوانها

       تا عشق تو بر مردم تشریف جنون بخشد

                                               شد چاک چو دامانها، بسیار گریبانها

      در دیده ی معنی بین، خار است جدا از تو

                                              سیر گل و ریحانها، گلگشت گلستانها

     از چشم تو صد رخنه، از زلف تو صد زناد

                                              در دین مسلمانها، در گردن ایمانها

     سوز دل و چشم تر، دور از تو بمن آن کرد

                                              کاتش به نیستانها ، سیلاب به ویرانها

 

 

   لامکان نیز پر از پرتو  مهر رخ اوست

                                              نیست زین نور همین وسعت دنیا لبریز

   خار در دیده ی دشمن که مرا در ره ی عشق

                                              از گل آبله شد باغ  کف پا لبریز

   گل نه تنهاست خریدار تو با مشت زری

                                              بود از نقد گهر دامن دریا لبریز

  نیست بیجا به چمن مستی بلبل، عاجز

                                              از می رنگ ببین ساغر گلها لبریز

گر چه در دیوان عاجز، اشکال متفاوت شعر ماندد قصیده، غزل، رباعی و قطعه و جز اینها وجود دارند اما رکن اساسی اشعار او غزل است و او اساسا یک شاعر غزل سراست. چنانکه غزلهای او تقریبا دو ثلث دیوانش را تشکیل میدهند.

عاجز، از پیروان شیوه ی بیدل به حساب آورده شده است. باید یاد آور شد که شاعران عهد عاجز و به تعبیر عامتر گوینده گان سده سیزده، حد اکثر به اشعار بیدل نظر داشته و گفته های او را از لحاظ قافیه، ردیف و قالب اساس کار خود قرار می داده و حتا مفاهیم یافته او را دوباره سازی میکرده اند و عاجز نیز ازین امر استثنا نمی پذیرد. اما اینکه او درین دنباله روی تا چه حد موفقیت دارد، با تامل باید اظهار نظر کرد.

در غزلهای زیرین تلاش او در نیل به این آرزو به خوبی مشاهده میشود:

 

 

دل وحشت خیز

تازه رو باشد جنون از داغ سودای دلم

                                          خال روی این عروس است از سویدای دلم

تا تو ساغر میکشی با مدعی در انجمن

                                          از می حسرت شود لبریز صهبای دلم

تا خیال چشم شوخت را تصور کرده ام

                                           موج خیز گرد وحشتهاست صحرای دلم

در ره خوبان درستی از من بیدل مخواه

                                           صد شکن دارد ز زلف او سرا پای دلم

هر طرف از داغها گل کرده چندین لاله زار

                                           میتوان آمد گهی بهر تماشای دلم

 

عصای نگاه

سوخت از دیدن روی تو صفای نگهم

                                         کم شد از دیدن خورشید ضیای نگهم

بسکه بی روی تو ام نیست در اعضا قوت

                                         مژه از غایت ضعف است عصای نگهم

دیده بی روی تو چون بر رخ گل باز کنم

                                          مژه چون خار خلد در کف پای نگهم

مردم دیده ز نا دیدن رویت مرده است

                                           مژه پوشیده سیه بهر عزای نگهم

ننگرد دیده بجز آن خم ابرو عاجز

                                          قبله را گم نکند قبله نمای نگهم

 

صفای سینه

شبم چون خانه ی آیینه شمع از کس نمی خواهد

                                                    که از فیض صفای سینه مهتابی دگر دارم

غبار راهم اما دامن او را نمیگیرم

                                                    رسوم دیگری میدانم، آدابی دگر دارم

نیم امید وار لطف ارباب جهان عاجز

                                                    نهال باغ یاسم ریشه در آبی دگر دارم

 

تعداد اشعار عاجز بین 5400 تا 6500 بیت ذکر شده است. ولی گفته میشود که تمامت او درین شمار شامل نمی باشد و مقداری از آن تا هنوز گرد آوری نشده و بطور پراگنده نزد اشخاص و دوستان او نگهداری میشود که اگر همه ی این گفته ها جمع و تدوین گردد به یقین تعداد سروده هایش از 6500 تا به هفت و هشت هزار بالا خواهد رفت.

غزلهای عاجز تماما یکدست و رسا نیست و غث و سمین در آن زیاد به نظر میرسد، اما ابیات خوب و دارای مفاهیم سالم و خوشایند در میان غزلهایش به فراوانی دیده میشود که میتوان گزینه ی دلپذیری از آن به دست آورد. این تک بیتها نموداری اندک از آن دست گفته اوست:

همچو اخگر راحتی داریم از پهلوی عجز

                                              بستر و بالین ما را پنبه از خاکستر است

ره به بزم یار بردیم از طریق بیخودی

                                           طایر ما جز شکست رنگ بال و پر نداشت

                              

 

مکن پهلو تهی از مرگ، چون قد خم شد از پیری

                                                       به افتادن هماغوش است دیواری که مایل شد

 

 

جوهر منظور بازار جهان جز عجز نیست

                                               گوهر از گرد یتیمی قدر پیدا میکند

 

 

هر که باشد محفل افروز قناعت چون گهر

                                               خانه از شمع صفای سینه روشن میکند

 

 

تو چون بی پرده گردی محو گردد هستی عاشق

                                                     به شهر آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری

بهاری نیست غیر از جوش زخم و داغ عاشق را

                                                     نه گشت باغ  دارم آرزو، نی سیر گلزاری                                              

عاجز که طبیبی حاذق و شاعری معروف بود، در دستگاه حکمروایی تیمور شاه درانی و نیز در روزگاران پس از او، دوستان زیادی از اهل فضل و ادب و سیاست داشته است که در دیوانش انعکاس دارد. میر هوتک افغان، شاعر هم عهدش یکی از یاران صمیمی و نزدیک او بوده و با هم ارتباط محکم داشته اند. چنانکه اشعاری در رابطه به این دوستی در دیوان هر دو شاعر موجود است.

تا آنجا که معلوم است اشعار میر هوتک افغان هم از نظر شکل و هم از لحاظ محتوا و مفاهیم نسبت به اشعار عاجز برتری دارد. هر گاه کسی اشعار این دو شاعر همزمان و دوست را با هم مقابله و مقایسه نماید، این مطلب به سهولت آشکار خواهد شد.

تاریخ وفات عاجز مانند تاریخ سالزادش روشن نیست، اما به یقین بعد از 1238 هجری اتفاق افتاده و شاعر دران هنگام به مرحله کهن سالی رسیده بوده، چنانکه گوید:

 

خم شد قدم از حسرت ایام جوانی

                                    این بار سبکمایه چه مقدار گران بود

 

حیات او در 1238 از قطعه یی معلوم می شود که در تاریخ فوت سردار محمد عظیم خان برادر امیر دوست محمد خان سروده و بر سنگ مزار او در گورستان زیارت عاشقان و عارفان حک شده است و این مطلب در کتاب مزارات شهر کابل تالیف محمد ابراهیم خلیل درج میباشد. قبر عاجز در دامنه ی قسمت جنوبی تپه مرنجان که مقبره ی خانوادگی اوست قرار دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 13:26  توسط Manizha nayel  | 

مروری بر زیستنامه ی براتعلی تاج

این نوشته درباره براتعلی تاج، رجل تحصیل کرده و سیاست شناس شناخته شده ی وطن، در شماره 8-9 مجله آواز، سال 1357 به نشر رسیده. چون نویسنده آن شخص با صلاحیتی می باشد و به نکات دلچسپی در زندگی تاج تماس گرفته است. لذا از مجله مذکور در این جا اقتباس می گردد و هر گاه در خلال نوشته، مطالبی خلاف مصلحت و غیر ضروری پنداشته شود حذف می شود و نکات قابل توضیح، در حاشیه به وضاحت می آید و حرفهای گفته نشده، در اخیر نوشته اضافه می شود.

باید یاد آور شد که نویسنده این مضمون استاد لطیف ناظمی از ادب شناسان نامور کشور است که مضمونش به نام مستعار «فریدون» در مجله آواز به چاپ رسیده است.

 

«مردی تحصیلکرده و آگاه، آموزگار پژوهنده و مهربان، سیاستگر با ایمان، مبارزی پولادین و آبدیده و پیکارجویی استوار و دلیر را به یاد آریم که با عشق و ایمان به میهن زیست و با عشق و ایمان به میهن مرد.

نه زندگیش ساده بود و نه مرگش «مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد». یکی از همسنگران و همرزمان تاج بدین باور است که مرگ تاج، یک حماسه بود، به گونه مرگ همرزم دیگرش عبدالحی عزیز، و چنین مرگ، ظالمانه قلب همه یاران او را آگنده از درد ساخت.

باری همانگونه که مرگ تاج، یک حماسه بود، زندگیش نیز حماسه ی دیگر بود و زیستنامه اش رزمنامه پر شکوه بود، نه سوگنامه ی بی حالت و ملال انگیز، و یاد چنین مردی را با حماسه هایش باید زنده نگهداشت و همواره تازه ساخت.

 

براتعلی تاج در سال 1293 ش، در خانواده ی مرد دهقانی به نام نوروز علی زاده شد. او به راستی از میان توده ها برخاسته بود. از خانواده ی تهی دست و برزگری بود، از تبار رنجبران و آبله دستان بود.

پدرش مرد دهقانی بود که در کوه بند های هزاره جات دانه می کاشت و از دسترنج خویش، خانواده اش را نان می داد و هنگامی هم که او درگذشت، کوچکترین امیدی برای خانواده اش باقی نماند.

براتعلی با دو برادر کوچکترش راه کابل را در پیش گرفت تا چیزی بیاموزد و دانش فرا گیرد. او در پنج سالگی پدرش را از دست داده بود، و اینک تنها کس او مامایش بود که در شهر کابل دکان نان پزی داشت.

براتعلی شبها در کنار تنور تفتیده ی مامایش خوابیده و روز ها به مکتب صداقت ره زد و بدینسان دوره ابتدایی را با تحمل رنج و تهیدستی و با شکیبایی به پایان رساند.

تا سال 1307 قلمرو راهپیمایی هایش دکان نانوایی مامایش و کوچه های خاک آلود مرادخانی که مکتب صداقت را در خود داشت و سرانجام در همین سال مکتب صداقت را به پایان رساند و در شمار صد نفری که برای تحصیل عالی عازم ترکیه شدند براتعلی تاج نیز راهی آن سامان شد، در آن سال شهریار جوان کشور، صد تن از دختران و پسران جوان را برای فراگرفتن آموزش های بیشتر به ترکیه فرستاد...

باری براتعلی تاج با همین قافله به ترکیه شتافت. نخست در مدرسه «اورنه» و پس از آن در مدرسه ی حیدر پاشای استانبول و سرانجام در فاکولته حقوق و علوم سیاسی نام نوشت (او دیپلم حقوق را در شهر ازمیر به سویه لیسانس تمام کرد).

در سراسر روزگار تحصیلش با استعداد ژرفش، با پشتکار و ایمان استوارش از شاگردان برازنده و شایسته به شمار می رفت. او در همان ترکیه در کنار شاگردان خارجی یک سر و گردن از دیگران بلندتر بود و اهلیت و شایستگی اش همواره ورد زبان همگی بود.

تاج پس از پایان دادن به فاکولته حقوق و علوم سیاسی یک سال دیگر دوره اختصاصی اقتصاد را طی کرد و یک سال هم در بانک مرکزی انقره به پژوهش و جستار گذراند (یعنی دوره ستاژ را به سر آورد و کار عملی کرد).

زبانهای ترکی، انگلیسی و آلمانی را آموخت و با توشه ارجمند معنوی در سال 1320 راه وطنش را گرفت.

سالهای پایانی نبرد جهانی بود که تاج به کشور باز می گشت، مردی آبدیده و فرهیخته با آموزش ژرف و تجاربی بسنده و دنیایی از اشتیاق به خدمت گذاری برای میهن.

... سردار هاشم خان کرسی سالاری (صدارت) را به سردار شاه محمود خان خالی کرد... تا خمیر دموکراسی قلابی را زباله کند. در همین دوره روشنفکران رزمنده و خلق های ناراضی...، صدای اعتراض و پرخاششان را سر دادند و از راه انتخابات بلدیه، انتخابات شورا و جریده های ملی بر حکومت خانوادگی سرداران بی باکانه تاختند و روشنفکران آگاه... شرایط ناهنجار سیاسی و اجتماعی را آماج انتقاد ها و ریشخند های زهر آگین خویش ساختند.

براتعلی تاج نخستین مبارزه اش را چون همسنگران دیگرش از مبارزه انتخاباتی بلدیه آغاز کرد و به حیث کاندیدای ناحیه ششم شهر کابل به میدان آمد. گذشته تابناک، تقوای سیاسی، قابلیت و اهلیت تاج، باعث شد تا به عضویت مجلس بلدیه و پس از آن به عضویت انجمن مقرر گردد. اما او بلدیه کابل را هرگز میدان مناسبی برای تلاشهای سیاسیش نیافت و با دوستان همرزم دیگرش شالوده ی حزب «وطن» را گذاشت.

او فقط از راه انجمن توانست که تا حدی عنان مداخله های ناجایز حکومت وقت را در انتخابات دوره هفت شورا بگیرد و چند تن از رزمندگان راه آزادی چون شادروان محمودی و غبار به شورا پای گذارند.

مبارزه روشنفکران، جنبش محصلان و نقش ارزنده دوستان محمودی و غبار و ویش زلمیان، ضربه های محکمی بود که پیکر ارتجاع حکومتی را به لرزه در آورده بود.

موسسان حزب وطن، غبار، فرهنگ، جویا، فتح محمد هزاره، نورالحق و براتعلی تاج بودند.

در نتیجه ی این تلاش عظیم، تاج و یارانش توانستند که سه کرسی شورا را در دوره هفتم اشغال کنند و جریده وطن را نیز به منزله بلندگوی خواسته های دموکراتیک خویش پیوسته چاپ و نشر کنند.

تاج به حزب وطن وفادار ماند و در کمیته ی مرکزی این حزب مهره ارزشمند و قابل ملاحظه ای گشت. او در شرایط ناهنجار کشور مانند همه روشنفکران رزمنده و آگاه در پی مبارزه با فساد اداری بود، در پی جدال با عناصر ضد ترقی وضد آزادی بود، در پی پیدایی راهی سالم به سوی ترقی کشور بود.

او در همان روزگاری که در ترکیه مشغول فراگیری دانش بود، به وضع ملال آور و غم انگیز کشور خویش، آشنا گشت، او در همانجا «افغان افغان» را که گروهی از وطن پرستان چاپش می کردند، با ولع  و اشتیاق می خواند و بدین گونه از وضع آشفته کشور آگاه می گشت و هرگز از تفتیش عقاید کارکنان سفارت افغانستان در ترکیه باکی نداشت.

او در بحثهای آزادی که میان شاگردان افغانی در می گرفت دلیرانه بر حال پریشان وطن انتقاد می کرد و از جیره خواران که این اخبار را زیر بغل شان می زدند و روی سفره مقامات مسئول می ریختند نمی هراسید.

 

به سال 1320 که تاج به وطن برگشت و به حیث استاد مضمون مالیه و بودجه مقرر گشت، فرصت نیکویی بود تا از یکسو درس سیاست را به شاگردان دهد و از سوی دیگر وضع اسف انگیز بودجه دولت را انتقاد کند، شاگردانش را به نابسامانی اوضاع اقتصادی کشور آشنا سازد، عدم توازن مصرف بودجوی را شجاعانه نشان دهد و چون آموزگار مجرب و آگاهی فریاد بر آرد:

           تا چنین دولتی وجود داشته باشد، جوانان وطن پرست نمی توانند آن گونه که شایسته و بایسته است خواستهای

           انسانی خویش را تحقق بخشند. پس باید راهی را جست و جو نمود که بتوان از این بدبختی که گریبانگیر مردم و

           جوانان ماست، رهایی یابند.

تاج به درستی دریافته بود که آن بودجه ی ننگین درد کشور را دوا نمی کند، وانگهی بخش اعظم از آن به کیسه ی درباریان سرازیر می شود تا در فرنگستان به عیاشی های بیشتر بگذرانند...

تاج در روزگار آموزگاری خویش گفته بود که  باید راهی را جست و جو کرد و در دوران مبارزات عملی، خود بدین راه راهی گشت: راه مبارزه از طریق حزب، از طریق جریده و از طریق شورا.

 

در مبارزات دوره هشتم شورا، که شاه محمود دخالت مستقیم خویش را در گزینش وکلا نشان داد، مظاهره عظیم ثور 1331 به راه افتاد و پس از همین مظاهره تاج با همسنگرانش به زندان افتاد.

برای او از دیر باز مسلم گشته بود که روزی دژخیمان، راه او را به سوی زندان کج می کنند، ولی این اندیشه هرگز بر برشی او، بر قاطعیت او و بر شیوه مبارزه او، کوچکترین تاثیر نداشت و هرگز نشان تزلزل و سراسیمگی در او به چشم نمی خورد.

در آن روز ها، هر بامداد که تاج از خانه اش پا را بیرون می گذاشت، به عنوان وداع واپسین، گونه ی فرزندانش را می بوسید و بدینسان آمادگی خویش را به شکنجه های حکومت شاه محمود اعلام می داشت. او همواره به دوستانش می گفت:

              اگر من محبوس گردم و کشته شوم، اگر پسران مرا از مکتب اخراج کنند، اگر زنم به نوکری خانه ها بیفتد،

              اگر اعضای خانواده ام به فروختن اثاث خانه در کوچه و بازار مجبور شوند، من دست از پیکار نمی کشم.

او به دوستان جوانش می گفت:

              این درست نیست که مردان مجرد و عزب باید مبارزه کنند، بگذار کسانی که مسوول خانواده ها اند مبارزه

              کنند، زندانی شوند، فرزندان شان از مدرسه ها رانده شوند، زنانشان بیوه گردند، تا مردم کشور ما با دیدن این

              وضع به رقت آیند و ستم محافل بیداد گر طبقاتی را بیشتر حس کنند.

پیکار دلیرانه تاج، با همرزمان هدفمندش در برابر ارتجاع در برابر استبداد و در برابر استعمار، در سراسر زیستنامه ی او درخشش تابناکی دارد.

او در چهار دیوار زندان نیز با همان ایمان بارورش و با همان آرمان مقدسش، سالهای فراوان ماند و هیچگونه تردیدی بر دل راه نداد، چرا که او خود بار ها به شاگردانش گفته بود:

             انسان وقتی که در راه خدمت به خلق و جامعه پای گذاشت، باید تا پایان کار ثابت قدم بماند و از عقیده اش

             پاسداری کند.

حبس طولانی به ویژه سالهای دهمزنگ با شرایط استبدادی و با اختناق و شکنجه هر چند که او را سخت ناتوان کرده بود، اما ایمان او به همان قوت باقی بود و همواره دوستانش را می گفت:

            اگر راه رزم و پیکار را در مبارزه آزادی وطن و مردم خود انتخاب کرده اید، کوشش کنید که با آبدیدگی و

            پختگی و با اندیشه های انقلابی مجهز شوید و نگذارید که هیچگونه مقام و جلال و جبروت شما را بفریبد زیرا

            این امر از شیوه انقلابیگری به دور است.

شکیبایی او، پایداری و استواری او و تسلیم ناپذیری او در سالهای سخت زندان، نشان قاطعی از عشق تاج به میهن، به آزادی و به مردم است.

زندانیان و همسنگران دهمزنگ تاج، این سر سپرده ی راه آزادی می گویند «آنچه در رفتار و کردار شادروان براتعلی تاج در زندان از همه بیشتر جلب نظر می کرد، خونسردی، بردباری و پایداری بی نظیر او در برابر شداید و مصایبی بود که دژخیمان طبقات حاکمه بر زندانیان روا می داشتند.»

... به یاد بیاوریم همه آزادیخواهان را در سلولهای مرگزای ارگ و دهمزنگ و به یاد بیاوریم ده سال زندگی تاج را در زندانهای شاه محمودی و داوودی.

 

تاج در زندانهای مجرد، ده سال سیاه و غصه آفرین را به سر برده و در زندان هم از پای ننشست و نقش تاریخی خویش را همواره انجام  می داد. او حتی توجه سربازان و قراولان زندان را با منطق رسای خویش جلب کرده بود، از این رو سربازان محافظش دور از چشم کوتوالان صمیمانه و مهربانانه پنسل های کوچکی در اختیار او می گذاشتند و تاج بی هراس و و اهمه می نوشت.

او به گفته نعیم شایان، تا پایان روز های زندان از مبارزه و از اصولیت دست نکشید. شکنجه های زندان هرگز او را از راه انسانیش منحرف نساخت و تاج دلیرانه بر باور های سیاسیش تاکید ورزید و پیکار جویی هایش را در اثر تخویفها و شکنجه ها کاهش نداد.

او همانگونه که در برابر طبقات حاکمه شکست ناپذیر بود، در برابر مبارزان راه آزادی و در برابر دوستان رزمنده اش، مهربان و صمیمی بود، از همین رو زندانیان او را کاکا می نامیدند و همواره حرمتش را نگاه می داشتند و او که دشمن سرسخت ستمگران بود، دوست صمیمی همه آزادی خواهان به شمار می رفت.

سه تن از عناصر حزب وطن حبس های طولانی کشیدند و شادروان تاج از شمار همین سه تن بود. یکی از آنان سرور جویا بود که پس از سیزده سال حبس سر انجام در همان زندان مرد، و دیگر فتح محمد فرقه مشر بود که یازده سال تمام در زندان به سر برد و با پایداری و استواری شکنجه های زندان را بر تنش هموار کرد. و سومی تاج بود که ده سال در توقیف کابل و سلولهای نمناک دهمزنگ به سر برد و هرگز تهدید و تخویف دستگاه ستمگری داود، او را متزلزل و بیمناک نساخت.

سالهای آخر صدارت داود بود که او را از زندان بیرون کشیدند (30 اسد 1340) و راستی که تاج سخت ناتوان شده بود، او از زندان بیرون آمد اما قراولان و جاسوسان چون سایه به دنبالش بودند تا پرنده ی ظاهرا آزاد شده را در بیرون قفس بکشند.

صدراعظم .... او را به همکاری دعوت کرد اما تاج این همکاری را نپذیرفت... سردار... او را با گروهی به مناطق مرکزی افغانستان فرستاد تا مطالعاتشان را انجام دهند و پلانهای ناقص او را اصلاح سازند، اما این سفر برای تاج سفر بی برگشت بود.

خانواده اش می گویند او را همانجا مسموم ساختند چون تحمل وجود او را نداشتند، چون تحمل پذیرش انتقاد های او را نداشتند.

جنازه اش را به کابل آوردند (اسد 1342)، جنازه ی مردی را که به خاطر آزادی، دموکراسی و به خاطر عشق به میهن مجازات شده بود، زندانی گشته بود و سر انجام ظالمانه به زندگیش خاتمه داده شده بود.

عاملان مرگ، می خواستند که مرده ی مرد مبارز و چهره آشنای روشنفکران، آرام و بی صدا در صبحگاهی تاریک به خاک سپرده شود اما دوستان تاج بر آشفتند و مقامات عدلی را متقاعد به تشریفات معمول ساختند.

یکی از ارادتمندان تاج بر گورگاه او زیستنامه ی او را، زیستنامه ی که آکنده از آموزش، آفرینش و پیکار بود فرو خواند و یکبار دیگر پس از مرگ تاج محافل طبقاتی را خشمگین ساخت.

براتعلی تاج را به خاک سپردند اما کارنامه ی درخشان پیکار های او را نتوانستند در خاک بگذارند. او مرد اما توفان جنبش های آزادی خواهی در سیاه ترین روز های تاریخ معاصر به پیش تاخت.

... او مرد، اما براتعلی تاج نخواهد مرد و تاریخ جنبش های سیاسی، نام او را با خود خواهد داشت، نام مردی پژوهنده و رزمنده را.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق           ثبت است در جریده عالم دوام ما

باز نمود ها و پی نوشت بر نوشته استاد فریدون:

- تاج، در سنبله 1320 کارمند افغانستان بانک شد.

- در میزان همان سال به صفت استاد فاکولته حقوق و علوم سیاسی پذیرفته شد.

- در 1325 مدیر قوانین وزارت اقتصادی ملی بود.

- در 1326 ریاست اتاق های تجارت را داشت.

- در 1328-29 در عین سمت استادی فاکولته حقوق، ریاست شرکت هزاره جات به او سپرده شد.

- در اواخر سرطان 1342 (پس از خلاصی از زندان) در عضویت هیات بررسی اوضاع اجتماعی هزاره جات به آن جا رفت.

- در شب دوم است 1342 در دایکندی به صورت ناگهانی در گذشت و به روز 4 اسد جنازه اش به کابل انتقال یافت و در زیارت سخی با تشریفات رسمی به خاک سپرده شد.

 

شعر ذیل به یاد آن مرد نیکنام گفته شده:

 

مرگ تاج

 

در شب روشن و بشکفته ز نور مهتاب

دست بیداد اجل دسته گلی داد به آب

گشت موجود عزیزی ز نظر ها نایاب

گشت کانون وفایی به مصیب ویران

تاج، شخصیت آزاده خوشنامی بود

خار در دیده ی هر خاین خود کامی بود

آدم ملی و محمود سر انجامی بود

که شدش جان ز پی مصلحت خلق و وطن

بسکه بودش به دل، آزادی رای مردم

سالها بود به زندان ز برای مردم

تا که جان داد در این ره به خدای مردم

«آفرین باد بدین همت مردانه ی او»

خونجگر بود ز حقسوزی و پسمانی قوم

درد ها داشت ز بیدردی و نادانی قوم

نشد آرام دمی، تا که نشد فانی قوم

فانی ظاهر و اما به حقیقت باقی

او برفت و ز الم خاطر تیمور فسرد

شادمانی به دل خرم شانور فسرد

در همایون طرب و خوشدلی و شور فسرد

مرگ از این گونه به تحقیق ضیاعیست عظیم

تاج باید که بود بر سر مردم جایش

نی که باشد به ته خاک سیه ماوایش

وای بر گردش چرخ و عمل رسوایش

وای بر مرد کشی، وای به نامرد کشی

حق کشی تا که در این غمکده باطل نشود

تا که تبعیض و تعدی همه زایل نشود

خلق، تا بر هدف عالیه نایل نشود

تاجها باید و این مردم و قربانیها

مرغ روحش چو به پرواز شد از دام حسد

یکهزار و چهل و دو بود به افزون سه صد

صبح هنگام، به روز دوم ماه اسد

آسمان بود بدین حادثه از دور گواه

- از آثار قلمی تاج آگاهی دقیقی در دست نیست، به شماری از مقاله های او که گویا در مجله حقوق آن سالها چاپ شده، دستیابی میسر نگردید.

- به تعداد تقریبا 300 عنوان از نوشته های او در جلد پنچم، 1348 آریانا دایره المعارف به چاپ رسیده است که به نظر رسید.

- اکبر صهبا برادر زاده خانم تاج، که مدتها رئیس اداری انجمن نویسندگان بود، می گفت که کتابی به خط خود تاج و مقداری یادداشت های او که در صندوقی در خانه اش موجود بود، در اثر کوچ کشی مفقود گردیده است.

- معلوم نیست از نوشته های چاپ نشده تاج چیزی در خانواده اش باقی مانده است یا خیر. در این باره باید جست و جویی به عمل آید.

(کتاب سرزمین و رجال هزاره جات)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 14:17  توسط Manizha nayel  | 

بیا که گریه کنیم

 

این شعر در ماه جدی سال 1373 در کابل گفته شده و از وضع رقت بار کابل در آن زمان حکایت می کند.

 

به حال کابل ویران از میان رفته

به خانه های فرو ریخته ز ضرب سکر

به جاده های پر از حفره ها و خندقها

به تشنه کامی دشت و به بینوایی باغ

 

به دشت افسرده

به راه بی رهرو

بیا که گریه کنیم

 

شبانه شهر کند جامه سیه در بر

به سوگ آنچه درین شهر بود و شد نابود

برای سایه فگندن دگر درختی نیست

امید روشنی برق رفته از دلها

 

برای اینهمه غربت

به مرگ این همه هستی

بیا که گریه کنیم

 

شد آسمان وطن از پرندگان خالی

ز شهروند، زمین گشت یکه و تنها

نه یار ماند و نه دیاری و نه اهل دیار

شدند یکسره آواره در دیار دگر

 

بدین فضای مهوع

بدین سکوت غم افزا

بیا که گریه کنیم

 

چه راز ها که نگفتند و ماند در دلها

چه نامه ها که به یاران پاکدل نرسید

چه ناله ها که به لب نارسیده شد خاموش

چه جامها که به لب نارسیده ریخت به خاک

 

بدین هلاکت شادی

بدین شکست امید

بیا که گریه کنیم

 

به خاطر شهداییکه در ره مردم

به تیر خصم بد اندیش غرق خون گشتند

چو لاله های بهارانه، لاله گون گشتند

و مانده اند بمیدان بدون غسل و کفن

 

به روز ها و به شبها

نیافت کس خبر شان

بیا که گریه کنیم

 

به مادران غمین نشسته چشم به راه

که بچه های جوانشان ز جبهه بر گردند

به نو عروس جوانی که انتظار کشد

برای همسر خود تا چه وقت باز آید

 

و هیچ باز نیاید

عروس ماند و تنها

بیا که گریه کنیم

 

چه پیر ها و جوانها که ناگهان در راه

اسیر دست ستم پیشه گان دون گشتند

نیافتند رهایی ز چنگ بد خواهان

به تیر و تیغ ستم جان خود ز کف دادند

 

به این گروگانها

که بی نشان رفتند

بیا که گریه کنیم

 

به روزگار مهاجر زنان و مردانی

که بی پناه و پریشان شدند و آواره

گهی به مسجد و گاهی به جایهای دگر

سیه شبان و سیه روزها به سر بردند

 

ز شدت سرما

چو بید لرزیدند

بیا که گریه کنیم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 10:54  توسط Manizha nayel  | 

کهنه و نو

 

این مقاله استاد نایل در مجله پشتون ژغ در سال 1348 به نشر رسیده است.

 

 

قالب این خشت در آتش فگن

                        خشت نو از قالب دیگر بزن

جدال و حرکت لازمه زندگی انسان پیشتاز و شتابگر است، سکون و توقف جز مرگ و فرجام زندگی چیزی نیست. از آنگاهیکه انسان پژوهشگر و اوجگیر، در عرصه زمین پای نهاد و جایگزین گردید، برای زنده بودن و برتر بودن دست به جدال زد، جدال با نیرو های سرکش طبیعت، جدال با درندگان، جدال با همنوعان متجاوز، جدال با گرسنگی، جدال برای تسخیر ماورای جو و جدالهای بیشمار دیگر.

جدال، حاصل تضاد میان پدیده هاست، پدیده ها ضد خود را در نهاد خود نهفته دارند و با آنها می ستیزند و سر انجام در شرایط مشخصی به ضد خود بدل میشوند و از میان میروند و جای خود را به پدیده های نو میدهند. این قانون (مبارزه اضداد) تغییر ناپذیر و ابدی است و تمام اشیا و پدیده ها، بدین اساس تحول می پذیرند و به سوی رشد و تکامل می گرایند، به قول شاعر:

«زندگی دارد بدین قانون ثبات»

شعر یک پدیده شعوری است که در زبان جاری ما پیشینه هزار ساله دارد. درهم نوردیدن راهی بدین درازی بدون شک، با آشفتگی ها و شگفتگی ها، صعود ها و نزول ها همراه، و از یکسانی ها و بی حرکتی ها جداست.

این بدان معنی است که شعر در میان دو  انجام هزار سال، در پی خویشتنی و سکون مطلق قرار نداشته، شرایط و مقتضیات روزگاران و نیازمندی انسانها پیوسته آنرا در جهت شکوفانی و تکامل پذیری کشانیده، از رکود و بی حالی به دور داشته است. شعر بیفروغ محمد بن وصیف و هم اندیشگان زمان و نزدیک به زمان او را هیچگاه نمی توان با ترانه های شور انگیز رابعه و بابا طاهر و خیام و غزل های جاودان سعدی و حافظ هم سطح و همسنگ بحساب آورد.

در هر حال آنچه را نباید از خاطر بدور داشت، این است که شعر در ده صد سال گذشته سیر تکاملی خود را بنابر علل و عوامل موجود در زمانها و مکانها، با سستی و کندی پیموده است و تحول ان با عمرش متناسب نیست.

نیاز آگاهانه انسانهای امروز با آنچه در گذشته مردم بدون احتیاج حس می کردند، تفاوت بسیار دارد. پیشرفت و کمال شعر نیز تابع این نیاز ها و آرزو هاست وهیچ نابهنگام نیست که شعر عصر حاضر به یک جنبش و اوجگیری ضرورت دارد.

شعر نو، خواست زمان ما و احتیاج فرزندان عصر کوزموس و اپولوست و زاده دوران پیوند قلب. و جدال آن با شعر سنتی غیر طبیعی و نامشروع نیست. قالب های معدود و قیود نامحدود پیشین، دیگر ظرفیت برداشت ها و دریافت های شاعر را از پدیده های لاتعد و لا تحصای جهان کنونی ندارد. خواه ما بخواهیم و خواه نخواهیم، در هر صورت او راه خود را در اندیشه ها و دلها باز خواهد کرد و حاکمیت خود را به اثبات خواهد رسانید و به سیر خود به پیش ادامه خواهد داد.

«آتش ره خود واکند چون در نیستان بگذرد»

چگونه شعر...؟

در همه جای زندگی هزاران چیز برای دیدن و گفتن و شنیدن بر روی هم فرو افتاده اند که در همه آنها شعر موج میزند و لجوجانه منتظر اند تا دستی چهره شان را بی نقاب کند و جلوه گر شان سازد، اما همگان آنها را نمی بینند و حس نمی کنند.

اندیشه ی بال گستر و چشم مرز-شکن شاعر است که این نکته های باریکتر از مو را در می یابد و جذب می کند. اینها و همه ی پدیده ها و حادثه های دیگر، زمینه و انگیزه ی هنر شاعر و مصاله شعر اویند و بدینسان شعر بخشی و برشی از زندگی و زندگی سرچشمه لایزال آن است.

شاعر احساس و ادراک خود را از اجتماع، در لابلای الفاظ جای می دهد و اندیشه را در آن به جریان می افگند و کلمات را جان می بخشد و به حرکت در می آورد و بدین گونه شعر خلق می شود.

شعریکه از منبع غنی و فیاض زندگی انسانها سیراب می شود، بی گفت و گو خاصیت آگاهندگی را در خود دارد و در بیداری و آشنایی آدمی با واقعیت های حیات، نقش سالم و ثابتی را اجرا می نماید. درین نوع شعر است که رنجها، نشاطها احساسها و آن کیفیات و عواطفی که زبان از بیان آنها بیچارگی دارد، بازگو می شود و حالاتی از اندوه و شادمانی در آدم بر می انگیزد.

اگر جنبه هنری با پهلوی اجتماعی شعر در آمیزد، آنگاه مستی و شور انگیزی از آن بر می خیزد، و گاهی داغ و سوزنده می شود و عصیان می آفریند و زمانی لطافت و شادابی از آن تجلی می کند و دست آدم را می گیرد تا با خودش به آسمانها ببرد. همه شعر ها چنین نیستند، اما من دوست دارم شعر اینطور باشد و در آدم چیزی اضافه کند.

 

پیروی در شعر ...

بدانگونه که ساختن هر بنای نو، به مصاله نو احتیاج دارد، شعر امروز نیز به مواد تازه و دست نرسیده، نیازمند است. پایبندی به قواعد خشک و جامد در شعر معاصر، جز مغز را در ذلت افگندن، بر عکس جریان دست و پا زدن چیزی نمی تواند باشد.

فورمهای کلاسیک توانایی پذیرش افکار و مفاهیم وسیع انسانی امروز را ندارد. وزن عنعنوی، ردیف، قافیه و سنت های دیگر، اندیشه جولانگر و سبکتاز شاعر را محصور و زندانی می کنند، از بالندگی و رواجبخشی آن می کاهند. زمانیکه الفاظ از نمایش حالات و کیفیات عاجز باشند، این معنی را دارد که دیگر وقت باز نشستگی آنهاست و درخشش خود را از دست داده اند. آن دسته از این کلمات و تعبیرات دیرینه، که در شعر استخدام می شوند و بجای کلمات تازه و جوان مینیشینند مسلماً در انعکاس ادراک و احساس شاعر زمان جاری ناتوان و کم فروغ اند و در آفرینش هنری نمی توانند نقش چشمگیر و ارزنده ای داشته باشند.

عده از شاعران دیروز در عرصه فرمانروایی اصحاب زور و زر، بسر می بردند و همه مظاهر جهان را در اعمال و کردار آنان می جستند و معیار دیگری برای بازیابی زشتی ها و زیبایی های زندگی نداشتند و آنچه که ازین محدوده های نفرت خیز در می یافتند، در رشته قصاید مطنطن و مرصع، ولی ملال آور، در می کشیدند و با ستایشگری بنده وار، نثار خاک پای ممدوح خود می نمودند. آنان با مردم بستگی و پیوندی نداشتند و از این روی هنر شان نیز برای آنان و در خدمت آنان نبود. قصاید این دسته از شاعران، غالبا از انسجام و استحکام برخوردارند و ظاهری زیبا و جذب کننده دارند، اما از لحاظ محتوی در سطح نازلی قرار می گیرند، زیرا میان آن الفاظ پر زرق و برق، جز دعا و ثنای مشتی خود کامه و عنان از دست داده، چیزی تجلی نمی کند.

شعر امروز که در حال بال گشایی و اوج طلبی است، فضایی گسترده و جولانگاهی وسیع، وسیع به پهنای صحرا ها و اوقیانوس ها لازم دارد، طنابهای سنن پارینه را پاره میکند و مرز های قالب و قافیه را درهم میشکند.

شاعر امروز اندیشه خود را در فضای بی انجام کائنات سیر میدهد و همه چیز را با جهان بینی نوینی می نگرد و لمس می کند و شعر را در میان مردم می برد و با آنان در می آمیزد و جوش می خورد. این شاعر، راه خود را می شناسد، سرگشته و بلاتکلیف نیست، یعنی می داند که نباید در لجن زار ذهنیات خود تا گلو فرو رود و بدانچه نومید کننده و زیانبخش و ضد انسانی است و به نیاز آدمی جواب نمی دهد، گرایش نشان بدهد و از آن فاصله نگیرد.

آنچه درباره شعر کهن و شعر نو گفته آمد، بدین معنا نیست که میراث گذشتگان، سراسر ناباب و بیهوده است و فرآورده های نو، یکقلم با ارزش و نیکو. خیر، اینگونه قضاوت بکلی عندی و دور از انصاف است. در آثار عده ای از پیشینیان نیز، زیبایی ها و مزیت های فراوان از نظر هنر و اجتماع، وجود دارد که با مختصر امعان نظر، ارزش و سلامت آنرا در می یابیم. دانستن و در یافتن آثار گذشتگان، به هیچ وجه عیب ندارد و مغایر تجدد و بینش نو شمرده نمی شود، بلکه اعراض از آموختن و چشم پوشی از سودمندی آنها نمی تواند عمل صحیحی بحساب آید.

از آثار پیشین آنچه را خوب است و بدرد زندگی می خورد باید بدون تعصب مورد استفاده قرار داد و جذب کرد و آنچه را زیان آور و بی مایه و ناشی از درون گرایی است باید بدور افگند و طرد نمود.

شعر دیروز پایه و اساس شعر امروز است، وقتی از نردبان ببام میرسیم نمی توانیم از ارزش اولین پله بکاهیم.

در شعر نو نیز مانند شعر کهنه بی فایده گی ها و بی مایگی ها زیاد بنظر می رسد.

بعضی از این شعر ها با معانی مضطرب خود براحتی قابل هضم و فهم نیستند و بیشتر به هذیان شباهت دارند تا به شعر.

 

راهی که باید رفت ...

راه هنرمند و شاعر، راه مردم و زندگی مردم و رابطه مردم است، هنرمند فی نفسه و جدا از دیگران نمی تواند راهی را بپیماید، بدانسان که هنر شاعر بازتاب زندگی انسانهاست، راه او نیز نمی تواند جز راهی باشد که آنان میروند.

روایتگریها و آشفته گوییها، از کنار متکا و جست و جوی احسن در اکذب و دلبستگی به پندار های نادرست، طرحی است که بر آب زده شود. شعریکه خارج از پروسه تکامل و فارغ از جاذبه و تحرک است و بجای شور و تپش، مردم را به مرگ پرستی و تن آسانی میخواند، صدای شاعر نیست...

شاعر نه تنها باید زمان خود را بفهمد و آنرا همگامی کند، بلکه او باید زبان زمان خود باشد و با همه سو اندیشی و شناخت، زمینه های تازه اجتماعی، در طریق آگاهی و انتباه همنوع خود گام بر دارد و با بیان واقعیت ها، گره از زندگی مردم بگشاید و راه خود را به پیش باز کند و از هیاهوی سنت گرایان و بد اندیشان نهراسد و ترس در دل راه ندهد.

تجسس و کاوش معانی در بیان دیگران و چشم داشتن به ابداع و باز گو کردن یافته های آنان، نمودار باز ایستادگی اندیشه و تنزل سطح هوش و ذوق شاعر است. این شیوه قطع توجه ازینکه به کس چیزی نمی بخشد و نمی افزاید، ویرانگری می کند و مغز ها را فرار می دهد و تن ها را به بی خاصیتی و فرو افتادگی می کشاند.

زمان ما زمان سرعت و شتاب است، شتاب بی پایان برای آینده بی پایان. شاعر عصر شتاب، باید پیوسته جریان داشته باشد و از ایستادن و دلمردگی بپرهیزد.

توفانها همیشه هوا را صاف می کنند، شعر نو نیز باید توفان باشد و توفان آفرین، تا آسمان هنر را از ابر های کدر و تیره چرندیات و اباطیل پاک بسازد و همه جا را روشن گرداند. شعریکه با جهش آزرخش بایستد، به سرعت در اندیشه ها جا میگیرد، تلاش و تپش ایجاد میکند و آدم را بحرکت و زنده بودن، وا میدارد.

ما در دیرزو نیستیم تا با زبان و اشارات دیروزیها سخن بگوییم، ما در امروز استیم و بسوی فردا پیش می رویم و باید با زبان امروز، زبانی که برای فردا نیز بیگانه و نا آشنا نباشد، حرف بزنیم.

درست است که گام نهادن در راهی تازه، خالی از خطر گمراهی نیست ولی رهرو، خواهی نخواهی راه خود را می شناسد و از گمراهی نجات می یابد. کسانیکه از بیم گمراهی از جای خود نمی جنبند، ممکن است در گمراهی گذرا نیفتند اما در تاریکی دایمی باقی خواهند ماند. بی جاذبگی و نارسی مراحل اولی شعر نو نیز، فرصت زود گذر و بی پاست و بسیار زود به فرجامی شکوهمند و رخشنده ای خواهد پیوست.

«سخن نو آر، که نو را حلاوتیست دگر»

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 10:49  توسط Manizha nayel  | 

از زندان «سیاه بومک» تا قصر بوکنگهم

در سال 1222 هجری قمری مردی به نام «نیکقدم» با خانواده خود از «دایکندی» مهاجرت نمود و در منطقه ای به نام «سنگ شانده» از توابع دایزنگی سکونت اختیار کرد.

این مرد به دو واسطه به کسی نسبت می رسانید که انسان دلاور و مشهوری بود و «پیوند پهلوان» نامیده میشد. از داستانهایی که درباره تهور پیوند پهلوان نقل کرده اند یکی هم آخرین داستان زندگی او، و چنین است:

            روزی چهل تن از راهزنان، در رهگذری او را محاصره کردند تا دارایی اش را بگیرند و خودش را به قتل

            برسانند، اما قبل از این که بر خلع سلاح و قتل او موفق شوند تعدادی از آنان جان خود را بر سر این کار

            گذاشتند و سر انجام او نیز کشته شد و قبرش امروز مورد توجه و احترام مردم آن دیار است.

نیکقدم پسر سید قدم و او پسر غوله و غوله فرزند پیوند بود. از نیکقدم پسری به نام عید محمد باقی ماند و وارث مایملک پدر گشت. او حافظ قرآن بود و در سی سالگی نابینا شد و با این وصف 110 سال زندگی کرد و هفت فرزند از خود بر جای گذاشت که یکی از آنان موسوم به «فردوس» بود. فردوس مانند همه مردم دیگر به زندگی عادی خود ادامه می داد و آرزوی هیچگونه تحولی در حیات خودش و فرزندانش در دلش راه نمی یافت. او دارای هشت فرزند شده بود که هفت تای آن یکی پس از دیگری، در اثر عوامل نا مساعد وقت در گذشتند و تنها یک پسرش به نام «علی دوست» باقی ماند. مرگ هفت فرزند موجب گشت که توجه تمام افراد خانواده به یگانه پسر باقیمانده معطوف شود و او را با مدرسه و تعلیم آشنا سازد. گو اینکه مقدر چنین بود که پسر ساده دهکده «اخضرات» یک روزی مرد نام آوری شود و مسیر زندگی خانواده با سابقه ای را عوض کند.

علی دوست، بیش از سه چهار سال مدرسه نرفته بود که پدرش درگذشت و این حادثه در زندگی او سبب شد که محیط مدرسه را ترک بگوید و به اقتضای آن روز، در پهلوی کار برای معیشت و زندگی، سوارکاری و تیراندازی بیاموزد.

مقارن با این احوال، گرفتاری افراد سرشناس محل به وسیله مامورین امیر عبدالرحمن خان، روز به روز شدت بیشتر اختیار می کرد و در این جریان، علی دوست که حدود شانزده سال داشت نیز توسط داد محمد حاکم دایزنگی در «سیاه بومک» زندانی گردید.

او چند روز در محبس به سر برد و در یکی از شبهای سرد زمستان از آن جا فرار کرد و نزد خانواده خود رفت. عمو های وی از ترس گرفتاری مجدد و قتل او، مخارج سفرش را تهیه نموده و به ترک مادر و نامزد و اقارب و بالاخره آن سرزمین مصیبت خیز وادارش کردند و به دست سرنوشتش سپردند.

پس از فرار علی دوست، عمویش کلب حسین گرفتار و به کابل فرستاده شد و در محبس جان داد. اما علی دوست با همه کم سن و سالی و بی تجربگی شبها از بیراهه ها راه می پیمود و روز ها پنهان می شد تا بدین ترتیب از طریق پنجاب، بهسود و سرچشمه به کابل رسید و در افشار نانکچی در منزل یزدان بخش بیگ که خود زیر نظر بود، ساکن گشت و مخیفانه با دوستان پدر خود تماس حاصل نمود.

چندی بعد محمد حسن نامی از هزاره که او نیز سرنوشتی شبیه به علی دوست داشت و هر دو در خطر حبس و قتل به سر می بردند، با وی یکجا شده قبل از دستگیری، به طرف شمال فرار کردند و از راه شیخ علی به بامیان رفتند. در بامیان دو نفر پلیس برایشان مزاحمت ایجاد نمودند ولی با دادن رشوه از شر آنان خود را خلاص کردند و بعد از راه سیغان و کهمرد به دره صوف و مزار شریف و بلخ و آقچه و شبرغان و سر پل رفتند و از و از آنجا به «قرصی یا قرشی» وارد گشتند و می خواستند به این ترتیب به آن سوی آمو بروند، اما به وسیله دو سپاهی ازبک گرفتار شدند. تلاش برای نجات سودی نداشت. هر دو نزد حاکم محل برده شدند. حاکم پس از استنطاق و لت و کوب زیاد آنان را به زندان انداخت و امر کرد که پولهایشان را بگیرند و پاهایشان را با ریسمان ببندند. دو جوان سیه روز ولی با شهامت در نیمه های شب اقدام به فرار کردند و موفق شدند و به سوی شبرغان باز گشتند، اما در راه باز هم گیر افتادند و باز هم توانستند فرار نمایند. سرانجام آوارگان جوان از طریق آقچه و بلخ و بیراهه ها، خود را به بند امیر و یکاولنگ و پنجاب در منازل خود رساندند. در این وقت مدت پنج ماه از آوارگی و فرار علی دوست می گذشت و مادرش در گذشته بود.

او چند شب را محرمانه نزد اقارب خود گذرانید و بعد مجددا به سوی سرنوشت نامعلومی راهی شد. این بار رفیق خود را رها کرد و تنها به راه افتاد. او به ترتیب دایکندی، گیزاب و ارزگان را پشت سر گذاشت و خود را به قندهار رسانید. قبل از رسیدن به قندهار، در ارزگان با کپتان یعقوب یکی از صاحب منصبان کم رتبه حکومت مصادف گشت. این شخص کسی بود که تقریبا یک سال قبل در بحبوحه جنگ، خواهر علی دوست را به زور گرفته بود و بعد با هم ازدواج کرده بودند. یعقوب با برادر زن خود پیشامد خوب کرد و او را در رفتن به قندهار نزد خواهرش یاری رسانید، علی دوست مدتی در قندهار به سر برد و بالاخره تصمیم گرفت تا با خواهرش یک جا فرار کند و او را از چنگ یعقوب نجات دهد و در یکی از شبها خواهر و برادر خانه یعقوب را ترک دادند و فرار کردند، اما توسط اقارب او دستگیر شدند و علی دوست یک بار دیگر به زندان افتاد. بعد از چندی باز هم به کمک شخصی موفق شد از زندان بگریزد. او در شهر قندهار پنهانی به سر می برد و از ناحیه بیکاری و بی پولی به مشکلات زیادی رو به رو گردید و به ناچار چند روز به نان فروشی و نوکری نزد اشخاص اشتغال جست و بالاخره با یکی از دوستان پدرش که محمد عظیم نام داشت مصادف شد و او علی دوست را کمک کرد.

علی دوست که همواره خطراتی در استقبالش بود و در هیچ جا نمی توانست مدت زیادی باقی بماند و آزادانه به کار و زندگی ادامه بدهد مجبور شد قندهار را نیز ترک بگوید. بنابر این با رحیم داد و سید غلام رسول از اهالی دایزنگی و چند نفر دیگر عزم هندوستان کردند و توسط علی ظفر نامی از سرحد افغانستان عبور داده شدند و به چمن وارد گردیدند.

علی دوست جوان فراری و دربه در و نا آرام، پس از مدتی سرگردانی و حبس و زجر و فرار های مکرر از زندانها و تحمل آوارگی ها، سر انجام مجبور به ترک همه چیز گردید و به زندگی نوینی قدم گذاشت. دیگر هیولای پیگرد، یادآوری زنجیر و زولانه، سیلی و چوب حاکم، ترس گرسنگی و محنت های گوناگون، آرامش او را بر هم نمی زد.

در هند آن روزی عده کثیری از فراریان بخشهای مرکزی کشور که مصیبت جنگ و مظالم کارداران حکومت، آنان را به ترک یار و دیار مجبور ساخته بود موجود بودند و به مشاغل مختلفی اشتغال داشتند و از جمله گروهی از ایشان در اردوی آن جا به حیث سپاهی و افسر شامل بودند. علی دوست نیز، بعد از سپری نمودن چند وقت، به تاریخ 2 مارس 1895 میلادی با چند تن از رفیقان خود توسط غلام رسول نامی از همدیاران خود به اردو معرفی و شامل گردید و به کویته اعزام و تحت تعلیم و تربیت نظامی قرار داده شد. او با استعدادی که داشت تعلیمات و فنون نظامی را به وجه احسن کسب کرد و در ژیمناستیک و پرش مهارتی بسزا حاصل نمود و مورد توجه و انعام قرار یافت. در کتاب خاطراتی که از علی دوست بر جای مانده، آمده است که او دروس 18 ماهه را در 9 ماه طی کرد و موفق به اخذ شهادتنامه درجه سوم گردید. وی پس از اکمال درس به صفت اسیستانت موظف گردید و در این فرصت کتب و نظام نامه های عسکری را مطالعه کرد و معلومات خود را تقویت بخشید.

در سال 1896، مردم زنگبار بر والی خود سلطان سعید شوریدند و چون آن سرزمین تحت الحمایه برتانیه بود لذا لشکر نمبر 124 کویته مامور سرکوبی شورش و اعاده آرامش زنگبار شد و از کمپنی هزاره 114 جوان در آن شمولیت داشتند که علی دوست در آن میان بود. او سه ماه در زنگبار ماند و پس از آرامش آن جا، از کشور های مصر، سودان، نایروبی، یوگندا، و تانکانیکا نیز دیدار به عمل آورد و بعد به هند مراجعت نمود.

بعد از مراجعت از افریقا، علی دوست یک درجه ترفیع حاصل نمود و همچنین در سال 1899 یک امتحان نظامی را گذراند و نمبر اول شد و یک درجه ترفیع به دست آورد.

در جنگ سال 1900 متحدین علیه چین نیز او اشتراک داشت و دارای درجه افسری (تولیمشری) بود. علت این جنگ این بود که گروهی به نام بوکسر ها بر ضد اتباع و نمایندگان کشور های غربی شورش کرده و آنان را در محاصره انداخته بودند. کشور های که در این محاربه شرکت داشتند عبارت از: انگلستان، امریکا، جرمنی، فرانسه، جاپان، روسیه، اطریش، اسپانیا، هنگری و ناروی بودند، گفته شده است که دراین جنگ از سپاهیان هزاره شامل اردوی هند برتانوی، دو تولی یعنی حدود سه صد نفر اشتراک داده شده بودند. علی دوست در این سفر جنگی، بندر سنگاپور، هانکانک، شهر تنسین، پکن و فوتن فو را دیدن نمود و بعد از ختم جنگ به هند مراجعت کرد.

او در تیر اندازی نیز مانند ژیمناستیک ماهر بود و باری در یک شکار خصوصی مرغی را در هوا زده بود و یک افسر یک میل تفنگ به پاداش این لیاقت برایش داده بود (1898). علاوه بر این، او بار ها در مسابقات سپورتی و نشان زنی انعام و مدال به دست آورد و حتی جام پیروزی را از دست پادشاه انگلستان دریافت کرد.

در سال 1906 به تعلیم انجینیری در مدارس شامل ساخته شد و در امتحان نفر اول گردید.

در سال 1908 در محاربه «جالاوان» بلوچستان شرکت ورزید و در ختم غایله به دریافت نشان، افتخار یافت.

در سال 1911 در مراسم استقبال امپراتور انگلیس که به هند آمده بود در جمله افسران شرکت داشت و در همان سال در جنگ «خاران»‌ بلوچستان شرکت ورزید.

در 1914 جنگ بین المللی اول واقع شد و در این موقع از عساکر مقیم هند انتخاب به عمل آمد که از آن جمله حدود 250 نفر از سپاه هزاره انتخاب شدند و علی دوست به حیث یک افسر معیت ایشان را داشت، در 4 آوریل 1915 ذریعه کشتی از راه عدن، بحر قلزم، بحر احمر و تنگه سوئز به سوی فرانسه حرکت کردند.

پس از توقف کوتاه در پورت سعید، به مارسلز و از آن جا به پاریس و بعد در میدان جنگ رفتند.

هنگام حفر سنگر گلوله ای به پای علی دوست اصابت کرد و به شفاخانه منتقل گشت و بعدا بار دیگر زخم برداشت و سر انجام قبل از ختم جنگ او را به هندوستان انتقال دادند.

در 1916 در ساختمان سرک در بلوچستان ایران نقش مهمی را ایفا کرد و در همین اوقات با بلوچهای مخالف جنگید و غلبه حاصل نمود و از خدمات خود تصادیق متعددی به دست آورد.

در 1917 مامور امنیت بعضی از نقاط ایران و از جمله شیراز گردید و از بندر عباس، کرمان، سیرجان، حسن آباد، تبریز و غیره دیدن به عمل آورد و در هر کدام مدتی اقامت گزید و جمعا مدت دو سال در ایران ماند و مسافرتی هم به قطر صورت داد. او درایران معاون جنرال سرپرسی سایکس افسر معروف جنگ بین المللی اول و مولف کتاب «تاریخ ده هزار ساله ایران» بود و به منظور جلوگیری از تعرض آلمانی ها به ایران، در آن جا اقامت داشت.

علی دوست که درس نقشه کشی و خریطه خوانده بود و از مهندسی بهره داشت، راه غیر قابل عبوری را بین کرمان و شیراز احداث کرد و به پاداش آن یک نشان طلا دریافت نمود و نامش به خط لاتین بر روی سنگی در آن جا حک گردید.

در 1918 با قشقایی های ایران جنگ کرد و در شیراز، از طرف فرمانفرما والی فارس، پنج هزار برایش پیشکش شد ولی آن را نپذیرفت و والی مذکور بار دیگر دو تخته قالینچه را با یک قاب عکس خود برایش هدیه کرد. وقتی علی دوست در اثر گرفتاری به آنفلوانزا به هند عودت داده شد، جنرال سرپرسی سایکس نامه های تحسین و قدردانی از شخصیت نظامی و سیاسی او به سپه سالار و رئیس ارکان حرب هند ارسال داشت.

بعد از ورود علی دوست به کویته، جنگ بین المللی هم خاتمه پذیرفت و علی دوست در اثر زحمات چند ساله و زخمهایی که در جنگ برداشته بود و بالاخره مریضی زیاد، احتیاج به یک استراحت طولانی را احساس می کرد و بنابر این دکتران معالج مدت شش ماه مرخصی و استراحت را برایش نظر دادند.

در ماه ژوئن 1919، افسرانی که در جنگ بین المللی شرکت داشتند به دربار انگلستان دعوت شدند و علی دوست نیز در آن جمله بود. وقتی که او به جورج پادشاه انگلستان معرفی شد (12) نشان شجاعت در سینه اش بود. معرفی او به جورج، از طرف فیلد مارشال جیگب که مدتی فرمانده فوج هزاره بود صورت گرفت و در روز 26 آگوست 1919 که از آثار بریتش موزیم دیدن می کرد تصویر او را رسم کردند و در آن جا نصب نمودند.

در مدت توقف خود در انگلستان با دیگر مدعوین نظامی در دعوتهای زیاد، از جمله دعوت جنرال سرپرسی سایکس اشتراک جست و در آن جا با چرچیل سیاستمدار معروف و صدراعظم وقت ملاقات کرد. مدت اقامت صاحب منصبان دعوت شده به انگلستان 52 روز بود و در این مدت علاوه بر دعوتها، از پارلمان آن کشور و بریتش موزیم و شهر گلاسکو در اسکاتلند و بعضی جا های دیگر دیدار به عمل آوردند.

در 1923 که مردم وزیرستان شورش کردند، او به منظور این که در جنگ علیه افغانها شرکت نداشته باشد سه ماه رخصتی حاصل کرد و به مشهد مقدس رفت و در این شهر از طرف هموطنان ساکن آن جا مورد استقبال و احترام زیاد قرار گرفت و با سید محمد ابراهیم عالمشاهی غزنوی در همین سفر آشنا و دوست شد و همچنین سردار عبدالعزیز حیرت جنرال قونسول افغانی را در مشهد ملاقات کرد و او علی دوست را به باز گشت به افغانستان دعوت نمود.

علی دوست سه بار ازدواج کرد و زن سوم را در مشهد گرفت که دختر غلام رضا از مردم دایزنگی بود و از او صاحب یک پسر به نام ضامن علی و دو دختر گردید. به تاریخ 8 سپتامبر 1925، در اثر رنجشی از وظیفه خود استعفا داد و قصد عزیمت به وطن را نمود و پس از این واقعه نامه های زیادی به غرض تسلیت و به منظور عودت به وطن، از افغانستان دریافت کرد که در آن جمله نامه فیض محمد کاتب مولف کتاب سراج التواریخ نیز بود که به تاریخ 8 سرطان 1306 ش. به او فرستاده بود.

عبدالباری راهی در کتابی که به نام «جامعه کوژک و براهویی» در مورد بلوچستان و ملیت های ساکن در آن نوشته و نسخه تایپ شده مورخ سپتامبر 1968 آن دیده شد، در فصل پنجم اثر خود تحت عنوان «ساختمان اجتماعی اقوام هزاره» معلوماتی درباره هزاره های ساکن بلوچستان ارائه داشته است.

این نویسنده درباره علی دوست خان که درکویته اقامت داشته است چنین می نویسد:

         ... کپتان علی دوست خان چون یک شخص وطن پرست بود ترجیح داد که دوباره به زادگاه اصلی خود یعنی

         افغانستان برگردد تا این که به کویته اقامت داشته باشد. وی رتبه اعزازی و اراضی انگلیسی را که برایش داده شده          بود مسترد نمود و با این حرکت خود به همه اقوامش حالی گردانید که علاقه هزارگان با افغانستان قطع ناشدنی

         است و بر گشت هزارگان به سرزمین آبایی شان یک ضرورت حیاتی هر هزاره وطن پرست خواهد بود.

بعد از این جریانات، علی دوست موضوع عودت خود را به وطن کتباً به حکومت امانیه نوشت و جواب آن را که متضمن قبول پیشنهادات او بود از قونسول افغانی در کراچی دریافت کرد و در سنبله 1306 شمسی که مصادف با نهمین جشن سالگرد استقلال بود و مراسم آن در پغمان تجلیل می شد، شخصاً به کابل آمد و مورد پذیرایی زیاد قرار گرفت و هنگامی که به کویته مراجعت کرد، تا عایله خود را به کابل بیاورد، جنبش حبیب الله کلکانی روی کار آمد و امان الله خان از سلطنت خلع شد و آمدن او به کابل معطل گردید تا این که نادر خان حکومت را از حبیب الله کلکانی گرفت و شرایط تغییر کرد.

علی دوست به تاریخ 23 اسد 1312 مجدداً به کابل آمد و محمد هاشم خان و شاه محمود خان و به تاریخ 26 اسد محمد نادر خان را ملاقات کرد و مورد نوازش قرار گرفت و جنرال غلام نبی بیگ هزاره دره صوفی دعوتی به افتخارش در باغ بابر شاه داد و بدین ترتیب مدت پنجاه روز در کابل مهمان دربار و حکومت بود و رتبه فرقه مشری اول برایش داده شد و بعد دوباره به کویته مراجعت کرد تا عایله خود را به افغانستان بیاورد و هنوز از آنجا حرکت نکرده بود که خبر قتل محمد نادر خان را شنید و باز هم مدتی چند آمدنش به تعویق افتاد و سرانجام به سال 1934 برای سومین بار به کابل آمد و متمکن گردید.

مدت اقامت علی دوست خان فرقه مشر در خارج افغانستان تقریبا چهل سال را دربر گرفت.

دکتر ضامن علی غرجی پسر علی دوست خان به تاریخ دهم اپریل 1934 در کویته تولد شد. او بعدا در کابل درس خواند و درجه داکتری در طب را به دست آورد و از این راه در خدمت مردم قرار گرفت. وی مدتی رئیس شفاخانه علی آباد بود و چندی هم معاونت پوهنتون کابل را به عهده داشت (1355) و هم عضویت در کمیسیون تدوین قانون اساسی 1355 در عهد جمهوریت محمد داود خان را دارا بود.

در زلزله کویته (10 جوزای 1314- اول ژوئن 1935) که هنوز فامیل جنرال علی دوست به طور کامل انتقال نیافته بود، در حدود 250 هزار روپیه دارایی او تلف گردید.

جنرال سرپرسی سایکس مولف کتاب «تاریخ ده هزار ساله ایران» در چند جای کتاب خود از علی دوست خان به نیکی یاد می کند و او را یکی از افراد شاخص قشون هند می شمارد و همچنین از احداث جاده کرمان، تبریز به سرپرستی او و جنگهای او با عشایر جنوب یاد آوری می نماید.

سید محمد ابراهیم عالمشاهی غزنوی با جنرال علی دوست خان دوستی زیاد داشت و از او خاطراتی دارد، و  ابیات ذیل از یک قطعه عالمشاهی است که در دعوت جنرال علی دوست به افتخار مصطفی خان متخصص زراعت در پغمان سروده است:

آن مهندس که طرح رضوان کرد            نظری هم به سمت پغمان کرد

به علی دوست فرقه مشر آن جا              همه را حاتمانه مهمان کرد

آن که چون طائری ز کشور هند            جانب آشیانه طیران کرد

بعد چهل سال در وطن آمد                   ترک آن ثروت فراوان کرد

علی دوست خان سر گذشت و خاطرات خود را خود نوشته و تنطیم کرده است و عالمشاهی شکلیات نوشته او را از لحاظ ادبی تجدید نظر نموده آن را آراسته ساخته است. اثر مزبور دارای 433 صفحه به قطع بزرگ می باشد و از جهات تاریخی برای وطن ما  و شناخت چهره یکی از رجال برجسته وطن، اهمیت فراوان دارد. نسخه قلمی و منحصر به فرد این اثر در اختیار دکتر ضامن علی غرجی قرار داشت که چند روزی توسط محمد ابراهیم بامیانی در دسترس من گذاشته شده بود.

 

وفات علی دوست خان

 

ساعت 55/4 بعد از ظهر روز دوشنبه 10 سرطان 1324 شمسی جنرال علی دوست خان در شهر کابل درگذشت و جنازه اش به روز 11 سرطان با تشریفات عسکری در زیارت سخی دفن شد و در مراسم فاتحه اش که در مسجد شاه دو شمشیره برگزار گردید، صدر اعظم و اعضای کابینه اشتراک جستند.

 

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:8  توسط Manizha nayel  | 

زن، در عرصه ادب سده سیزده

 

جریده نسیم سحر عایشه را از این جهت که دیوانش به چاپ رسیده و شرح حالش روشن است از خوش بخت ترین شاعران وطن می شمارد.

این گفته را تا حدی میتوان قابل پذیرش به حساب آورد، خاصتا با توجه به شرایط آنروز افغانستان که سخت تاریک بود و جانگزای.

بلی، با محدودیت های وسایل طبع و نشر آنروزگاران و سخت گیری های بیحد و حساب خدمت گزاران وقت، چاپ دیوان یک شاعر را میتوان برای او یک خوشبختی دانست.

پاره یی از مطالب مربوط به زندگی عایشه به صراحت در اشعارش انعکاس یافته است که تمام گزارشگران احوال او از آن سود جسته  و یا یکی از دیگری آنرا به نقل گرفته اند.

اما گفتنی های بسیاری راجع به مسایل خصوصی حیات و رابطه اجتماعی و اندیشه و انگیزه ها و محرکات و نفسانیات او هنوز قابل جست و جو و معلومات است که مقداری از آنها در لابلای اشعارش نهفته اند و باید آنها را پیدا کرد و توضیح نمود و بدین ترتیب تاریکی های زنده گی او را روشن تر گردانید.

عایشه که نام و تخلص او هر دو یکیست، دختر یعقوب علیخان بن عبدالرحمن خان توپچی باشی بود و گویا منصب توپچی باشیگری از طرف امرای وقت به این خانواده اختصاص داده شده بوده است. 

او خود در این مورد گوید:

کاتبه عایشه از امتی شاه عرب

بنت یعقوب علی، والده فیض طلب

قوم بارک زیی و شاعره ملک وجود

عهد سلطان زمان، بحر عطا شاه محمود

پشت در پشت خطاب آمده ما را منصب

توپچی باشی، همه بودند ذوی الجاه و حسب

تاریخ وفات عایشه را 1235 ق، نوشته اند ولی در باره تاریخ تولد او نظری وجود ندارد و خود نیز در اشعارش اشارتی بدان نکرده است. اما میتوان به قراین، سال تولد او را به صورت تخمین نزدیک به یقین تعیین نمود.

فیض طلب پسر عایشه به سال 1227 ق ، در حالیکه بیست و پنج سال داشت کشته شد که خود شاعر آنرا چنین بیان میکند:

بدی خانه سال او بیست و پنج

که چون برق کرد رخش عمرش گذر

ز هجرت بد الف و دو صد بیست و هفت

چو زد غوطه در موج خون بی خبر

پس اگر عایشه در هجده سالگی که سن مناسب و معمول برای ازدواج است، وصلت کرده باشد ، در سال 1227 ق یعنی موقع کشته شدن پسرش (چهل و سه) ساله بوده است که بدین ترتیب تاریخ تولد او به 1184 ق برابر میشود.

گر چه تاریخ وفات عایشه در 1235 یعنی هشت سال پس از حادثه قتل پسرش دانسته شده که درین صورت او باید در پنجاه و یکمین سال عمر، چشم از جهان پوشیده باشد. اما این شعر پیری و ناتوانی بیشتر او را نشان میدهد که با قدری احتیاط میتوان تاریخ 1184 را تا 1180 و حتا 1175 به عقب برد.

موی سپید و روی سیاهم چه فایده

سر تا قدم غریق گناهم چه فایده

عمر عزیز خویش عبث کرده ام تلف

من بعد ازین ندامت و آهم چه فایده

عهد شباب چون بسر آمد در انتظار

هنگام پیری حشمت و جاهم چه فایده

اکثر گذارشگران احوال عایشه نوشته اند که او به دربار تیمور تقرب داشت و همواره از صلات او مستفید میگشت و بیست ساله بود که به گفتن شعر آغاز کرد و اولین شعرش این بود.

شفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون

مگر خورشید را کشته که دارد دامن پر خون

باید یاد آوری نمود که عایشه در روزگار تیمورشاه در خورد سالی و نو جوانی بسر می برد و هنوز در شعر بدان پایه از پختگی نرسیده بود که به حیث یک شاعر ورزیده و شناخته شده به دربار تیمورشاه راه یابد و مورد تفقد قرار گیرد.

بنابر این با رد این نظریه میتوان گفت که او در نخستین سالهای شعر گویی خود، سال های انجامین زنده گی تیمور را مشاهده میکرد و بسیار امکان دارد که از لحاظ اینکه پدر و پدر کلان او توپچی باشی بوده اند خانواده اش با احترام می

زیسته  و این دختر جوان و شاعر تازه کار را تیمور می شناخته و مورد نوازش قرار می داده است.

شعر "شفق لاله گون" را نیز نمیتوان اولین شعر عایشه به حساب آورد. در دیوان عایشه نیز اشعاری به نظر نمیرسد که ذکر تیمور بدان رفته باشد و یا دلالت بر نزدیکی شاعر به دربار او را بنماید.

دوران پختگی و کمال عایشه در شعر سرایی با روزگار فرمانروایی شاه محمود مصادف است و این امر بار ها در اشعار او بازتاب یافته است. شاه محمود در اشعار عایشه گاهی مورد ستایش قرار میگیرد و زمانی طرف انتقاد واقع میشود. انتقاد او بر محمود اکثر بعد از کشته شدن پسرش فیض طلب میباشد. مثلا این شعر که شامل انتقاداتی از کار ها و رویه محمود است.

شاه محمود که وصفش به زبان ناید راست

حیف کز مملکت خویش بسی بی خبر است

مال دنیا به خران دادن و نعمت به سگان

قوت ارباب خرد جمله ز خون جگر است

سفله پرور شده سلطان چکنم واویلا

خوردن مردم ابله همه شیر و شکر است

داد از دست شه و وای ز بی غوری او

خنجر کبر به هر سگ صفتان در کمر است

کرگس و زاغ و زغن کرده به گلشن ماوا

عندلیبان همه سر گشته و بی بال و پر است

مادر فیض طلب سوخته در نار فراق

کشور روی زمین در نظرش چون سقر است

باخت در خدمت شه گوهر بحر دل خویش

            پرسشی نیست که حالش به چسان در گذر است

این شعر مفصل است و مطالب انتقاد آمیز راجع به شاه محمود ، کار ها و کار داران او در آن به نظر میرسد که نسبت ضعف افاده و سستی بیان گوینده همه آن نقل نشد. شاعر، کارداران و اطرافیان محمود را مردم نا اهل و غیر مستحق میداند، حتی آنان را به صفت های زشت سفله و خر و سگ یاد میکند و عقیده دارد که اشخاص لایق و شایسته همه خانه نشین و محروم میباشند.

از بیت هفتم شعر فوق چنان بر می آید که او انتظارات و توقعاتی از شاه محمود نسبت کشته شدن پسرش داشته که بر آورده نشده و این امر سبب دل آزردگی و در نتیجه انتقاد و اعتراض او گردیده است.

شعر ذیل نیز در بدگویی از محمود است که در آن او را به صفات ظالم، بیداد گر و سفله پرور یاد میکند:

دست ظلمش داغ کرده سینه ام

تیغ بیدادش دلم را پاره پار

خانه ها شد خانه گک در عصر او

خاصه من گشتم فقیر و خاکسار

سفله پرور شد نمیدانم چرا

خسرو کشورستان نامدار

عدل و انصاف و مروت شد بباد

حق و باطل را نپرسد شهریار

از وی این بی اعتدالی در جهان

ثبت دفتر ها بماند یادگار

بنده از بی غوری محمود شاه

رنج و محنت ها کشیدم بیشمار

 در جای دیگر این شعر میگوید که شاه جهان (شاید منظورش تیمور است پادشاه زمان) دستخطی به او داده ولی ازین دست خط چیزحاصل  نشد و او را بی اعتبار کرد و اگر آنرا به گور هم ببرد به کارش نمی آید. گویا این حکم حاوی یک اندازه پول و احتمالا ده هزار روپیه بوده (کلمه ده هزار در شعر ذکر شده) از طرف محمود مورد توجه قرار نگرفته و اجرا نشده است.

 

مهمترین حادثه در زنده گی عایشه

 

بدون شک مهمترین حادثه در زنده گی عایشه کشته شدن فیض طلب پسر جوان اوست. او توپچی باشی و میر آتش سپاه شاه محمود بود که به معیت وزیر فتح خان در جنگ کشمیر اشتراک داشت و در آن جنگ کشته شد. قتل این جوان که در آن هنگام بیست و پنج ساله بود (1227 ق) در روحیه عایشه تاثیر شدیدی وارد کرد و سیر تفکر او را به کلی تغییر داد. با تامل در دیوان عایشه این مطلب را می توان دریافت که زندگی این شاعر از دو بخش یا دو دوره ساخته می شود، یکی قبل از مرگ فرزندش که با خوشی ها و شادی ها و آزادگی ها و در عین حال با شکوه و شکایت از مقامات وقت همراه است و دیگر بعد از آن که با غم و اندوه و سوز و گداز آمیخته میباشد و ضمنا انتقاد از قدرت عهد را در بر دارد.

سال 1227 ق. مرز این دو حد است. اشعار عایشه در دوره اول بیانگر عشق و خوشی و امید به زنده گی است ، ولی گفتار دوره دوم سراسر با ناله و فریاد و شکایت و انتقاد ملازمه دارد. این نکته در کمیت و حتی کیفیت اشعار او اثر دارد که دوره اول زندگیش مدت درازی را دربر میگیرد و عمر دوره دوم آن از هشت سال بیشتر نیست. غزل زیرین نشان دهنده روزه های خوش زنده گی شاعر است:

از برای بت جهان افروز              مرغ دل را بزن به سیخ کباب

نوش، از دست ساقی گلرخ            جام چون آفتاب، پر می ناب

ای پری پیکر خجسته خصال          سوی ما هم نگر ز بهر صواب

خانه دهر را ثباتی نیست               چون حبابی که هست بر سر آب

پنجروزی به دهر خرم باش            رفتگان باز، کی دهند جواب

نمود هایی از اشعار دوره دوم زندگی او که همه در ماتم فرزندش سروده شده و با سوز و درد آمیزه یافته است:

ایدریغا نور چشم خویشتن را باختم

تاج عزت مخزن در عدن را باختم

سرو قامت، گلرخ شکر لب عذب اللسان

شمع بزم و بلبل شیرین سخن را باختم

نور چشم و قوت دل، راحت روح و روان

یوسف ثانی، غزال سیمتن را باختم

هم چو مرغ نیم بسمل می تپم در خون دل

صفدر میدان امیر صف شکن را باختم

گلعذاری، گلرخی، گل چهره  ی گل پیرهن

ای عزیزان یوسف زرین کمر را باختم

میر آتشخانه محمود شاه نامدار

چون کنم واحسرتا ، شیرین پسر را باختم

سوختم در نار هجران، ساختم در موج غم

راحت روح و روان ، نور بصر را باختم

دور دارد بر سرم گردون چو سنگ آسیا

مونس جان، همدم شام و سحر را باختم

در بیتی از شعر دیگر که آن هم ردیف "باختم" دارد گوید:

سخت دلتنگم نمردم از فراق یک پسر

ماه ذیحج، تحفه شهر رجب را باختم

ازین بیت بر می آید که اولا عایشه همین یک پسر را داشته و دیگر اینکه این پسر در ماه رجب تولد یافته و در ماه ذی حجه سال 1227 ق کشته شده است. اما بیت ذیل فقدان دختری از او را نیز بیان میدارد:

هجر پسر و فراق دختر           دارند مرا خراب و ابتر

در بیت دیگر، عایشه خطاب به پسرش آرزو می کند که ایکاش قبلا مثل پدر او می مرد تا این مصیبت را به چشم نمی دید و بدین ترتیب روشن می شود که او قبل از پسر و دختر، شوهر خود را نیز از دست داده بوده است:

چون کنم واحسرتا افسوس و ارمان و دریغ

کاشکی پیش از تو رفتی ، مادرت همچون پدر

درقطعه ذیل باز هم با بعضی از اوصاف فیض طلب آشنایی به دست می آید و درد و سوز مادرش که رساتر بیان شده بیشتر احساس میشود:

سینه اش پر ز نور عرفان بود

صاحب علم و حلم و عقل و ادب

طوطی طبع او چو خوشخوان شد

شاهباز اجل شدش ز عقب

بر ز نخل حیات خویش نخورد

رفت وقت نشاط و عیش و طرب

بر سر مادرش ز قهر خدا

سنگ از آسمان فتاده عجب

کوه نورم ز کف بشد ایوای

روزم از گردش فلک شده شب

ساغرم پر ز آب حیوان بود

ریخت از دست، نارسیده به لب

بیت اول، او را صاحب معرفت و علم و ادب به مقتضای آن روز نشان میدهد و بیت سوم بیانگر این است که او قبل از اینکه به مراد برسد، یعنی ازدواج کند، کشته شده است. با اینکه شوهر و دختر عایشه ، قبل از پسرش از دست او رفته اند ، مع الوصف هیچگونه یاد آوری و اظهار تاثری از آن جهت در اشعارش به نظر نمی رسد، اما مرگ فیض طلب چنان در او اثر بخشیده است که بیدریغ فریاد می کشد و سوز درون خود را در قالب سخنان آتشین و سوزناک ظاهر میسازد. اگر مجال دقت بیشتر در ابیات زیرین میسر باشد، فریاد های جانگداز شاعر هنوز هم از ورای الفاظ آن بگوش میرسد و سوزنده گی آن احساس میشود.

آسمان دور و زمین سخت چگویم یارب

که چها بر سرم آمد ز غم فیض طلب

آسیاوش بسرم چرخ فلک میگردد

روز روشن شده اند در نظرم تیره چو شب

 

مادر بیوفای فیض طلب             چون نمردی برای فیض طلب

 

شهباز فرشته خوی مادر            یکبار بیا به سوی مادر

ای سرو ریاض کامرانی            گلدسته مشکبوی مادر

ای یوسف ثانی زمانه                سر تا بقدم نکوی مادر

 

شهید اکبر مادر کجایی              بیا بنگر مرا در بینوایی

بدام هجر افتادم شب و روز         دریغا داد از دست جدایی

 

تا آنجا که معلوم است کمتر شاعری از جنس زن و حتا از مردان چه از نظر کمیت و چه از لحاظ کیفیت، اینگونه اشعار جانگداز در رثای فرزند خود گفته است. فی الواقع حادثه کشته شدن فیض طلب بود که توفانی در نهاد عایشه بوجود آورد و باعث ایجاد این ترانه های غم انگیز گردید و او را در شعر دیرینه گی بخشید.

 

دیوان عایشه

دیوان عایشه به تاریخ پنجم ماه رمضان 1305 هجری قمری، در مطبعه سر کاری دارالسلطنه کابل، به اهتمام منشی عبدالرزاق بیگ، از طبع بیرون شده است. این دیوان با قطع بیست و چار در شانزده دارای (سه صد و هشتاد) صفحه می باشد که (بیست و هشت) صفحه آن را قصاید و (سه صد و پنجاه و دو) صفحه آنرا غزلیات وانواع دیگر شعر او و مقدمه و تقریظ احتوا می کند. هر صفحه این دیوان حد اکثر (چهارده) بیت دارد و مجموع اشعار او از (پنجهزار) بیت بیشتر میشود.

مهتمم دیوان (منشی عبدالرزاق بیگ) در آخر کتاب زیر عنوان "خاتمه الطبع" به جای مقدمه چنین مینویسد.

".... این کتاب لا جواب از کلا شاعره جادو زبان سحر بیان که هر غزلش بحریست که سفینه خرد در تلاطم امواجش در تزلزل است، در بلده کابل اعنی صاحب عفت و عصمت بی بی عایشه درانی بارکزایی، از ابکار افکار مسوده نموده، از ناقدردانی، کسی به او نمی پرداخت و نسخه مکتوبه مرحومه در کتابخانه خسروی بود. سپس حضرت پادشاه اسلام پناه ...عبدالرحمن خان دام سلطنه کتاب مرحومه را در چاپ خانه سر کاری داده امر نمودند که چاپ شود. به انتظام سیادت پناه میر محمد عظیم خان سارجن میجر و به اهتمام هیچمدان آفاق منشی عبدالرزاق بیگ به تاریخ پنجم رمضان سنه 1305 هجری طبع شد."

نوشته دیگری (بدون امضا) در آخر دیوان تحت عنوان "نکته دقیق و سر عمیق" به چاپ رسیده که قسمتی از آن در ذیل آورده میشود:

"بر ضمیر منیر نکته سنجان  روشن نفس و گوهر آزمایان دقیقه رس واضح باد که چون اکثر طوایف عالم و فرق بنی آدم، شجاعت و اولو الزمی طایفه افغان را مسلم دارند و درنکته دانی و سخن سنجی شان قیل و قال پیش می آرند، فلهذا جناب رفعت قباب اعلیحضرت گردون بسطت سرور افغان و درة التاج طایفه در ان، خواست که شمه یی از فنون بلاغت و فصاحت این طایفه فاضله را نیز به عقلای جهان و فضلای دوران ظاهر سازد و به طرز حکیمانه و شیوه عاقلانه بنیاد شک و شبهت مردم را بر اندازد زیرا که از ابتدای ترویج شعر پارسی دیوانی به این اسلوب و اینقدر حجم از زبان اهل زبان به ظهور نرسیده چه جای آنکه از اهل زبان دیگر...."

از تقریظ مفصل احمد جان الکوزیی قسمت هائیکه به این نوشته یاری میرساند به نقل گرفته می شود. (... دیوان ملاحت عنوان محبت ترجمان ... موسوم به (شکر گنج) از تصنیف عفیفه ی ظریفه و شاعره لطیفه ... بی بی عایشه بنت یعقوب علی توپچی باشی ... که در عهد سلطنت محمود شاه بن مرحوم مغفور جنت آرامگاه تیمور شاه، مقارن 1232 هجری به اتمام رسیده بود... تا حال که سنه 1305 هجرت است ، مدت هفتاد و سه سال به نسبت عدم قدردانی های اهل کمال و ظهور فتن و اختلال در طاق نسیان و کنج فراموشی افتاده و از غایت فرسوده گی با خاک یکسان گردیده بود ، به حسن التفات ... امیر عبدالرحمن، چابک دستان مطبع فیض منبع دارالسلطنه کابل صانه الله تعالی عن التطاول به تصحیح تام و تنقیح مالا کلام، آنرا به قالب طبع در آوردند و نقاب احتجاب را از چهره عروس زیبا بر انداختند"

عایشه یکبار در زمان حیات خود، دیوانش را به نام "شکر گنج" تنظیم و تکمیل نموده و تاریخ آنرا نیز تذکر داده است تا موضوع به خوبی مسجل باشد.

یوم پنجشنبه بیست و شش از ماه رجب

یافت تحریر شکر گنج به مضمون ادب

یکهزار و دو صد و سی و دو از هجرت بود

که چنین نظم گهر بار به ارقام نمود

و چون تاریخ وفات او را در (1235 ) ق. نوشته اند، لذا سه سال قبل از وفات، دیوان خود را پایان بخشیده است که اشعار سه ساله اخیر عمرش در آن شامل نمیباشد.

گویا اعتمادی، که نسخه دیگری از دیوان او را به قلم خودش دیده، میگوید که این نسخه با نسخه چاپی تفاوت زیاد دارد و ترتیب دیوان چاپی نیز با آن مطابقت ندارد و علاوتا در نسخه مورد بحث هفت غزل، سه قصیده و دوازده رباعی اضافه تر نسبت به دیوان چاپی موجود است.

احتمال دارد که نسخه تنظیم شده  در (1232) به خطه شاعر نزد خود وی باقی مانده و نسخه دیگری با ترتیب دیگر، توسط کسی انجام پذیرفته باشد که بعد از روی آن، چاپ کابل در (1305) صورت گرفته و اشعاری که شاعر در سال های بعد از 1232 تا 1235 سروده به نسخه موجود در نزد خود اضافه کرده است و نسخه ایکه به مطالعه گویا اعتمادی رسیده و اشعار اضافی داشته بسیار امکان دارد که همان نسخه اصلی شاعر بوده باشد.

شاید نسخه های دیگری نیز از دیوان او نزد اشخاص وجود داشته باشد که روزی ظاهر گردد و در اکمال آثار او برای طبع دیگر کمک برساند.

 

سرچشمه های اساسی شناخت شاعر

نخستین منبع درباره آشنایی با احوال و آثار عایشه "خاتمة الطبع" دیوان او به قلم منشی عبدالرزاق بیگ و تقریظ احمد جان الکوزایی است که هر دو در انجام آن دیوان به طبع رسیده اند. این دو نوشته معلومات اولیه را راجع به عایشه ارایه میدارند که اساس کار تمام گزارشگران احوال او به شمار میروند.

عبدالمحمد مودب السلطان مولف امان التواریخ ، اولین نگارنده یی است که (سی و پنج) سال بعد از طبع اشعار عایشه (یعنی در 1340) ق. دیوان او را دیده و به ملاحظه اشعار او و دو نوشته ذکر شده، مطالبی درباره او در جلد هفتم آن کتاب ارایه میدارد ولی چون کتاب امان التواریخ به چاپ نرسیده و نسخ خطی آن نیز در دسترس کسی قرار ندارد، متتبعان موضوع اطلاعی از آن ندارند.

قرار معلوم اخیرا پنج جلد از مجلدات هفتگانه امان التواریخ توسط آرشیف ملی خریداری شده است و عکس جلد هفتم آن را کتابخانه اکادمی علوم در اختیار دارد.

پس از منابع ذکر شده تا آنجا که معلومات در دست است، چند نوشته کوتاه و میانه در مطبوعات کشور و در خلال تذکره ها پیرامون زنده گی و شعر عایشه به نشر رسیده ، اما ازین یاد نامه ها ، به استثنای خاتمة الطبع و تقریظ چاپ شده در دیوان و یکی دو نوشته دیگر ، هیچکدام مطلب دلچسپ و قابل توجهی مربوط به او ارایه نمیدارد و مطالب تمام آنها تکراری است که یکی از دیگری به نقل گرفته اند و حتا بعضی از نگارندگان آن نوشته ها در غایت بی اطلاعی بوده اند.

به طور مثال مولانا خسته تذکره نگار معروف وطن، علاوه بر اینکه از مطبوع بودن دیوان شاعر معلوماتی نداشته تصور کرده که رحمان جد عایشه در جنگ کشمیر کشته شده است که رحمان را با فیض طلب پسر او به اشتباه گرفته.

در هر حال بهترین و موثق ترین مرجع شناسایی عایشه دیوان اشعار او باید دانسته شود که مطالب و گفتنی های زیادی راجع به زنده گی و اندیشه او به صورت طبیعی در آن بازتاب یافته است و چون همه سخنان دل او و مربوط به خود اوست جداً قابل اعتنا و اعتماد میباشد.

 

اشعار عایشه

گر چه نمیتوان اشعار عایشه را از نگاه تصویر و نضج و سلاست و زیبایی های بدیعی و هنر شعر در ردیف آثار گوینده گان بزرگ و سخن سنجان نامور زمانش قرار داد، مع الوصف از لحاظ اینکه اولین بانوی صاحب دیوان از یک دوره نسبتا تاریک وطن ماست و اشعار زیادی سروده و مطالب فراوانی از شرایط عصر خود را در خلال سروده هایش برای آینده گان انتقال و انعکاس داده است، مقام ارجمندی را در عرصه شعر و ادب این سرزمین دارا میباشد.

با اینکه اشعار عایشه یکدست نیست و فراز و فرود زیاد دارد، اما با مروری در دیوانش میتوان از غزلهای طولانی وی چند چند بیت خوب و پر محتوا بدست آورد و بعضی از غزل هایش را با حذف دو سه ، بیت نا استوار یکدست ساخت و همچنان میتوان بیت های زیبا و دلچسپی از بخش های مختلف اشعار او به گزینش گرفت.

غزل "بد عهدی" از سروده های ساده و روانی است که خواندن آن لذت میدهد و شادی می بخشد:

 

بد عهدی

به تیر غمزه ام کردی نشانه

کنم پیش که از دست تو فریاد

دلم بردی و رخ پنهان نمودی

چه باشد گر به دیدارم کنی شاد

جفا هاییکه از دست تو دیدم

نکرد این ظلم را شیرین به فرهاد

ترا این رسم بد عهدی که آموخت

که هرگز از غریبان ناوری یاد

وجودم سوختی در نار هجران

چو خاکستر مرا دادی تو برباد

از خلال پاره یی از اشعار عایشه پیداست که او دیوان حافظ را در اختیار داشته و غالبا آنرا میخوانده است. موارد بسیاری به نظر میرسد که در تحت تاثیر سخنان و بیان حافظ قرار گرفته و به پیروی از حافظ توجه نشان داده و غزل هایی به اقتضای او سروده است، مثلا :

عمر بگذشته مرا یاد بسی می آید

وز نسیم سحری بوی کسی می آید

که به پیروی از این غزل حافظ میباشد:

مژده ایدل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

مفهوم و معنای سخنان حافظ نیز در گفتار عایشه زیاد دیده می شود، و حتی گاه گاه عین گفته او را با اندک تغییر در اشعار عایشه مشاهده می کنیم:

نیست بر لوح دلم جزالف قامت تو

غیر سودای رخت نیست خیالات مرا

که گرفته شده ازین شعر حافظ است:

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چکنم حرف دگر یاد نداد استادم

به قول عزیز الدین فوفلزایی، قبر عایشه در اونچی چهاردهی واقع است. این یادداشت با دوغزل نسبتا خوب عایشه به پایان آورده می شود:

 

مقاصد دل

بتا به گلشن جنت روم چسان بیتو

مرا که دوزخ سوزان بود جهان بیتو

قسم که جز سر کویت به نیم جو نخرم

اگر دهند به من حشمت کیان بیتو

کجا روم، ز که پرسم مقاصد دل خویش

مرا که نیست دگر هیچ در جهان بیتو

ز فرقت تو مساویست روز و شب بر من

دمادم است مرا دیده خونفشان بیتو

نه میل جنت و نی فکر دوزخ است مرا

به خاطرم نبود فکر این و آن بیتو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 16:52  توسط Manizha nayel  | 

گذرا نگاهی به زندگی کهزاد

در جریان یکصد سال اخیر که شرایط طبع و نشر آهسته آهسته در کشور آماده گردید، یعنی مطبعه و روزنامه به میان آمد و چا‍پ کتاب و مجله و نظامنامه و جز اینها امکان پیدا کرد و انجمن های ادبی در کابل و قندهار و هرات یکی بعد دیگر ایجاد شد و پشتو تولنه و انجمن تاریخ و انجمن آریانا دایرة المعارف و شمار دیگر از نهاد های فرهنگی و عرفانی و      

تعلیمی متناوباً و یکی پس از دیگری تاسیس یافت و زمینه پژوهش و تحقیق در بخش های متفاوت علم و ادب و هنر تا   

حدی مساعد گردید و دانش پژوهان وطن ما را مجال آن به دست آمد تا در رشته های گونه گون علوم و فنون به بررسی 

و تفحص بنشینند و گام های در عرصه فرهنگ بردارند. با گذرا نگاهی در لابلای صفحات جراید و مجلات و یادنامه ها 

و گزارش های دیگر، در درازای این مدت، میتوان با شمار قابل اعتنایی از نامهای قلم به دستان و سخن پردازانی آشنا شد که در امتداد این محدوده زمانی به ظهور رسیده و آثاری با کمیت و کیفیت های غیر یکسان و نابرابر از خود بر جای    

نهاده اند وبه گونه مثال، این نامها را از آن میان بیاد آورده میتوانیم:                                                             

سید جمال الدین افغان، محمود طرزی، فیض محمد کاتب، شیخ محمد رضا ، ملک الشعرا قاری عبدالله، صلاح الدین سلجوقی، میر علی اصغر شعاع، محمد قدیر تره کی، گل پاچا الفت ، میر غلام محمد غبار، عبدالحی حبیبی، و احمد علی کهزاد.

کهزاد در مدت نزدیک به چهل و پنچ سال (1310-1355) از سر برآوردگان پژوهش و تحقیق در زمینه های دیرین شناسی، تاریخ ، جغرافیه تاریخی، و شناخت چهره های معروف علم و ادب و سیاست و جز اینها به شمار میرفت و نامش با نامهای مواضع باستانی کشور مانند بامیان، بلخ، غزنه، لشکر گاه، هرات، بگرام، هده، بالا حصار، و ده ها جای تاریخی و باستانی دیگر ملازمه داشت و بلکه گره خورده بود و تا کنون نیز بدانگونه است.

احمد علی کهزاد فرزند میرزا محمد علی، به تاریخ 8 ثور 1287 شمسی برابر به 28 اپریل 1908 مسیحی در شهر کابل دیده به جهان گشود و آموزش را در هفت سالگی از مکتب خصوصی و نزد معلمی به نام سید عبدالحمید آغاز نمود و پس از آن به ترتیب در مکتب خافیها ، مکتب اتحاد ، مکتب حبیبیه، مکتب جبل السراج و مکتب استقلال به کسب معرفت و آموختن دانستنی های متداول و مروج وقت پرداخت و شهادت نامه بکلوریا را به سال 1308 از مکتب استقلال به دست آورد.

تحصیلات رسمی کهزاد با توجه به شرایط وقت تا سطح بکلوریا پیش رفت و اما مکتسبات خصوصی و مطالعات و پژوهش های او ژرف و دامنه دار بود چنانکه این دریافت ها او را در ردیف دانشمندان و پژوهندگان درجه اول کشور قرار داد وشهرتش از مرز های وطن در گذشت.

چون کهزاد از شاگردان ممتاز به شمار میرفت و زبان فرانسوی را به خوبی فرا گرفته بود، بنابرین پس از فراغت از مکتب، در دارالتحریر شاهی آنوقت به صفت مترجم زبان فرانسوی موظف ساخته شد و بعد از مدتی با هیات باستان شناسی فرانسوی به غرض مشاهده ویرانه های سیستان عازم آن دیار گردید و گویا این نخستین گامی بود که او در زمینه دیرین شناسی بر می داشت.

" ... در سال 1311 با دوتن دانشمندان فرانسوی و سویسی از راه کنر، اسمار و بریکوت داخل نورستان شدند و تا ژرفای تماشایی دره های نورستان پیش رفتند. او بار دیگر با هیات فرانسوی در میزان 1312 طی یک سفر بیست و هفت روزه در یک مسیر دایروی از راه دره شکاری در شمال، ایبک ، بلخ ، بالا مرغاب ، هرات، گرشک ، بست، قندهار، غزنی، کابل ، سرتاسر کشور را با راههای پر خم و پیچ و دره های دشوار گذران آن درنوردید.

این سفر ها و گردش های بعدی ، کهزاد را د ر واقع با وجب وجب سرزمین ما آشنا میساخت و او شکوه تمدنهای در خاک خفته را در تضاریس کوه پایه ها و دامنه های گسترده دشت ها به تماشا مینشست.

... بازتاب آموزنده این سفر های کهزاد را ، از گوشه و کنار شهرهای تاریخی و مناطق باستانی،در نخستین نوشته های او در مجله کابل زیر عنوان " طی سه هزار کیلو متر در افغانستان" و " در امتداد کوه بابا و هریرود " و همچنان رساله تحقیقی دیگرش بنام " ازسروبی تا اسمار" بازیافته میتوانیم."

 کهزاد نخستین سال فعالیت دیوانی و فرهنگی خود را بدینگونه به آغاز آورد و پس از آن به سمت ترجمانی زبان فرانسه در انجمن ادبی راه یافت و به عضویت انجمن رسید و چندی بعد از آن به صفت سر کاتب سفارت افغانی در ایتالیا تعیین گردید (1312).

او هنگامیکه در ایتالیا بود آن مجال را به دست آورد تا با سعی و تلاش فراوان به آموختن زبان ایتالیایی توجه نماید و آنرا بیاموزد ، اما مدت زیادی در آن کشور باقی نماند و زمینه مراجعتش به کابل فراهم ساخته شد و به محض ورود به افغانستان ، روانه زندان گردید و مدت یازده ماه در زندان بسر برد.

موارد دیگر از کار های دیوانی کهزاد، معاونت شعبه تالیف و ترجمه و سپس مدیریت آن اداره و ریاست موزه کابل در وزارت معارف و تدریس در لیسه شبانه میباشد.

در سال 1321 ، انجمن تاریخ تاسیس گردید و کهزاد به سمت ریاست آن برگزیده شد و او در همین سال مجله آریانا را بنیاد نهاد و خود با حفظ صفت موسس ، مدیریت مسئول آن را به عهده گرفت و نخستین شماره آریانا  را در ماه دلو 1321 به چاپ رسانید و تا شماره 8 سال چارم نشراتی مجله یعنی سنبله 1325 مدیر مسئول مجله بود و از شماره نهم سال چارم ، این وظیفه به علی احمد نعیمی سپرده شد و نام کهزاد به حیث موسس تا شماره (11-12) سال 24 نشراتی، قوس و جدی 1345 در مجله باقی بود و پس از آن تاریخ یعنی از شماره اول سال 25 (دلو و حوت 1345) ، از چاپ این عبارت در مجله انصراف به عمل آمد، اما در سمت ریاست انجمن تاریخ تا ماه حمل سال 1340 ، یعنی مدت (19) سال بر جای بود و در ماه ثور 1340 به عنوان مشاور در وزارت معارف موظف گردانیده شد.

انجامین سمت استاد کهزاد عضویت شورای مرکزی انجمن نویسنده گان و شعرای افغانستان بود که پذیرش او به این سمت فی الواقع سپاسی از خدمات شایسته فرهنگی و سابقه روشن او در امر پژوهش به شمار میرود.

                                                                                  کهزاد در اثر جد و جهد های شبانروزی در هنگام تحصیل

و نیز بعد از آن اضافه بر زبانهای دری و پشتو ، به زبانهای فرانسوی و انگلیسی و ایتالیایی نیز مهارت یافت که از جمله زبان فرانسوی را در دوران تحصیل و زبان ایتالیایی را در هنگام توقف در ایتالیا کسب نموده بود و زبان انگلیسی را بر اساس احتیاج در امر تحقیق و پژوهش که بدان احساس می نمود . دانستن این زبانها سهولت ها و امکانات بیشتر را در زمینه پژوهش و مطالعات دیرین  شناسی و تاریخی برای او میسر گردانید و او را در کارهایش توانایی بیشتر و تحقیقاتش را غنای بیشتر بخشید.

یکی از موارد اهمیت دانستن سه زبان خارجی برای کهزاد این بود که سبب مسافرت های متعدد او در کشور های مختلف به غرض شرکت در کنفرانس ها و ایراد بیانیه ها گردید. کهزاد مسافرت های متعددی در کشور های شرقی و غربی به عمل آورد و در محافل زیاد فرهنگی اشتراک جست و خطابه ها و بیانیه هایی ایراد نمود.

درباره سفر های کهزاد به سرزمین های مختلف و سهم گیری او در محافل علمی و فرهنگی و خطابه هایی که در زمینه های دیرینه گی و تاریخ افغانستان ایراد نموده و جوایز و نشانها و مدالهایی که به دست آورده و پیوستگی او به بنیاد های علمی ، معلومات دقیق و نوشته مشخصی که تاریخ و جای هر یک را نشان بدهد و چگونگی خطابه ها و کنفرانس ها را بیان نماید در دست نیست و مقالاتی که تا کنون در مورد او به چاپ رسیده هیچکدام درین زمینه روشنی کافی نمی اندازد و یادداشتهای که از خود او بر جای مانده نیز به این موضوع کمک چندانی نمی کند.

ندر رابطه به این مسئله ، برای اکمال این یادداشت ، تقریبا تمام نوشته های به طبع رسیده درباره کهزاد و آثار او از نظر گذرانده شده، اما با این هم معلومات موثق و جامع که روشنگر موضوع باشد فراهم آمده نتوانست ، ولی در هر حال از نظر اینکه این بخش از زندگی او دارای اهمیت فراوان میباشد ، لذا معلومات بدست آمده با وصف نا تمامی و نقایصی که دارد درینجا آورده می شود که البته با بدست آمدن معلومات موثق و مستند بعدی در زمینه ، کامل و دقیق ساخته خواهد شد.

- مسافرت به ایتالیا و اشتراک در کنفرانس بین المللی مستشرقین در روم (1314) و سفر های متعدد دیگر به این کشور که از سالها و سبب های آن فعلا معلومات در دست نیست.

- شرکت در تجلیل یادبود از دوصدمین سال تولد سر ویلیم جونز موسس انجمن شاهی آسیایی بنگال، در دهلی جدید و نمایش آثار موزه کابل در کلکته و دهلی (1946).

- شرکت در کنفرانس کشور های آسیایی در هند در 1947 و بار دیگر به سال 1951 و با هیات فرهنگی افغانستان.

- اشتراک در کنفرانس باستان شناسی در آسیا، در دهلی جدید به سال 1340.

- مسافرت به ایالات متحده امریکا به غرض مشاهده موزه ها و کتابخانه ها و تماس با دانشمندان و ایراد خطابه ها در تلویزیون سانفرانسیسکو و فیلا دلفیا به سال 1952.

- مسافرت به انگلستان به دعوت بریتش کونسل در 1952.

- مسافرت به فرانسه به دعوت وزارت خارجه فرانسه در 1952.

- مسافرت به ایران و ایراد خطابه در موزه ایران باستان که متن آن به چاپ رسیده، 1330.

- مسافرت به اتحاد شوروی به دعوت انجمن دوستی افغان- شوروی  در 1343 و اشتراک در کنگره مستشرقین  در مسکو 1349 و سفر های دیگر آن که معلومات دقیق از آنها در دست نیست.

- مسافرت به چین به صفت رئیس هیات افغانی.

- مسافرت به مصر و ایراد کنفرانس برای معرفی افغانستان.

- مسافرت به ترکیه و جا های دیگر که تاریخ آنها معلوم نیست.

- عضویت  در انجمن جغرافیایی واشنگتن.

- عضویت در انجمن آسیایی فرانسوی شرق اقصا.

- عضویت در انجمن روزنامه نگاران فرانسوی.

- دریافت نشان رشتین مطلا از وزارت معارف  وقت.

- دریافت نشان لویه جرگه به سال 1342.

- دریافت نشان درجه دوم معارف افغانستان.

- دریافت نشان شوالیه در هنر و ادب از طرف جنرال دوگول رئیس جمهور فرانسه.

- دریافت نشان از دولت ایتالیا نسبت لیاقت در زبان ایتالیایی.

- دریافت جوایز مطبوعاتی آریانا و خوشحال خان.

- نظر به یادداشت خودش دکترای افتخاری نیز حاصل داشته، اما تذکر نداده که از کدام مرجع فرهنگی برایش داده شده است.

کهزاد در چند سال اخیر حیات خود ، یعنی سالهای پس از 1350 ، غالبا مریض بود و کمتر می توانست به فعالیت های فرهنگی توجه نماید و به قول خودش دست ها و زبانش ، سلامت و حرکت اصلی خود را باخته بودند و با این وصف او تلا ش میورزید تا چیزی بخواند و و چیزی بنویسد ، چنانکه کتاب "افغانستان در شاهنامه" و کتاب "غرغشت یا گرشاسب" محصول همین سالهای ناتوانی او می باشند و از همین سبب است که کتاب های مذکور ، سلامت و بلاغت و استواری کار های پیشین او را ندارند.

و سر انجام به تاریخ 3 قوس 1362 مطابق 19 صفر 1404 قمری ، قلب او از تپش و حرکت باز ماند و دیگر دست های او به سوی قلم و کاغذ دراز نشدند و بر زبانش سخنی راه نیافت و صاحب آن همه گفتار ، سایل فاتحه و یاسین شد.

در تشییع جنازه کهزاد که در جوار زیارت شاه دو شمشیره  به خاک سپرده شد، معاون شورای وزیران ، معاون جبهه ملی پدر، رئیس کمیته دولتی رادیو تلویزیون و سینماتوگرافی ، رئیس کمیته دولتی کلتور ، اعضای اتحادیه های نویسنده گان و شعرا و ژورنالیستان جمهوری دموکراتیک افغانستان و شماری از محققان اکادمی علوم و ریاست شئون اسلامی و عده یی از دوستان او اشتراک ورزیده بودند. بارق شفیعی و نیز داکتر محمود حبیبی ( به نماینده گی از منسوبین اکادمی علوم افغانستان) وفات او را یک ضایعه بزرگ وانمود کردند و اکلیل های گل از طرف بعضی از موسسات فرهنگی و از جمله اکادمی علوم افغانستان بر سر قبر او گذاشته شد.

کهزاد از صنادید تاریخ و فرهنگ کشور ما بود که برای هویت وطن ما خدمات فراموش ناشدنی و ارزشمندی را به انجام رسانید. او را میتوان بنیان گذار تاریخ افغانستان به شیوه نسبتا جدید تر آن دانست که با استفاده از زبانهای اروپایی و مطالعه سنگ نبشته ها و سود گیری از کاوش ها و پژوهش های باستان شناسان خارجی کار خود را ادامه داده است.

او در جریان نزدیک به نیم سده، یکسره با کتاب و قلم سرو کار داشت و به پویش و جویش در لابلای متون و اسناد و مدارک مشغول بود و ویرانه ها و در و دیوار های شکسته و فرو افتاده در گوشه های دور و نزدیک کشور و سنگ نبشته ها و سکه ها و دیگر اشیای برآمده از زیر خاک را از نظر گذرانید و با دانشمندان دیرین شناس جهان به مفاهمه نشست و از تجارب آنان سود به دست آورد و نوشته های شانرا درباره افغانستان به ترجمه گرفت و در نتیجه به نگارش و ترجمه کتابها و رسالات و مقالات زیاد و درخور اعتنایی توفیق یافت.

فعالیت های فرهنگی کهزاد را از نظر شکل و چگونگی کار میتوان به سه بخش دسته بندی نمود:

- تالیفات (شامل کتابها و رسالات)

- ترجمه ها (کتابها و رساله ها)

- مقالات

تالیفات و پژوهشهای کهزاد شامل کتابها و رسالات اوست که حد اکثر به چاپ رسیده و شمار اندکی از آنها از طبع باز مانده اند و همه به 53 عنوان و به بیش از 5000 صفحه میرسد.

ترجمه های او از زبانهای دیگر که به صورت کتاب و یا رساله به نشر رسیده و یا اقبال نشر نیافته اند از 8 عنوان و 500 صفحه درنخواهد گذشت.

و اما مقاله های کهزاد که زیاد است و شمار آنرا نمیتوان بطور دقیق تعیین نمود،‌ در جریان تقریبا نیم قرن در نشریه های معروف و معتبر کشور به چاپ رسیده اند. با یک سنجش غیر دقیق باید گفت که شمار مقاله های کهزاد به بیش از 600 عنوان بالغ میشود.

شماری از مقالات کهزاد، پس از نشر در یکی از مجلات ، نظر به ارتباط موضوع، در فصل هایی از کتابهایش جابجا شده و نیز تعدادی از آنها به صورت رساله های جداگانه به طبع در آمده اند.

مقالات کهزاد که بیشتر نوشته و کمتر آنها ترجمه است، نخستین بار در مجله کابل و پس از آن  در مجله آریانا و مجله ژوندون و نیز در سالنامه کابل و دایره المعارف افغانستان و نشریه های دیگر مانند روزنامه اصلاح و روزنامه انیس و جز اینها به چاپ رسیده اند.

بیشترین مقالات کهزاد را مجله آریانا و مجله ژوندون به چاپ رسانده و پس از آن شماری بیشتر از آنها از رادیو خوانده شده اند.

گفت و گو درباره آثار کهزاد به شمول کتابها، رسالات و مقالات او و نقد و بررسی آنها و دریافت سلاست و ژرفای تحقیق و اشتباهات به میان آمده در آنها ، کار ساده یی نیست.

کار کهزاد از نظر کمیت سخت درخور توجه است و مسلما در کار زیاد، مجال دقت و تجدید نظر کمتر میسر می شود و خواه نا خواه اشتباهاتی به میان می آید. با این حال بررسی و ارزشیابی حدود 12000 صفحه نوشته و ترجمه ، صلاحیت در موضوع ، دقت نظر و مجال کافی میخواهد که روزی باید به انجام برسد.

گویا بیشترین فعالیت های فرهنگی کهزاد به سالهای 1330- 1350 به انجام آمده است ، زیرا شمار کتابهای او که در این فاصله به چاپ رسیده نسبت به سالهای دیگر افزونتر میباشد.

مقالات کهزاد بدانگونه که از لحاظ عدد قابل توجه اند، غالبا از نظر تحقیق و ارائه مطالب تاریخی و دیرین شناسی، نیز، جداً  درخور اعتنا دانسته میشوند و بنابرین اگر کسی یا مرجعی به جمع آوری و یا فهرست این مقالات و تصنیف و تدوین آنها همت به کار بندد، کار ستایش انگیزی صورت خواهد گرفت و برای محققان در امر مراجعه بدانها سهولت بیشتر فراهم خواهد شد.

 

 

کتاب "کهزاد و پژوهشهای او"

1366

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 16:45  توسط Manizha nayel  |