از زمانه های بسیار قدیم که بگذریم، هزاره جات امروز، بعد از ظهور اسلام به
نام «غرجستان» یاد می شده است.
غرجستان به معنای کوهستان است و چون هزاره جات، یک سرزمین کاملا کوهستانی می
باشد، این نام را بر آن گذاشته بودند. ولی عجالتاً به خوبی روشن نیست که اولین بار
چه کسی این منطقه را به نام «غرجستان» یاد کرده و در کدام منبع ذکر شده است. آنچه
مسلم است این است که بعد از ظهور اسلام این ساحه کوهستانی به غرجستان شهرت فراوان
داشته و همه آنرا به این نام یاد می کرده اند.
غرجستان را به گونه های دیگر، یعنی غرچستان و غرشستان و غرشتان و غرستان و غرج
الشار نیز یاد کرده اند و هر یک از این گونه ها در متون گذشته به نظر می رسد.
آقای شاه علی اکبر شهرستانی در مورد کلمه «غرجستان» و گونه های دیگر آن در
تحقیق خود چنین می نویسد:
«....جغرافیا نویسان عرب کلمه «غرجستان» را طرز تلفظ محلی می دانند و غرشستان
را جای و محل کوه یعنی
کوهستان می گویند که از دو جزو «غرش» بر وزن «عرش» و لاحقه «ستان» مرکب است.
بعضی از مورخین و جغرافیون عرب غرشستان را «غرشتان» نیز ضبط کرده اند. پوهاند
عبدالحی حبیبی استاد در
فاکولته ادبیات علوم بشری، در کتاب «تاریخ مختصر افغانستان»، «غرستان» نوشته
است که مرکب از دو جز
«غر: کوه» و «ستان» است.
غرجستان که طرز تسمیه مردم همان ناحیه گفته شده است، صحیح به نظر می رسد و
معنای آن جای و ولایت مردم
«غرچ» است. فرخی در مدح سلطان مسعود گفته است:
ازین نکوتر و مردانه تر فراوان کرد
بپای قلعه غور و به کوه غرجستان
و از این بیت بر می آید که فرخی «غرجستان» را به معنای که مذکور افتاد، به کار
برده است. عنصری، بیهقی
و مولف حدودالعالم مثل فرخی که همه هم عصر و از ستاره های درخشان علم و ادب
دوره غزنوی بوده اند، اسم
آن ناحیه را «غرجستان» گفته اند. عنصری در مدح سلطان محمود گفته است:
کنون عجب تر از ان فتح، فتح غرجستان
که شد بدولت او مر سپاه او را رام
فرخی در مدح سلطان مسعود بن محمود گوید:
دیگر از قبیل غرشتان، غرشستان، غرستان و غرج الشار بهتر به نظر می رسد و تلفظ
جیم عوض «چ» یعنی
«غرجستان» در بدل «غرچستان» ممکن است وجه دیگر هم داشته باشد و آن سهولت تلفظ
«ج» است نسبت به
«چ»، زیرا تلفظ «ج» تازی بر زبان آنقدر ثقلت نمی آرد و خاصتا که از سالیانی
چند به شنیدن و خواندن آن
موانستی هم موجود باشد، و اگر «غرچستان» می گوییم اندکی بر زبان و کام خویش
فشار بایست بیاوریم و صوت
«چ» را با قدری شدت ظاهر سازیم، اگر چه هر دو حرف «ج» و «چ» واحد المخرج است.
از نگاه قدامت تاریخی نیز می دانیم که
«غرجستان» خود با ج یا چ صحیح است چنانکه مجمل فصیحی در وقایع
سال 168 هجری بدین نام مذکور گردیده است.
پوهاند عبدالحی حبیبی در مقاله ای که زیر عنوان «غرستان» به چاپ رسانیده اظهار
داشته است که:
نام اصلی غرجستان- غرستان بوده که مورخان عرب آن را مطابق قواعد تعریب به
اشکال غرجستان و غرشستان و
غرج الشار در آورده اند و بعد از آن نویسنده گان فارسی هم شکل اصیل آن را که
غرستان بوده، متروک قرار
داده اند و به تقلید عرب آن را غرجستان نوشتند....
حبیبی این نظر خود را به کتاب طبقات ناصری اسناد می بخشد که غرجستان را غرستان
ضبط کرده است و همچنین سیفی هروی مولف تاریخنامه هرات که این کلمه را به شکل
غرستان به کار برده.
توجیهاتی که درباره کلمه «غرجستان» و شکل های دیگر آن به عمل آمده اند، هم از
لحاظ مفهوم و هم از نظر اطلاق بر ساحه مورد بحث با یکدیگر مغایرت ندارند، یعنی هر
گونه ای از آن، مفهوم کوهستان و جای کوه ها را افاده می کند و بر سرزمینی دلالت
دارد که امروز به نام هزاره جات یاد می شود.
اما آنچه محقق است این است که «غرجستان» با جیم، نسبت به گونه های دیگر آن هم
در نزد مورخان و شاعران و هم در زبان جاری مردم مستعمل تر و رایج تر بوده و هست و
هم بدینسان کسان منسوب به این ساحه را در تمام کتب و منابع معتبره به صفت
«غرجستانی» یاد کرده اند نه غرچستانی و غرشستانی و غرشتانی و غرستانی و غرج الشاری
که عبدالواسع جبلی غرجستانی شاعر نامدار این سرزمین گواه استواری ازین مثال است.
بیهقی در واقعه سال 431 هجری آورده است که:
.... امیر رضی الله عنه بر نشست با برادر و فرزند ... و دو مرد «غرجستانی»
بدرقه گرفت.
نمونه های دیگری از این گونه در متون تاریخی و ادبی فراوان دیده می شوند که
نقل قسمتی از آنها نیز باعث اطاله کلام می گردد. در مقابل ، اشکال دیگر آن مانند
غرچستان و غرشستان و غرشتان و غرستان و صورت های منسوب به اینها به ندرت مورد
استعمال یافته اند و در موارد انگشت شماری به نظر می رسند.
این توجیه که کلمه «غرج» در اصل «غر» بوده که در زبان امروز پشتو مستعمل است
بعید و تا حدی احساساتی به نظر می آید، اما امکان دارد هر دو صورت آن به یک ریشه
مربوط شوند که تحقیق این امر از وظیفه زبان شناسان می باشد.
در مورد حدود و ثغور غرجستان نوشته مستقل و دقیق و جامعی در دست نیست و محققان
و مورخان بعد از اسلام خاصتا عهد غزنوی با اختلاف و به اجمال از آن سخن رانده اند.
صاحب معجم البلدان شمال غرجستان را بلخ، جنوب آن را غزنه، مغرب آن را هرات و
مشرق آن را کابل دانسته که شاید درست ترین حدود غرجستان باشد و البته دراثر تحولات
و جنگ ها، این حدود گاه به گاه تغییر می یافته است.
این محقق تنها در مورد مغرب غرجستان یا افاده عام تر را در نظر گرفته و ساحاتی
از غور را در آن شامل دانسته و یا اشتباهی برایش دست داده است.
آقای شهرستانی گوید:
در بعضی کتاب ها مشرق آن را غور ثبت کرده اند که درست به نظر نمی رسد ولی اگر
مراد از غور، بامیان
باشد ممکن است که درست بود.
از فضلای معاصر کشور نیز تا کنون، کسی راجع به غرجستان و قلمرو جغرافیایی آن
تحقیق جامعی صورت نداده است و فقط دو سه تن معدود از نویسندگان مسایل تاریخی و
ادبی اشارات کوتاهی به تاریخ و جغرافیای این سرزمین کرده اند و این بدان معناست که
شرایط سیاسی تنگ نظرانه نیم قرن اخیر افغانستان توجه به چنین مساله ای را اقتضا
نمی کرده است.
شاید آقای شاه علی اکبر شهرستانی تنها کسی باشند که تحقیقاتی در زمینه شناسایی
غرجستان دیروز و هزاره جات امروز انجام می دهند. ایشان از مطالب مربوط به غرجستان
تا کنون چهار مقاله به ترتیب و عناوین ذیل به چاپ رسانده اند:
1- غرشستان (ده زنگی)، در مجله ادب، شماره سوم، سال سوم، قوس 1334
2- غرشستان، در مجله ادب، شاره چهارم، سال سوم، حوت 1334
3- «غرج، غرچ، غرجه، غرچه، غرش، غرشستان، غرستان، غرجستان» قسمت اول، در مجله
جغرافیه، شماره دوم، سال هفتم، حوت 1347
4- «غرچستان» قسمت دوم، در مجله جغرافیه، شماره دوم، سال هشتم، حوت 1348
در این سلسله یادداشت، از مقاله ها و نوشته های شهرستانی و دیگران سود جسته می
شود و به مراجع مورد استفاده اشاره به عمل می آید.
علامه محمد اسماعیل مبلغ زیر عنوان «جبلی سخنور نامی غرجستان» مقاله ای دارد
که در شماره 12، سال 12، مجله آریانا به چاپ رسیده و در پاورقی آن در باره غرجستان
برخاستگاه شاعر بدینگونه اظهار عقیده شده
است:
راجع به اینکه غرجستان اسم عمومی حصص هزاره یا نام یکی از قصبات آن است، در
بین مورخان قدری
اختلاف به نظر می رسد. مولف «مختصر المنقول فی تاریخ هزاره و مغول» گوید:
غرجستان اسم تاریخی
«دایزنگی» و نام عمومی آن ولایت غور است. ولی بعضی از محققان نام عمومی هزاره
را غرجستان گفته
اند چنانکه مورخ و باستان شناس معروف احمد علی کهزاد در اثر گرانبها و نفیس
خود «تاریخ افغانستان»
راجع به غرجستان تحقیقات عالیه دارد. ایشان در کتاب مذکور دو مفهوم برای آن
ثابت می کنند، یکی خاص
و دیگری عام و نوشته اند که غرجستان از حیث مفهوم عام شامل تمام حصص هزاره می
شود. پس در صورت اول جبلی از
دایزنگی بوده و در صورت دوم متعلق به یکی از حصص آن ولایت می باشد که بطور قطع نمی
توان آن را معیین کرد...
آقای دین محمد مضطر که کلمه «هزاره جات» را در «قاموس جغرافیایی افغانستان»
نوشته اند، در قسمتی از نوشته خود مربوط به نام قدیم هزاره جات این طور می نویسند:
منطقه رشید و پرنفوس مرکز افغانستان بنام هزاره جات معروف است که نام تاریخی
آن غرجستان می باشد و به
حیث یک حکومت کلان اداره می شود و مرکز حکمرانی هزاره جات یا غرجستان در
«پنجاپ» دایزنگی واقع
است. به گمان اغلب، پنجاپ موجود همان پنجوایی باستانی است که زمانی مرکز مجد و
تمدن با شکوه بوده در
سه راه کابل و هرات واقع بوده که از مراکز بزرگ بازرگانی آن روز بوده تجار
ایرانی، عراقی و رومی از
هرات به همین راه وارد کابل می شدند و اموال و پیداوار مغرب زمین را به شرق
رسانیده اجناس و اموال هندی
و چینی را از بازار های تجارتی بلخ و کابل به ممالک غربی ارمغان می بردند....
آقای عتیق الله پژواک مولف کتاب «غوریان» راجع به مهاجرت گروپ هایی از اقوام
غیر بومی، از مناطق دیگر به سرزمین «غرجستان» بحث کوتاهی دارد و هدفش این است که
با این نحوه گفتار، روحیه معمول و مروج را که به همه چیز رنگ دلخواه قومی بخشیدن و
حقایق را تحریف کردن است نمایان تر گرداند و ساکنین اصلی و بومی منطقه را تا حد
ممکن ضعیف و قلیل و بی نقش جلوه بدهد.
درینجا قسمتی از نوشته او اقتباس می شود و هدف از اقتباس آن حصول معرفت بیشتر
به موقعیت جغرافیایی غرجستان است و به درجه دوم آشنایی با روحیه و نحوه دید
نویسنده راجع به مردم آن سامان:
.... همچنان مهاجرین رابلستان (ولایت قندهار) در ورود خود به غرجستان با آمیزش
با طوایف سایره، اسم وطن
اصلی خود را محافظت نمودند که هنوز به نام زاولی یاد می شوند.
قسمتی هم از شاخه طوایف پشه یی ولایت گندهارا (دره های نجراو) درین هجرت به
غرجستان شرکت کرده و با
طوایف سایره آمیختند که تا امروز به همان اسم قدیم طایفه پشه یی خوانده می
شوند.
اما طوایف سیستانی که وارد غرجستان شدند نیز اسم سابق خود را محافظه کردند،
بهر حال ترکیبات و ساختمان
عضوی و بدنی طوایف حالیه غور و غرجستان مدلل می کند که به استثنایی قسمت کوچکی
از اهالی غرجستان
(که از روی تیپ سر و ساختمان چشم و موی و بینی و رخساره و زنخ و قد نماینده گی
خون و عرق مغل را می
نماید.) سایر طوایف این ولایت روی همرفته از اقوام آریایی افغانستان بوده و در
ساختمان بدنی اساساً یک نسل
شمرده می شوند.
اما اسم هزاره و هزاره جات که تا امروز در مورد عموم سکنه غرجستان اطلاق می
شود، ابداً نام ملی و قومی
و تاریخی آنها نبوده، اسمی است که در اوایل فقط در مورد عساکر مستملکاتی چنگیز
خان ( که در دسته های
هزار نفری منقسم شده و در ولایت غور مقیم بودند) اطلاق می شد و می توان این
اسم را در سایر مقامات
افغانستان که دارای اهمیت نظامی و محل سکنای عساکر چنگیز گردیده بودند یافت،
از قبیل مقام هزاره بر سرک
مابین کابل و کرم نزدیک شتر گردن و محل هزاره بر لب سرکی که جانب نهر سند می
رود و در نزدیکی شهر
اتک، مستر بیلو این نظریه را تایید می کند و موسیو لوپه می گوید:
«اسم هزاره در مورد یکی از مهم ترین قسمت های عسکر مغول به کار می رفت و بعد
ها در مورد مغول های
ساکنه غور معمول گردید، معذا غور و غرجستان تا هنوز خود را هزاره نخوانده و به
همان اسامی قبیلوی و دهاتی
یاد می کنند از قبیل قلندر، مسکه، آته، ازدری، باغ چری، ارزگان، مالستان،
اجرستان، چهار دسته، محمد خواجه،
الودنی، بیسود، خواجه مری، گزاب، چوره و غیره.»
آقای پژواک در نوشته خود سعی به خرج داده اند که بر اصالت و قدامت ساکنین بومی
غور و غرجستان پرده سیاهی بیندازند و به دلخواه خود بر آنان صبغه قومی بدهند.
ایشان خواسته اند که آفتاب به دو انگشت پنهان شود، اما تحت تاثیر احساسات
ناسیونالستی تنگ نظرانه، نتوانسته اند ملتفت شوند که اینکار امکان ندارد و آفتاب
دزدیده شده نمی تواند.
مردم غور و غرجستان که قسماً منشا ترکی و قسماً منشا ترکی- مغولی و بعضا هم
ریشه تاجیکی و جز آن را دارند از روزگاران بسیار قدیم، در این بخش های مرتفع و
حواشی هموار آنها ساکن بوده و دوره های شاندار و با عظمتی را پشت سر گذارده اند که
سلسله های غوری و خلجی و شنسبی و شاران و شیران و کرت ها و امرای محلی دیگر نمونه
هایی از آن سر بلندی ها به شمار می آیند.
البته ممکن است همانطوری که گروپهایی از میان خود ایشان در دیگر مناطق کشور مهاجرت
اختیار کرده و جاگزین شده اند، دسته هایی از ساکنین بخش های دیگر به ایشان پیوسته
و در میانشان جذب گردیده و استغراق یافته باشند.
گذشته از این حرف ها، اینها هر چه
باشند و به هر تیره و منشا ایکه منسوب گردند به درجه اول انسان استند و بعدا از
ساکنین بومی و قدیمی این آب و خاک بوده اند و می باشند و با توجه به مساله
انسانیت، ضرورتی احساس نمی شود که رنگ دیگری از نژاد، مثلا «نژاد آریایی» بر ایشان
زده شود و مساله انسانیت با همه حقایقی که در گذشته شان وجود داشته کاملا نادیده
گرفته شود و از آن عملا چشم پوشی به عمل آید.
اگر کسی ساحه نظر خود را قدری وسیع تر بسازد، از نظر انسانیت چه فرقی بین
آریایی و غیر آریایی می تواند وجود داشته باشد؟ مسلماً هیچ تفاوتی در میان نیست
زیرا همه انسان ها از هر تیره ای که باشند در برابر قوانین طبیعی و انسانی یکسان و
برابر اند و نژاد پرستی و برتری طلبی از ناحیه نژاد، منفور ترین پدیده ای است که
امروز در مقابل انسانیت قرار دارد.
انتساب دو نام «هزاره » و «هزاره جات» به عساکر چنگیز خان نیز یک استنباط
کاملا غیر واقعی و غیر محققانه می باشد، زیرا به استناد مدارک مشتبه کلمه هزاره که
هم بر مردم و هم بر جای بود و باش آنان اطلاق می شده است، پیش از ظهور چنگیز موجود
بوده که قبلا در این زمینه صحبت به عمل آمده است.
این مطلب که عده ای از هزاره ها به نام های قبیلوی و دهاتی از قبیل آته، مسکه،
قلندر، مالستان، ارزگان و اجرستان و غیره یاد می شوند و هزاره نمی باشند، نیز به
غایت سطحی و خنده دار است.
هزاره یک نام کلی و عمومی است که بر تمام مناطق هزاره نشین و بر تمام ساکنین
آن مناطق اطلاق می گردد و در زیر این عنوان کلی صد ها نام طایفه ای و محلی وجود
دارند که شاخه ها و خانواده ها و محل های مربوط به هزاره می باشند و روابطشان در
زندگی روز مره و امور اجتماعی بر اساس همین عنوان های محلی و طایفه ای تنظیم می
یابد.
این وضع در تیره های دیگر افغانستان نیز وجود دارد ، چنانکه «پشتون» یک نام
کلی و عمومی است ولی در زیر این نام کلی صد ها نام قبیلوی و محلی از قبیل «زی ها»
و «خیل ها» و غیره به مشاهده می رسند.
به اصل مطلب یعنی شناسایی بیشتر موقعیت و ساحات «غرجستان» بر گردیم.
آقای شهرستانی گوید:
غرشستان یکی از ایالات باستانی و تاریخی افغانستان است که امروز قسمت بزرگی از
آن به نام ده زنگی یا
دایزنگی موسوم است و در بین سی و پنج درجه و پنجاه دقیقه و سی و سه درجه و چهل
دقیقه عرض شمالی
و شصت و شش درجه و پانزده دقیقه و شصت و هفت درجه و سی و پنچ دقیقه طول شرقی
واقع است. این
ولایت را به مناسبت کوهستانی بودن «غرشستان» گفته اند.
..... بعضی دانشمندان قدیم، غرجستان را به نام «غرجه» نیز یاد کرده اند، برخی
هم غرج الشار خوانده اند
که «غرج» همان کوه و «شار» یعنی شاه است که معنی ترکیببی آن کوه های شاه یا
جبال الملک است. در
غرب آن هرات و شمال آن بلخ و در مشرق آن کابل و جنوب آن غزنه واقع است و جنوب
غرب آن را غور
احتوا کرده است.
ایضاً در مقاله دیگر خود نویسد:
...... از جمله قرار مشهور غرجستان، پشین، سورمین (شورمین) و بندر و بلیکان
بوده است.» دیباجی
گوید:
بسی خسرو نامور پیش ازو
شدستند زی بندر سئاریان
مولف برهان قاطع گوید: بندر به ضم اول و ثالث بر وزن کندر نام شهریست در ولایت
غرچه. بندر امروز
به همین نام منتهی با تلفظ با بصورت فتحه در انتهای ولسوالی دای کندی نزدیک
ولایت غور واقع است و
پشین هم به همین نام وجود دارد ، اگر چه در نسخ مختلفه بعضا افشین و بعضا بشین
ذکر گردیده است.
در آخرین مقالت آقای شهرستانی در مورد شهر ها و مناطق غرجستان چنین آمده است:
در کتب تاریخ و جغرافیا، بصورت مختلف اسمایی از شهرهایی غرچستان ضبط گردیده
است که از آن
جمله افشین، شورمین و بندر مشهور تر بوده است.
افشین را به نامهای بشین، پشین و نشین نیز ضبط کرده اند. بنام «پشین» اکنون
نیز محلی در حوالی مغربی
دایزنگی موجود است و توان گفت که افشین معرب «اپشین- پشین» است. در کتب تاریخ
و جغرافیایی قدیم
این اسم را «بشین» ضبط کرده اند و می دانیم که نوشتن «پ» دری برسم الخط «با»
موحده از مشخصات آن دوره
هاست. تاریخ نویسان و جغرافیا نگاران بعدی به پیروی از عربیت بیشتر املای «افشین»
را
ترجیح داده اند.
.... پشین را یاقوت حموی و مولف مسالک الممالک «مدینه» خوانده اند ولی مولف
حدود العالم آن را
«قصبه» گفته است.
اصطخری گوید: شهر های پشین وشورمین از شهر های بسیار باستانی و کهن است و
مقامی برای سلطان
در آنها وجود ندارد و با آنکه شهر اول الذکر بزرگ بوده است، «شار» در یک قریه
بین کوه ها موسوم به
«بلیکان» می زیسته است. طبق تصریح او هر دو شهر دارای آبها و باغ های فراوان
بوده است. مولف
مولف حدود العالم گوید: در پشین غله و کشت و برز فراوان و شهر آبادان است و
کوهسار.
.... از پشین تا شورمین از طرف جنوب یک منزل مسافت و راه کوهستانی بوده
است.امروز در سمت
مغرب ولسوالی شهرستان قریه ای است بنام «شیران» یا «شیرو» که از نگاه لفظی مشابهتی
با اسم
«شروین» دارد. قریه ای دیگر در شهرستان بنام «شیرمه» خوانده می شود. این قریه
بین کوه های رفیع
افتاده است و در اطراف آن قراء خوچشک (در دفاتر حکومتی این اسم را «خوجه چاشت»
نویسند ولی
اصح آن همان است که گفته آمد زیرا تواند که خوچشک از «خواجه شک» یا خوجوشک (قهر آلود) آمده
باشد.) و چک شار (آن را «چکشهر»
نویسند، عقیده دارم که این اسم با اسم «شار» معروف مناسبت
نزدیک دارد ) و کته سنگ موقعیت دارد. از نگاه اینکه کلمه «شیرمه» در نسخه بدل
های مسالک الممالک ذکر
گردیده است ، با رعایت احتیاط توان گفت که مراد همان است.
ولی آنچه اندک اندک حدس ما را به یقین نزدیک می سازد ذکر دو ناحیه دیگر یعنی
«تمران-تمازان» است در ردیف شهر های غرچستان. مولف حدود
العالم گوید: «تمران و تمازان دو ناحیتیست بحدود رباط کروان
نزدیک اند، کوه ها و مهتر شانرا تمران قزنده و تمازان قزنده خوانند.»
تمزان (تمزو) با فتحه تا و میم، با حفظ اسم قدیم خود امروز نیز در حدود مغرب
شهرستان در نواحی
ولسوالی های دایکندی و گزیو موجود است. اگر چه استاد مینورسکی درباره موقعیت
آن شرحی داده است
ولی «تمزان» امروز همان «تمازان» حدود العالم است.
... تمران (تمرو) با همین املایی که در حدودالعالم آمده است در حاشیه ولسوالی
دایکندی جای دارد...
تاریخ طبقات ناصری نام های «گزیو» و «تمران» را در ضمن واقعات 618 هجری چنین
یاد کرده است:
«... و دوم پسر ملک ناصر الدین، ابوبکر بود و این کاتب در شهور سنه ثمان عشر ستماته
خدمت او را به
ولایت گزیو و تمران دریافت و از وی آثار مروت مشاهده کرد...»
گزیو به جانب آفتاب نشست شهرستان (شارستو، (شارستان)، شهرستان، علاوه بر اسم
ولسوالی شهرستان که
در قسمت مشرق ولایت ارزگان واقع است، اسم قریه ای است در ولسوالی دایکندی.
اذعان می توان نمود که
این اسم ماخوذ از همان نام معروف «شار» است که لقب مهتر غرچستان بود ...) و
پیوست به آن در کنار
رود هیرمند افتاده است و خرابه ها و اطلال زیاد که حاکی از عمارات قدیم است،
در آن به مشاهده می رسد.
اگر چه گزیو را در دفاتر «گیزو» و «گیزاب» نویسند با آنهم بهر رنگی که جامه اش
به تن کنند همان است
که بوده است و هست.
بندر نام این محل را لغت فرس با فتحه باء موحده و برهان قاطع بضم باء بر وزن
کندر ضبط نموده اند.
بندر به فتح باء نام قریه ای است در سمت شمال مغرب ولسوالی دایکندی در نزدیک
سرحد غور. این اسم
ماخوذ از اسم بسیار کهن و باستانی کشور ما یعنی «بندار» است . بندار یکی از عناوین
اداری و لقب کاردار
مالی بوده است و بندار کسی را می گفتند که حقوق گمرکی (خراج عشر) را از تاجران می گرفت، و بندار
فاعل فعل «بندره» یا «بنداری» است. این کلمه گاه با خراج و گاهی بدون آن در
بسیاری از متون قدیم زبان
دری موجود است.
... کلمه بندار، به مرور ایام با اسقاط (الف) به «بندر» بضم باء و بالاخره به
«بندر» به فتح باء بدل شده است.
اسدی طوسی در ذکر این نام، بیتی از «دیباجی» شاعر را شاهد آورده است:
بسی خسرو نامور پیش ازو
شدستند زی بندر شئاریان
علاوه بر شهر های متذکره ، در کتب و آثار مختلفه نام هایی از قلاع و دژ های
غرجستان ضبط شده است که
گاه محل و مامن پناهندگان و بعض به حیث محبس بزرگان و سرکشان روز گار بوده
است...»
درین جا ذکر این دو مطلب برای علاقمندان مسایل غرجستان خاصتا جغرافیای آن
ضروری بنظر می آیدک
اول اینکه:
در روزگاری که سرزمین هزاره جات بنام غرجستان موسوم بوده است، بسیاری از نام
های محلی امروزی در آن وجود نداشته اند بلکه این نام ها بعضا دارای گونه های دیگری
بوده اند که نسبت عدم شهرت و موقعیت غیر مساعد در کتب جغرافیایی و تاریخ از آنها
یادی به عمل نیامده است و بعضا به مرور ایام تغییر شکل داده اند که تطبیق اشکال
امروزی و صورت های دیروزی آنها زحمت ووقت و صلاحیت بیشتر به کار دارد و کسی تا
کنون به این امر دست نیازیده است و نوعاً هم در شعاع نام های مشهور تر مناطق
همجوار قرار گرفته و جزو آنها شمرده شده اند- مثل کالو، شنبل، دره شکاری، دوشی،
دره فولادی، شهیدان، بند امیر، و حتی یکاولنگ که تحت شعاع نام معروف بامیان بوده و
خود شهرتی نداشته اند.
دوم اینکه:
غور و غزنه دو منطقه معروف و تاریخی وطن ما در دو جناح غربی و جنوبی غرجستان
قرار داشته اند که مراکز سیاست ها و قدرت ها و حکمرانی ها و تحولات آن روزگار به
شمار می رفته اند و تحولات آن مراکز از دو جانب پیوسته بر غرجستان سایه می افکنده اند و همچنان غالباً قسمت هایی از
غرب و جنوب غرب غرجستان مانند لعل و سر جنگل و پنجاب و دایکندی امروزه و بامیان و
ارزگان و تمران و تمزان و کجران و اجرستان و جز اینها در قلمرو قدرت غوریها و
بخشهایی از جنوب غرجستان چون ناور، مالستان، جاغوری، جغتو، خوجه میری، قره باغ و
غیره در ساحه اقتدار غزنویها واقع بوده اند که در کتب تاریخ و جغرافیا در قلمرو
این قدرتها آورده شده اند.
بنابر این تعیین حدود و مرز های غرجستان، بصورت مشخص و دقیق در مدت های معیین
و شناختن نامهای محلی خاصتاً جایهای غیر معروف آن مشکل به نظر می رسد. ولی قدر
مسلم این است که سرزمین هزاره جات امروزی همان قلمرو غرجستان دیروزی به مفهوم عام
خود است و هزاره های کنونی که علاوه بر هزاره جات در ساحات غور و غزنه و صفحات
شمال و دیگر بخشهای کشور ساکن می باشند اخلاف غرجستانی های دلاور آن روزگارند به
اضافه مردم همانندی که در جریان تحولات بعدی به ایشان پیوسته اند.
بدین اساس مردم و سرزمین های غور، غرجستان و غزنه از قدیم الایام تا به اکنون تاریخ
و جغرافیای کاملا مربوط بهم و مشترکی دارند که نمی توان آنها را بصورت های جدا از
هم و مجرد مطالعه و بررسی کرد.
قبل از اینکه مبحث جغرافی غرجستان به پایان آید چند مطلب کوتاه دیگر نیز باید
به آن اضافه شود.
یکی از حکومتی های محلی (اصطلاح حکومتی فعلا به ولسوالی تغییر یافته است) در
هزاره جات که قبلا شامل حکمرانی دایزنگی بود و بعدا به ولایت ارزگان ملحق ساخته
شده است، شهرستان نام دارد و قریه ای در دایکندی نیز به بدین نام، موسوم است و
مردم آنها را «شارستان» تلفظ می کنند.
طوریکه می دانیم امرایی به لقب «شار» در غرجستان حکمرانی داشته اند و احتمال
قوی آن است که این نام از لقب «شار» های غرجستان گرفته شده و پسوند ظرفیت «ستان»
بعدا به آن الحاق یافته و «شارستان» شده باشد که سپس آن را به «شهرستان» تبدیل
کرده اند.
دلیل دیگر این مورد اینکه در نواحی کوهستانی شهرستان و دایکندی قلعه های
مستحکمی وجود داشته اند ولی شهری موجود نبوده است که بدون مناسبت این جاها را
شهرستان بنامند.
شهرستانی نیز در مقاله «غرجستان، شماره دوم، سال هشتم ، حوت 1348، مجله
جغرافیا» اذعان کرده اند که این اسم ماخوذ از نام معروف «شار» خواهد بود که لقب
مهتران غرجستان بوده است.
فرمانروایان غرجستان به لقب «شار» خوانده می شدند و دو تن ازین شار ها در
تاریخ معروفیت دارند که یکی شارابونصر و دیگری پسر او شاه محمد معروف به شار شاه
می باشند.
در منابع تاریخی به نظر می رسد که شارابونصر هنگامی که سال عمرش زیاد شده بود
اداره سرزمین غرجستان را به پسر خود شاه محمد تفویض نمود و خود که مرد فاضل و
عادلی بود به مطالعه کتب و هم صحبتی فضلا و هنرمندان اشتغال جست.
فرمانروایان غرجستان با دربار های آل فریغون که در سمت شمال کشور حکمرانی
داشتند و غزنویان و غوریان مناسبات و روابطی داشته و هر چند گاه و به یکی ازین
قدرتهای همجوار خراج می داده اند و به قول ابن خرداد به خراج سالانه غرجستان در
روزگار آل فریغون به یکصد هزار درهم و یکهزار گوسفند که در آنجا زیاد تربیه می
یافته، می رسیده است.
سلطان محمود به منظور تثبیت اقتدار خود بر غرجستان، در سال 389 هجری، عتبی
مولف تاریخ یمینی را به رسالت نزد شارشاه فرستاد و شار، عتبی را به اکرام و احترام
پذیرا گردید و دستور داد که خطبه را بنام محمود بخوانند. مقابلتا محمود، شار را به
غزنین دعوت کرد و مورد محبت قرار داد و او پس از مدتی اقامت در غزنین، به غرجستان
مراجعت نمود.
در فرصتی که محمود عزم هند کرد از شار تقاضا به عمل آورد که درین سفر با او
همراهی کند ولی شار عذر آورد و از همراهی خودداری ورزید. این امر بر محمود گران
آمد و بنابر این پس از فتح هند، به غرجستان لشکر فرستاد و آن را تسخیر نمود و شار
را به غزنین اسیر آوردند تا در 402 در زندان آن شهر بدرود زندگی گفت و شار ابو نصر
پدرش نیز در سال 407 در غزنین ایام حیات را به پایان آورد.
عنصری ملک الشعرا دربار غزنه به مناسبت فتح غرجستان قصیده ای دارد که نبضی از
آن بدینگونه است:
کنون عجب تر از آن فتح، فتح غرجستان که شد بدولت او مر سپاه او را
رام
یکی حصارکش سر همی ستاره گرای
بناش کیوان بالا و سنگ آیینه
فام
زمینش آهن و پولاد، برج گونه کوه بسان بیشه سر برج او پر از
ضرغام
سپاه خسرو مشرق بفر دولت او چنان گرفتند آن برج
را چو باز، حمام
بدولت ملک آن ناحیت بدست آمد
نه قلعه ماند و شاه و نه
چاکر و نه غلام
پس از انقراض فرمانروایی شاران، امرایی از طرف دولت غزنویه برای اداره امور
غرجستان منصوب می گردیدند که لقب «شار» نداشتند و بنام «امیر» یا «میر» یاد می
شدند و قراتگین ترک اولین و معروفترین این دست از امیران به شمار می آید که فرخی
بدینسان او را می ستاید:
سپهبد سپه شاه شرق ابو منصور قراتگین دوانی «امیر»
غرجستان
سیاستی است مر او را که در ولایت او پلنگ رفت نیاورد، مگر کشاده
دهان
درین دیار بهنگام شار چندین بار پلنگ وار نمودند غرچگان عصیان
بجز به صلح و شایستگی و خلعت و ساز بسر همی نتوانست برد با ایشان
این قصیده که بیتی چند از آن آورده شد بیانگر این مطلب است که شار دارای نیرو
و استحکامات قابل توجهی بوده و به اتکای آن حتی به قدرت دولت غزنوی اعتنای چندانی
نداشته است. همچنین مردم غرجستان به غایت سرکش و دلیر بوده و در عهد شاران چندین
بار به آشوب دست یازیده اند و فرمانروایی بر آنان بجز ملایمت و رفتار شایسته و صلح
آمیز میسر نبوده است.
اما کلمه «امیر» که به جای «شار» معمول گردیده بود، به مرور ایام حرف «الف» از
ابتدای آن ساقط گردیده شکل «میر» را به خود گرفت و بعد آهسته آهسته به حیث لقب همه
قدرتمندان و خوانین و فیودالهای محلی و ملوک طوایف هزاره جات قبول شد و مورد
استفاده پیدا کرد و تا امروز هم باقی می باشد.
تقریبا از دو صد سال بدینسو نام بسیاری از «میر» های هزاره جات را مردم شنیده
اند و همچنین در کتابهای مربوط به حوادث این مدت نام تعدادی از آنان تذکر یافته
است.
«میر» ها معمولا قدرت محلی را در اختیار داشتند و بر مردم حکم می راندند و
بعضی از آنان با قدرتهای مرکزی در ارتباط بودند و حتی در سیاست مملکت دست می زدند و
با دولت مرکزی همکاری یا مخالفت می کردند. میر یزدان بخش بهسودی از مخالفان دولت
مرکزی در سال 1255 هجری با امیر دوست محمد خان جنگ هایی به عمل آورد.
در کتاب سراج التواریخ تالیف فیض محمد کاتب که مشتمل بر واقعات دوره سلطنت
امیر عبدالرحمن خان می باشد نام تعداد زیادی از میر های هزاره مذکور است که در
برابر دولت مرکزی قیام نمودند و یا به پشتیبانی آن برخاستند.
میر محمد عظیم بیگ و میر فیضک بیگ سه پای، میر ایلخانی بیگ یکاولنگی، میر
سلیمان بیگ و میر رضایی بیگ دایکندی، میر یوسف بیگ دایزنگی، میر رضا قلی بیگ سرخ جویی،
میر ناصر بیگ ورسی، میر کاظم بیگ تمزانی، میر محمد حسن سر جنگلی، میر محمد رضا بیگ
القانی و میر حسین خان شیخعلی از جمله ده ها میر مقتدر عهد امیر عبدالرحمن بودند
که در سیاست و مجادلات آنروز نقش هایی بازی کردند.
هزاره جات از تحولات اجتماعی و سیاسی ماحول خود، باعث انزوای آن در حصار های
طبیعی کوه ها و کوتل های شامخه گردیده و
نتیجتاً در رویداد های چارصد ساله این عهد انعکاس قابل توجهی نداشته است.
مع الوصف، دسته هایی از هزاره و مردانی از ایشان، گاه در حوزه خود و ماحول آن
و گاه در خارج از قلمرو خود، خاصتاً در بخش های غربی کشور، حتی نواحی فارس و کرمان
و اصفهان مصدر تحولاتی گردیده، در فعالیت های سیاسی و جنگ ها، نقش هایی داشته اند
که نمی توان آنها را نادیده به حساب آورد. و چون این مسایل به بخش تاریخی این
نوشته ارتباط دارد، لذا از تفصیل درین زمینه انصراف به عمل می آید و تنها به ذکر
یک نمونه، مربوط به وقایع کرمان در نیمه دوم قرن هشت هجری قمری بسنده می شود:
..... در اثنای این جنگ، شاه شجاع پسر دیگر خود سلطان اویس را به طرف گرمسیر
کرمان فرستاد که به
کمک خال خود امیر سیورغتمش و لشکر هزاره غایله دولتشاه را در کرمان خاتمه
دهد....
در داخل هزاره جات که مردم از خراج دهی به قدرت های مرکزی و کشمکش های قدرت
طلبانه در پرتو طبیعت دشوار جغرافیایی، تا حدی در امان و فارغ بودند، خود بصورت
ملوک الطوایفی و شرایط فئودالی زندگی به سر می بردند، یعنی «میر» های هزاره که
اخلاف و میراث خواران «امیر» های عهد غزنوی و غوری بودند، قدرت های محلی را در دست
داشتند و بر مردم حکم می راندند.
درینجا نسبت ارتباط مطلب از «میر» های هزاره جات به اختصار سخن به میان آمد و
در یکی از بخش های آینده درین زمینه به تفصیل صحبت خواهد شد.
ساکنان غرجستان یعنی منسوب به آن را «غرجستانی» می گفته اند چنانکه عبدالواسع
جبلی به «غرجستانی» معروف بوده است و بیهقی گوید: «... امیر رضی الله عنه بر نشست
با برادر و فرزند ... و دو مرد «غرجستانی» بدرقه گرفت.»
بدیعی شاعر به جای «غرجستانی » کلمه «غرچه» را به کار برده و مرد «غرچه» یعنی
«غرجستانی» را بساده دلی مثل قرار داده است:
بفریبد دلت بهر سخنی
روستایی و غرچه را مانی
جمع کلمه «غرچه» را بصورت «غرچگان» آورده اند و فرخی سیستانی آن را بدینگونه
در شعر خود بیان کرده است:
درین دیار بهنگام شار چندین بار
پلنگ
وار نمودند «غرچگان» عصیان