X
تبلیغات
پندار

پندار

یاد نامه نگار برناباد

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}


در فاصله ی سده های دهم تا دوازدهم و نیمه ی اول سده ی سیزدهم که حدود سه صد و پنجاه سال را احتوا می کند، حوزه ی ادبی کوچکی در روستای سرسبز برناباد وجود داشته که از نظر کیفیت و محتوا، در تاریخ ادبیات کشور ما دارای اهمیت فراوان می باشد.

برناباد دهکده یی است که به فاصله 5/12 کیلومتری شمال شرق غوریان قرار دارد و غوریان در 5/66 کیلومتری غرب شهر هرات موقعیت دارد.

این حوزه ی ادبی کوچک عمدتا از افراد خانواده یی تشکیل می یابد که نزدیک به چارصد سال درین دهکده زندگی به سر برده و به میرزایان برناباد شهرت داشته اند و گاه به گاه افراد دیگر از اهل ادب و هنر بر اساس رابطه های دوستانه ادبی و هنری به این دایره ادبی پیوسته و آنرا غنای بیشتر بخشیده اند، مانند حسن شاملو، عباس شاملو، سعد الدین محمد راقم فصیحی، خواجه صلاح فایض، ناظم هروی و چندین دیگر.

تا شصت و هفتاد سال پیش از امروز درباره این حوزه ادبی و شاعران و خطاطان و نویسندگان آن، معلومات روشن و موثقی در دست نبود.

علی الظاهر استاد خلیل الله خلیلی نخستین کسی بوده است که در آثار هرات (جلد دوم) ضمن یاد آوری از میرزا ارشد و میرزا ابو طالب مایل، در باره ی خانواده ی برنابادی و آخرین نویسنده آن خاندان میرزا محمد رضا و تذکره ی او به اجمال سخن گفته است.

مایل هروی با نگارش و چاپ رساله "میرزایان برناباد" در سال 1348 که از روی نسخه ی تذکره ی محمد رضا برنابادی (محفوظ در انجمن تاریخ  و فعلا متعلق به کتابخانه ی اکادمی علوم) و نسخه مربوط به خانواده ی برنابادیان انجام داده و نیز چاپ منتخبی از اشعار میرزا ارشد برنابادی به سال (1348) در تهران، به شناسای تذکره محمد رضا و معرفی چندتن از میرزایان برناباد، کمک بیشتری به تاریخ ادب کشور و علاقه مندان شعر و سخن رسانید.

اما کار اساسی و قابل توجه در باره ی تذکره ی محمد رضا برنابادی، چاپ عکس آن از روی نسخه لننگراد میباشد که توسط ن.ن. تومانویچ به سال 1984 در مسکو انجام یافته است. این نسخه "درفوند موزیم آسیایی، بخش انستیتیوت شرق شناسی لننگراد مربوط به اکادمی علوم اتحاد شوروی، در سال 1951 گذاشته شده است. قبلا این نسخه خطی در کلکسیون کتاب فروشی بخاری به نام میر صالح میرک باسیف قرار داشته که موصوف آنرا به موزیم سابقه آسیایی به شکل تحفه اهدا نموده بود."

چون نسخه لننگراد عینا به صورت عکس چاپ شده، لازم نیست مشخصات آن که توسط توماندویچ توضیح گردیده، یاد آوری شود، اما اینقدر باید گفته شود که این نسخه دارای (223) صفحه میباشد و خط آن خوب و خواناست اما نام کاتب و تاریخ و جای کتابت را ندارد و ترجمه آن به زبان روسی به وسیله ن.ن. توماندویچ، با متن اصلی یکجا چاپ شده، و به شمول مقدمه مترجم تعداد صفحه آن به (240) میرسد. و نسخه اکادمی علوم دارای خط خوب و خواناست و شماره صفحات آن که بعدا نمره گذاری شده به (239) میرسد و کاتب آن عبدالوهاب از احفاد محمد رضا بوده که به سال 1272 هجری آنرا به تحریر آورده است، مگر این امر قابل تامل پنداشته میشود.

محمد رضا برنابادی آخرین فرد شاعر و نویسنده و خوشنویس از دودمان میرزایان برناباد بود که با نگارش این تذکره، نام شاعران و نویسندگان و خوشنویسان و دیگر نام آوران حوزه ادبی برناباد را بلند آوازه گردانید و اهل ادب را متوجه این دهکده ی از نظر افتاده و ناشناخته ی ادب خیز ساخت.

بدانگونه که در صفحه ی دوم متن تذکره به مشاهده میرسد، آغاز نگارش آن به احتمال سال 1212 هجری خواهد بود، زیرا او می نویسد که :  "... تا حالکه- آدنه و نه رمضان- و همین عبارت مشعر بر تاریخ سال هجری آن است..." و در ذیل عبارت "آدنه و نه رمضان" رقم (1212) را نوشته و کلمه "آدینه" را به غرض مطابقت با تاریخ مطلوب یعنی (1212) بدون حرف (ی) و به شکل "آدنه" نگاشته است. و بدین ترتیب معلوم می شود که آغاز و پایان این تذکره در ربع اول سده سیزده ی هجری صورت پذیرفته و این نسخه اثری از سده سیزده و از یک نویسنده ی این سده میباشد و در مطالعات ادب این عهد در نظر گرفته می شود، اگر چه مطالب آن عمدتا به سده (12) و قبل از آن مربوط دانسته شود.

تذکره محمد رضا برنابادی یکی از سرچشمه های بسیاد معتبر و ارزشمند تاریخ ادب کشور ما به حساب می آید و معلومات آن در باره دودمان برنابادی، دست اول و مستند می باشد و اگر این تذکره در میان نمی بود شاید ما امروز آگاهی چندان از سیما های ادبی برناباد و حوادثی که درین دهکده رویداده، در دست نمی داشتیم.

محمد رضا که آثار و اسناد خانواده گیش چند بار در اثر حوادث و رویداد های واقع شده، به تاراج رفته، به خوبی می دانسته که اگر تذکره او دارای نسخه واحد باشد ممکن است آن نسخه در اثر پیشامدی از میان برود و زحماتی را که در راه احیا و حفظ نام و آثار اسلاف خود کشیده به هیچ برابر شود، بنابرین او تذکره ی خود را شش مرتبه باز نویسی کرده تا اگر دو سه تای آن دستخوش حادثه گردند و از میان بروند ، دو سه تای دیگر آن باقی بمانند. به سبب همین تجربه و احتیاط این آدم دور اندیش، بعضی از نسخه های دست نویس خود او و نیز نسخه هایی که از روی آنها تهیه شده، اکنون در بعضی از کتابخانه ها و نزد بعضی از اشخاص دستیاب می شوند.

در باره اهمیت و ارزش تذکره ی محمد رضا برنابادی، ن.ن تومانویج در مقدمه ممنع خود به زبان روسی مطالبی را یاد آور گردیده که قابل توجه پنداشته می شود و لازم می نماید پاره یی از گفته ها و برداشت های او به عنوان نظر یک دانشمند خارجی در پیرامون این تذکره ی از ترجمه مقدمه که به وسیله خواجه علیموف و فرمایش به زبان دری صورت پذیرفته و در شماره (31) مجله ی خراسان (1365) به چاپ رسیده به نقل گرفته می شود:

"محمد رضا برنابادی مولف تذکره، در نوشتن وقایع و حوادث و نشان دادن مناسبات ماقبل فیودالی در حوزه ی هرات، در سده های 18 و 19 که خود شاهد حوادث زیادی بوده است، با دید انسانی نگریسته و آنرا به شکل واقعی و عینی نگاشته است...

در تذکره محمد رضا برنابادی، خواست و علاقه مندی مردمان اطراف ولایات نیز انعکاس داده شده است.

... چیزیکه در تذکره ی محمد رضا برنابادی قابل تامل و تعمق است این است که چنین معلوماتی را در کتابهای تاریخی دیگر همان عصر که به نفع پادشاهان انتشار گردیده، نمی توان جست و جو پیدا کرد، زیرا مورخان درباری توجه قابل ملاحظه یی را در باره ی عینیت واقعات در نظر نداشته اند.

... احتمالا محمد رضا در مورد جغرافیای افغانستان، آسیای میانه، ایران و هند نیز معلومات خوب و مفصل داشته و زبان عربی را میدانسته است. چنانکه نقل قول های از آیات قرآن می آورد و به روایات انجیل نیز آشنایی دارد.

دانش ادبی محمد رضا نیز خیلی غنی بوده است و این مطلب را میتوان از ورای تذکره موصوف که در آن از نویسنده گان و شاعران فارسی و تاجیکی زبان یاد آوری کرده است. درک کرد.

او خود شاعر بود و در اشعارش محبت بی پایان نسبت به شاعران دیگر دارد. در دقایق سخت و دشوار زندگی به شعر پناه میبرد و به این وسیله خود را تسلی میداده است.

... اشعار مولف به صورت کل دارای اهداف مشخص و معیین بوده و محتویات آنها را خواهش، شکایت، مدح، تمجید، امیداواری به خاطر بهبود بخشیدن امور مربوط به او مرثیه و غیره تشکیل می دهد. قسمت زیاد نمونه ی آثار نیاکان شاعر، این مطلب را میرساند که این شاعران در زمان و عصر خویش در بین مردم و جامعه مقام ارزنده یی داشته اند و بنابرین ملحوظ است که شاعر و نویسنده نه تنها اهمیت تاریخی و کلتوری دارد بلکه در زمره یادگار ادبی نیز محسوب میشود.

... در بخش ادبی تذکره، در اشعار نیاکان شاعر و اشعار خودش، واقعات تاریخی زیادی درج گردیده است که معلومات خوبی را در مورد اشخاصی که نقش عمده و اساسی را در زندگی اجتماعی جامعه هرات بازی کرده اند، ارائه میدارد.

یکی از دلایلیکه این خاندان را معروف ساخته، آشنایی ایشان با هنرخطاطی است که از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته و در طول قرون راه طولانی را طی کرده است. خطاطی برای مردمان فقیر راه امرار معاش و برای مردمان مستعد مفهوم هنر به خاطر هنر را داشت. خاندان برنابادیها در قرن های 16-17 از هنر خطاطی بهره کافی داشته اند که این مطلب نه تنها دانش و استعداد هنری ایشان را نمایان میسازد بلکه نشان دهنده ی سیمای معنوی آنان نیز محسوب می شود .... هنر خطاطی درین خاندان نه تنها کسب و شغل محسوب میگردد، بلکه آثار دستنویس ایشان از نظر هنر خط شناسی نیز دارای مقام ارجمند و والایی میباشد...."

محمد رضا قسمت بیشتر تذکره ی خودر ا به گزارش احوال و ذکر آثار گذشته گان خانواده میرزا برناباد اختصاص داد و بقیت آنرا موقوف سرگذشت اندوهبار خود گردانیده است.

سر سلسله دودمان میرزایان برناباد، سراج الدین علی نام داشته که علی الظاهر در قرن (15) از مکه به خراسان مهاجرت نموده و در قصبه ی برناباد متوطن گردیده و خانواده با فضیلت و ادب پرور میرزایان برناباد را بنیان گذاری کرده است. افراد معروف این خانواده که در حیات خود مصدر امور توجه پذیر فرهنگی یا اجتماعی گردیده و یا به مقام و منصبی رسیده، به دوازده تن میرسند که بدینگونه اند:

خواجه سراج الدین علی، خواجه جلال الدین ارشد، خواجه محمد طاهر، خواجه محمد هاشم، خواجه علی اکبر، میرزا ارشد، میرزا محمد طاهر، میرزا محمود، میرزا ابوالفتح، میرزا ابو طالب مایل، میرزا محمد کاظم و میرزا محمد رضا.

درباره هر یک ازین افراد درتذکره محمد رضا حرفهایی وجود دارد. از لحاظ فرهنگ و ادب و شعر، میرزا ارشد و میرزا ابو طالب مایل و میرزا محمد رضا مولف تذکره ی مورد بحث از همه برجسته تر و یک سر و گردن بلند تر اند.

میرزا ارشد به پنج واسطه به سراج الدین علی میرسد. وی که در (10259) زاده شده و در (1114) در گذشته، شاعر و خطاط چیره دستی بوده است که بیش از ده هزار بیت شعر سروده، قسمتی از اشعار ارشد در سفر مکه از میان رفته و از مقدار باقیمانده آن، مایل هروی منتخبی ترتیب داده و در تهران به چاپ رسانده است. اشعار ارشد مستحکم و دارای محتوای دلپذیر است. او هشت بار قرآن کریم را به خط زیبای خود بازنویسی کرده و خود درین باره گوید:

          قلم به موسم پیری عصای من شده است

                                                  کلام حق چمن دلکشای من شده است

         بجز کتابت قرآن نباشدم کاری

                                                  از آن امور خفی آشنای من شده است

        قلم به مصحف هشتم چو زد رقم ارشد

                                                 ضمان هشت بهشت از برای من شده است

به قول مایل هروی، نسخه یی از دیوان میرزا ارشد به خط ابوتراب ابن محمد مهدی برنابادی مکتوب در (1185) کتابخانه ی عبدالصمد مجددی محفوظ میباشد.

غزلی از ارشد:

       گسیخت سلسله ی نطق و گفت و گو باقیست

                                                 گذشت فصل گل و فیض رنگ و بو باقیست

      چه عشوه زد ره ی آرامشم نمیدانم

                                                 که عمر در طلبش رفت و جست و جو باقیست

      بس این نتیجه ز نساجی سخن ما را

                                                 که ریخت گر چه ز هم پیرهن، رفو باقیست

     شده است هر رگ مویی چو جوی شیر مرا

                                                هنوز چاشنی شیر در گلو باقیست

    چه دور ها که به آخر رسید و ، دور سپهر

                                                شکست اینهمه خمخانه و سبو باقیست

    کدام آب ندانم طهارت دل داد

                                                که هر چه داشتم از من رمید و او باقیست

    ببین شکوه محبت که دایم ارشد را

                                                ز چهره رنگ پریده است و آبرو باقیست

 پس از ارشد، میرزا ابوطالب مایل برادر زاده ی و داماد او که مرد فاضل و شاعر و خوشنویس است، در میان میرزایان برناباد از شهرت بیشتر برخورداری دارد. میرزا محمد رضا او را به آراسته گی فضل و کمال و فصاحت کلام می ستاید. ابوطالب مایل شعر زیادی داشته که مقداری از آن در حوادث برناباد از میان رفته و آنچه از او باقی مانده و محمد رضا آنرا جمع و تدوین کرده به شش هزار بیت بالغ می شود و مایل هروی این دیوان را نزد محمد حسن از احفاد او در هرات دیده است. وفات میرزا ابوطالب مایل در 1130 واقع شده و تذکره محمد رضا بهترین مرجع برای شناخت او به حساب می آید.

نمونه سخن مایل:

    صفای پشت گل یادی از آن او میدهد ما را

                                            صنوبر مژده یی زان قد دلجو میدهد ما را

   به صحرا لاله باشد خون صید آن شکار افگن

                                            نشان زان تیر مژگان چشم آهو میدهد ما را

   دلیل کعبه رخسار، زلف کافرش باشد

                                           به کف سر رشته ی اسلام هندو میدهد ما را

  چرا باید کشید از ناف آهوی ختن منت

                                          چو مشک چین زلف آن عنبرین مو میدهد ما را

  چو برقی کز نشاط دیدن خرمن شود خندان

                                          فریب حسن خلق آن آتشین خو میدهد ما را

پدر محمد رضا، که محمد کاظم نام داشت و فرزند ابوالفتح و نواسه ابوطالب مایل بود، به سه واسطه به میرزا ارشد پیوند می یابد. این مرد مدتی در دربار هرات وظیفه انشا را به عهده داشت و به سال 1184 به فرمان تیمور شاه بن احمد شاه مدانی به صفت وزیر خالصه جات هرات تعیین گردید. محمد کاظم که به سال 1138 زاده شده بود، در 1206 چشم از جهان پوشید.

برای شناسایی دیگر افراد خانواده ی میرزایان برناباد میتوان به متن تذکره محمد رضا مراجعه نمود که افزون بر سیما های این خانواده، نام های شمار زیاد دیگر از اهل فضل ، شاعران، نویسندگان، خوشنویسان، منشیان، روانشناسان و اهل اعتبار در میان مردم که با این خانواده در رابط و مکاتبه بوده و از لحاظ اجتماعی و امور رسمی و دولتی با هم مناسباتی داشته اند، نیز در آن به ذکر آورده شده اند و آگاهی ضمنی و کم و بیش از هویت این افراد که غالبا در جا های دیگر یاد شان نرفته است نیز در بررسی تاریخ کشور اهمیت فراوانی دارد.

محمد رضا برنابادی نویسنده ی تذکره ی مورد گفت و گو و آخرین فرد دانشور و شاعر و نویسنده و خوشنویس خانواده ی برنابادی که مرد گرم و سرد دیده و صاحب تجربه ی فراوان بود، در فکر این شد که بیشتر از این نگذارد نام و آثار افراد خانواده اش دستخوش حادثه گردد و از میان برود و بنابرین به نوشتن تذکره یی دست یازید تا سر گذشت اجداد و اسلاف خود را با تمامت آثار ان به شمول کتب، رسایل، دست نوشت ها، نقل فرامین و مناشیر سلاطین کورگانیه و صفویه و ابدالی و دیگر حکام وقت، مراسلات و مکاتیب، ماده تاریخها، مراثی، نامه های منظوم و جز اینها که از تاراج ها باقی مانده بودند، جمع و تدوین نماید. و بدین ترتیب تذکره ی محمد رضا به وجود آمد.

مهمترین میراث ادبی محمد رضا همین تذکره ی اوست وشهرت او عمدتا به همین اثر بسته گی دارد. شاعری و خوشنویسی و کار های دیگر او در مراتب بعدی قرار می گیرند.

محمد رضا اشعار نسبتا زیاد گفته و قسمتی از آن به مناسبت های لازم در تذکره اش آورده شده. دیوان او در دست یکی از احفادش قرار دارد که مایل هروی از آن یاد کرده است. قصاید محمد رضا بیشتر به نام دولتمداران وقت گفته شده و در آنها علاوه بر اوصاف آنان، گاهی تقاضای کمک صورت گرفته و گاهی در شکایت از نا اهلان حرف رفته است.

گر چه محمد رضا در اوایل حال، مانند اسلاف خود در کمال رفاه و آرامش میزیسته و به مقامات دولتی دست یافته و زندگی مرفهی داشته است، اما در سالهای پسین حیات نسبت حوادث و پیشامد های ناگواری که در هرات به وقوع پیوسته، خانه و اموال و آثار او و خانواده های نزدیکانش چند بار از طرف مخالفین مورد تاراج قرار گرفته، زندگیش بر هم و در هم گردیده، پریشان حال وبی سر و سامان شده که جریان این حوادث را به تفصیل در تذکره ی خود بیان نموده است.

  او در شکایت از این رویداد، ضمن قصیده خطاب به کامران گوید:

      رسیده کار به جایی کنون که نیست مرا

                                             نه روی ماندن این کشور و نه پای فرار

      کنون چه عرض نمایم که گشته ام عاجز

                                            ز بی حیایی و تحمیل مردم اشرار

 

و ضمن قصیده ی دیگر در شکایت از بد حالیهای خود به شاه محمود یاد آور میشود:

     لیک من بخت سیاه خود نمودم امتحان

                                          نیست اندر طالع غم نشان فتح باب

    گشته ام در دیده ی ابنای جنس خود خفیف

                                          بخت افگنده مرا همچون کتان در ماهتاب

   کرده بودم سعی در تحصیل علم و معرفت

                                         حال نتوانم نمایم صرف را فرق از نصاب

   گشته ام از کثرت ذلت به مرگ خود رضا

                                         نیست دیگر بر حیات این چنینم ارتغاب

و در عریضه ی منظوم دیگر، از جور  و ستم مکرر ابراهیم نامی که به او داشته، به فتح خان بارکزایی به شکایت می نشیند و از وضع رقت بار خود بدینگونه سخن میراند:

   از وفور ستم آن شداد

                          داد ای سرور سرداران داد

  بانی این همه افساد و ضرر

                          منشا این همه ویرانی و شر

بالله ای خان زمان او گردید

                          این همه فتنه از او گشت پدید

برده ده مرتبه اموال مرا

                         زد بهم از ستم احوال مرا

همچنین برد به تاراج ستم

                         مال اخوان من و ابن عم

از جفا و ستمش ده سال است

                         که مرا حال برین منوال است

 دارم امید از آن خان زمان

                         که از آن ناکس بی نا م و نشان

خون خود، مال مرا پس گیرند

                         آنچه خورد است ز هر کس گیرند

از این عرایض و شکایات و التماس ها هیچ گونه نتیجه یی به دست محمد رضا نمی آید و او سالهای پر آشوب پیری را با نومیدی و بی سامانی به سر میبرد.

اما زندگی محمد رضا در ماقبل این روزگار، دارای سر و سامان و شور و شعف فراوان بود و او با افراد سرشناس رابطه و دوستی داشت و خانواده اش را مردم احترام می گذاشتند و مقامات رسمی خانواده اش را به چشم احترام می دیدند چنانکه پدرش محمد کاظم در دربار هرات به سمت انشا افتخار داشت و بعدا هم به مقام خالصه جات رسید. خود محمد رضا سالها وکیل اداره ی غوریان بود و مردم به اراده ی او عمل می کردند و سر انجام به سال 1206 به جای پدر خود به وزارت خالصه جات منصوب گردید.

فرمان وکالت اداره ی غوریان و فرمان وزارت خالصه جات که به نام محمد رضا صادر گردید در تذکره اش نقل شده است و در این جا برای آشنایی بیشتر با مراتب احوال او مفاد فرمانهای مذکور را می آوریم.

در فرمان مورخ 1188 مربوط به وکالت اداره ی غوریان تذکر داده شده که محمد رضا باید رعایای متفرقه آن ولایت را در هر جا که باشند جمع آوری نموده متوجه احوال آنها باشد و نگذارد که احدی به آنها جبر و تعدی نماید و بدون سر رشته و مهر و اطلاع او، حاکم و عمال و مباشرین امور دیوانی، دخل در امور کلی و جزئی و جمیع داد و ستد و مالیات و صادرات مملکت ننمایند. (نسخه ی اکادمی علوم، ص 332). این فرمان بار دیگر در 1199 مورد تایید پادشاه وقت قرار گرفته و مستوفیان و دیگر کارداران دولت به اطاعت از اوامر او مکلف دانسته شده اند.

در سال 1206 هجری از طرف تیمور شاه  درانی فرمان انتصاب محمد رضا به وزارت کل خالصه جات در دارالسلطنه هرات صادر گردید و او به جای پدرش محمد کاظم به دریافت این سمت افتخار یافته است.

در قسمتی از فرمان گفته شده:

(عالیشان سلالت النجبا... میرزا، محمد رضا را به رتبه ی وزارت کل خالصه جات دار السلطنه ی هرات و ولایات متعلقه ی آن، بر علاوه وکالت غوریان سر افرازگردانیده سلالت النجبا میرزا محمد علی خان را به نیابت او تعیین فرمودیم. .. و احدی از متصدیان و باقی مباشرین امور و کلانتران ولایات و اربابان بلوکات بدون سر رشته و مهر و اطلاع آنها حواله و دخل به محال خالصه به هیچ وجه من الوجوه ننمایند...)

(نسخه ی اکادمی علوم)

 

بعد از تذکره میرزایان برناباد و دیوان شعر، اثر کوچکی به نام "چهل حدیث" از محمد رضا بر جای مانده که ترجمه و تفسیر بیشتر از چهل حدیث یعنی حدود شصت حدیث، به نظم میباشد.

    او در باره ی تاریخ ختم این اثر گوید:

                       شرح این چل حدیث کرد رضا

                                                      ختم در هشتم مه ی رمضان

                       از همان هشتم مه ی شعبان

                                                      سال تاریخ نیز گشت عیان

عبارت "هشتم مه شعبان" مساوی با 1213 میشود

          چند مثال از ترجمه و تفسیر احادیث

                                                   قلیل الشفقه خیر من کثیر العباده

         تا توانی به خلق نیکی کن

                                                  خوبی از هیچ کس دریغ مدار

        هست بی شبهه این حدیث صحیح

                                                  از احادیث سید الابرار

 

خیر الناس من ینفع الناس:

        بهترین خلایق است کسی

                                               که رسد نفع او به خاص و عام

        ای خوشا حال خبری که ازو

                                              منتفع خلق می شوند تمام  

  

       

من سعاده المرء حسن الخلق:

      هست از یمن نیک بختی مرد

                                       آنکه اخلاق او نکو باشد

     نیست کس را سعادتی به ازین

                                      که بهر حال نیک خو باشد

 

القناعه کنز لا یغنی:

     حرص بگذار و در قناعت کوش

                                     جان من گر ز اهل عرفانی

     که قناعت بود چنان گنجی

                                     که نگردد به سالها فانی

جمع آوری و تدوین اشعار میرزا ابوطالب مایل و نوشتن مقدمه یی بر آن، کار سودمند و با ارزش دیگری است که محمد رضا در عرصه ی ادب و فرهنگ انجام داده است. این اثر که دارای شش هزار بیت است و به کوشش محمد رضا از نابودی نجات پیدا کرده، در تاریخ ادب عهد مربوط از اهمیت شایانی برخوردار است.

تاریخ ولادت محمد رضا را (1164) نوشته اند ولی ماده تاریخی که خود او بعدا در این باره گفته، (1165) از آن به دست می آید. البته گفته خود او درین مورد دارای اعتبار می باشد.

محمد رضا نزد محمد علی بیگ مشهور به قاری، میرزا عبدالله متخلص به مفتون،که آقا رفیع متخلص به جامع، آقا سید محمد، شیخ ضیا الدین و میرزا حسن که هر یک در عصر خود به علم و فضیلت معروف بوده، درس خوانده است وبه زبان عربی آشنایی به سزا داشته.

نسبت محمد رضا به ده واسطه به سراج الدین علی بنیاد گذار خانواده ی میرزایان برناباد میرسد که بدین صورت است:

محمد رضا بن محمد کاظم بن ابو الفتح بن ابوطالب مایل بن ابو الفتح بن علی اکبر بن محمد هاشم بن محمد طاهر بن جلال الدین ارشد بن سراج الدین علی.

مایل هروی تاریخ وفات محمد رضا را به ملاحظه سنگ مزارش (1220) نوشته است، اما از ماده تاریخی که "هما" شاعر همزمانش گفته، سال (1230) به دست می آید و شاید در خواندن مزار او دقت نشده باشد.

    این ابیات از شعر هما در تاریخ فوت محمد رضاست:

           سپهر فضل وهنر میرزا رضا که سپهر

                                                     نشان نداد قرینش به صد هزار قران

           نه در خصال مر او را مثال در امثال

                                                    نه در کمال مر او را قرینه درا قران

           به عقل و رای چو اجداد خود یگانه ی دهر

                                                    به عز  حال چو آبای خویش فخر زمان

           به نظم و نثر چو برداشتی قلم، گشتی

                                                    خجل ز کلک در افشانش ابر در افشان

           دریغ و درد که رخت از جهان کشیده کشاد

                                                    دریچه های مصیبت به روی اهل جهان

          چو رفت و جست مکان در جنان، به تاریخش

                                                    هما نوشت، مکان رضا بود بجنان

اگر دیوان محمد رضا در دست می بود، شعر های بیشتری از آن گزیده می شد تا خواننده گان، با اندیشه و بیان او آشنایی زیادتر حاصل می نمودند و چون دیوان او در دسترس نیست به نقل غزلی از او اکتفا میشود.

         چو برگ گل که ز باد بهار لرزد و ریزد

                                               به دست یار قدح از خمار لرزد و ریزد

      ز دیده خون دلم قطره قطره چون یاقوت

                                               به یاد لعل لب آن نگار لرزد و ریزد

      شوی چو ساقی مجلس تو، جام می ز کف من

                                               ز اضطراب دل بیقرار لرزد و ریزد

      در انتظار، دو چشمم سفید گشت چو نرگس

                                                سرشکم از مژه سیماب وار لرزد و ریزد

     ز فرط شرم و حیا قطره قطره همچون در

                                                عرق ز سیب زنخدان یار لرزد و ریزد

     شود چو یار تو ساقی، رضا پیاله به دست

                                                چو جام می به کف رعشه دار لرزد و ریزد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 15:4  توسط Manizha nayel  | 

ناظم قاعده های خط

در سرزمین های مرتفع کوهستانی و کم زمین و برفگیر و باد خیز و سرد قهراء امکانات فعالیت های اقتصادی محدودتر میباشد و مردم نمیتوانند برای بهبود حیات و رفاه حال خود چیز های زیادی به دست بیاورند. بنابر این شرایط زندگی در چنین جایها بسیار کم و به کندی تغییر میابد و مردم به ناچار به صورت زیاد ابتدایی، شب و روز را بهم پیوند میدهند و پشت سر می گذارند و با چیز های قلیل و اندکی که به دست می آورند، می سازند و تنگدستی حالت اصلی شانرا افاده میکند.

در چنین اوضاع و شرایط است که برای علم و دانش نیز زمینه انکشاف و گسترش به طور رضایت بخش وجود نمیداشته باشد و مسایل فرهنگی به رکود و سستی روبه رو میگردد و استعداد ها به رشد طبیعی خود دست نمی یابند و مساله آب و نان بر همه چیز اولیت پیدا می کند. مع الوصف گاه به گاه و در بحبوحه ناملایمات، افراد بیدار دل و برجسته یی اینجا و آنجا به ظهور می آیند و مشعل هایی از دانش و ادب را بر می افروزند و بلند نگه میدارند و محیط خود را آوازه مند می سازند.

هزاره جات از نظر دشواری ها طبیعت از همین گونه سرزمین های نامساعد و خشن است که از جهات اقتصادی و  وفرهنگی تا حد زیادی نامنکشف و دور از شرایط نوین زندگی باقی مانده ومردم در آنجا با وضع نسبتا ناهمواری زندگی به سر می برند و برای ادامه حیات خود پیوسته با سختی ها و شرایط طبیعت می ستیزند.

چون انسان موجود فعال و تلاشگر است و علی الاتصال در پی به دست آوردن زمینه بهتر و آسایش بیشتر حیات میباشد، لذا شماری از مردم همواره در حال مهاجرت و جست و جوی وضع بهتر زندگی بوده از تکنا های سرزمین ناهموار و طبیعت خشن هزاره جات، رخت به بیرون کشیده اند.

در میان این دسته های مهاجر و آواره، وقت به وقت، چهره ها و استعداد هایی در زمینه های علم و ادب و هنر به ظهور رسیده که تغییر شرایط محیطی و اقلیمی موجبات بالندگی استعداد شان را فراهم گردانیده و به مراتب درخشانی از علم و دانش دست یافته اند. به گونه مثال:

عبدالواسع جبلی آنگاه که از غرجستان به هرات رخت کشید با تجدید شرایط زندگی، در شعر و ادب بدانگونه پیش رفت و به بلند آوازگی رسید که تا امروز در صف مقدم سخن سرایان زبان دری قرار دارد و در تاریخ ادبیات این زبان جایگاه شایسته ی را احراز کرده است.

میر حسینی سادات با ترک محدوده کوهستانی "گزیو" بعدا (گیزاب) به مقام فرزانه یی از عرفان دست یافت.

اگر سیف الدین محمود از ناحیتی از هزاره در نزدیکی بلخ به هند مهاجرت نمیکرد، شاعر فرزانه و نامداری چون امیر خسرو معروف به دهلوی، امروز در تاریخ ادبیات ما جای نداشت.

آخوند محمد کاظم خراسانی، با چشم پوشی خانواده اش از دره های تنگ و دور از مدنیت غرجستان به بلندترین مقام اجتهاد، پا نهاد و افتخار تالیف کتابی را به دست آورد که تا امروز مرجع مطمئن و متیقن دانشمندان اسلامی به شمار می رود (مقصد از کتاب کفایت الاصول است). فیض محمد کاتب با قطع علاقه از قره باغ زادگاه ماجرا خیز خود و اهتمام به سیر و سفر و کسب دانش، از حالت ساده طلبه گی، در رسید به مقام یک مورخ و بزرگ و نامور توفیق حاصل نمود.

مثالهای دیگر ازین دست زیاد است که یادشان باعث طول کلام میشود.

به جرات میتوان یادآور شد که در میان این مهاجران و آوارگان کوهستانات مناطق مرکزی، افزون به چهره های شناخته شده و بلند آوازه که قسما به ذکر آمدند شمار دیگر از اهل علم و ادب و هنر نیز وجود داشته اند که به کلی گمنام مانده اند و از یاد ها رفته اند و علت آن هم این است که اثار شان بدست ما نرسیده و نام شان را نشنیده ایم. بدون شک در اثر جست و جو و بررسی های علمی، ادبی میتوان سراغ بعضی ازین چهره ها و آثار شان را به دست آورد.

یکی از کسانیکه سرزمین هزاره جات را در سده سیزده اسلامی ترک گفته و به مملکت پهناور هند مهاجرت نموده، شاه محمد حسین بن حسن بن سعید است. درین سده نسبت نا به سامانی اوضاع اجتماعی از مناطق دیگر افغانستان نیز عده یی از مردم مختلف و دران میان شماری از اهل علم و ادب به هند و ایران و آسیای میانه وبعضی از کشور های عربی مهاجرت نموده اند که در قسمت های دیگر این اثر پیرامون آن سخن گفته شده است.

حسین به قول خودش در "پنجاب هزاره" که فعلا یکی از حاکم نشین های ولایت بامیان است، زاده شده و به احتمال قوی تا اوایل جوانی در آنجا زیسته و درس خوانده و سپس برای کسب علم و کمال و زندگی مناسبتر رهسپار هند گردیده است.

تاریخ مهاجرت شاه محمد حسین در اثری که ازو در دست است به نظر نمیرسد و احتمال میرود که در اثر های دیگر او اشارتی به این امر رفته باشد، اما اثر های دیگر او هم اکنون در اختیار ما نیست و در هر حال مهاجرت او به هند در نیمه دوم سده سیزده صورت پذیرفته خواهد بود که او در آن هنگام حدود بیست سال داشته است. به تعبیر دیگر اگر او حدود هفتاد سال زندگی کرده باشد به اساس تاریخ وفاتش که (1311) هجری قمری دانسته شده باید در 1241 هجری قمری تولد یافته و در حدود 1260 به هند سفر کرده باشد.

آنچه مسلم است این است که او در هند به کسب علوم اسلامی توجه نموده و به هنر خط دست یافته و ضوابط خوشنویسی را فرا گرفته و در اثر ارتباط و هم نشینی با مسلمانان صوفی مشرب آنجا به طریقه قادریه متمایل گردیده است.

از این شاعر خوشنویس و چند بعدی در حال حاضر تنها یک اثر منظوم در تعلیم و رهنمایی خط نستعلیق در دست است که "مفاتیح الحروف" نام دارد و به دیگر آثار او که قسما چاپ هم شده تا کنون دسترسی میسر نگردیده است.

شناسایی ما – با شاه محمد حسین این مرد شاعر و خوشنویس از همین کتاب یعنی از "مفاتیح الحروف" به آغاز می آید و قبل از دیدن و مطالعه این کتاب با او هیچگونه آشنایی وجود نداشت.

کتاب "مفاتیح الحروف" چاپ شده ولی این نسخه آن که در دسترس قرار دارد و صفحه از آغاز و دو صفحه در ارتباط به احوال شاعر از پایان را ندارد و بدین جهت تاریخ چاپ آن دانسته نمی شود و نسخه سالمی هم از آن در دست نیست که به این مساله یاری برساند، اما قراین نشان میدهد که پس از 1311 یعنی سال وفات مولف به احتمال قوی اثر دیگر او به این اثرش ارتباط  داشته نیز از روی خط وی زیور چاپ در بر کرده خواهد بود.

این اثر یعنی مفاتیح الحروف به توجه اشرف علی از اردتمندان شاعر به چاپ رسیده و اما اینکه مشق های متن و نمونه های حروف (مفرد و مرکب) تماما به خط خود صاحب اثر است و با بعضی از آنها توسط اشرف علی که بنام "الراقم" یاد شده تحریر گردیده، موضوع قابل تامل است.

بدانگونه که از نام کتاب هویدا است موضوع آن قواعد و ضوابط و کشیدن قلم در هر حرف و نوشتن نستعلیق در مفردات و مرکبات میباشد و به سه بخش یا سه مقصد تقسیم گردیده است که مقصد اول آن عبارت از دانستن اندازه و تناسب و شناختن حروف به صورت مفرد و مرکب میباشد و مقصد دوم آن چگونه گی کاغذ و سیاهی و طریق حل نمودن لاجورد و رنگ های دیگر یعنی وسایل مشق را نشان میدهد و مقصد سوم آن در شناسایی شماری از خوشنویسان است.

از مقاصد سه گانه یاد شده تنها مقصد اول یعنی بخش قواعد و ضوابط نوشتن حروف الفبا در مفردات و مرکبات به خط نستعلیق چاپ شده که همین اثر مورد بحث میباشد و از دو مقصد دیگر معلوماتی در دست ما نیست و نمی دانیم که چاپ شده یا خیر.

شاعر در آغاز بخش موجود (مفاتیح الحروف) پس از حمد و حضرت خداوند و نعت پیامبر بزرگوار اسلام وصفت خلفای راشدین و امامین و حمزه و عباس به ستایش مرشد خود "احمد سعید" دست می یازد و او را به عنوان یک مرد پاک و خداشناس و با تقوا معرفی میکند ومیگوید:

به ذاتش بایزیدی سایه یی بود

                                ز فیض نقش بندش مایه یی بود

مجدد را ز خوش فرزندیش ناز

                                ازو معصوم را پنهان بسی راز

به مشربهای هر چار از طریقت

                                مذاقش بود کامل فی الحقیقت

و "شیخ و رهبر" را که گویا به نظم و نثر و حسن خط مهارت داشته و از فیض او چیز های کسب کرده است نیز ستایش میگیرد.

در آنجا که از سبب تالیف این اثر سخن به میان می آورد- به اثر های دیگر خود اشاره میکند و در همین جاست که فی الجمله معلوماتی از دیگر آثار او به دست می آید:

شد از من پیش ازین در نسخ منظوم

                                        به توفیق خدای حی قیوم

که نامش نیک "میزان الحروف" است

                                        پی اصحاب و ارباب وقوف است

دوم در خط ثلث از راه تفهیم

                                        کتابی خوش مسما "لوح تعلیم"

ازین گفتار بر می آید که او به نوشتن و قواعد انواع خط مهارت داشته و حتی به صفت یک استاد شعبه های این هنر را به دیگران شرح میکرده و تعلیم میداده است چنانکه  "میزان الحروف" را در باره خط نسخ و "لوح تعلیم" را پیرامون خط ثلث و "مفاتیح الحروف " را در مورد خط نستعلیق به نگارش در آورده است.

از میزان الحروف و لوح تعلیم که تا کنون به چاپ رسیده یا خیر اطلاعی در دست نیست و نسخه های آنها را ندیده ایم ولی احتمال قوی آن است که آن دو اثر نیز مانند "مفاتیح الحروف" به چاپ رسیده باشند.

او در مورد "مفاتیح الحروف" که پس از میزان الحروف و لوح تعلیم به نظم در آمده گوید:

دگر آمد به خاطر کز همه باب

                                 بگویم چند شعر از بهر حساب

که نستعلیق از آن گردد میسر

                                 اگر چه آمد این خط بس گرفتار

به تالیفش چو همت وام کردم

                                 مفاتیح الحروفش نام کردم

مفاتیح الحروف فی الواقع مکمل و متمم دو اثر دیگر او در ارتباط به ضوابط هنر خوش نویس دانسته می شود خاصتا اگر اجزای دیگر این اثر یعنی مقصد دوم که درباره مواد و لوازم خطاطی است و مقصد سوم که راجع به خوش نویسان میباشد به اکمال رسیده و چاپ شده باشند.

شاعر، نام مولد و موطن خود را درین دو بیت معرفی نموده است:

و لیکن باشد این زیبا نگاری

                               حسین بن حسن را یادگاری

هزاره مولدش از ملک پنجاب

                               که گردد منتها زان فلک پنجاب

مصراع دوم از بیت دوم که در بالا آورده شد- اگر غلط ضبط نشده باشد معنی درستی از آن به دست نمی آید.

پس از این گفت و گو ها شاعر به اصل موضوع توجه می کند و درباره خط و انواع آن سخن می گوید و به تعریف خط می پردازد:

گهر از خامه زرین نگاری

                              براید چون گل زیبا بهاری

همانا زان گهر خط است مقصود

                              که از خامه به عالم گشت موجود

خط نسخ است و نستعلیق و ریحان

                              چون تعلیق و رفاع و ثلث، ایجان

دگر توقع و طغرانیک پر خم

                              مسلسل خوش از آن پیچیده در هم

.... قواعد هر یکی از شدد دگرگون

                               به تعدیلات و ترکیبات موزون

صفات آن همه مثل جواهر

                           شده روشن بر دانای ماهر

(در مصراع اول بیت چهارم، کلمه "پرخم" اگر نام کدام نوع خط باشد یا به کدام مفهوم دیگر- نزد نگارنده روشن نشد)

بعدا او میان خط و جواهر مقایسه به عمل می آورد و خطر ابر جواهر ارج بیشتر می نهد و میگوید:

به هر خط در حقیقت حسن وناز است

                                          جواهر بیش قیمت از مجاز است

از آن قدر و مراتب در سلاطین

                                          ازین نشر مسایل از پی دین

از آن زیبایش از بهر زنان است

                                          ازین رونق به مردان جهان است

از آن در دشمنی جنگ و جدال است

                                           ازین در دوستی وصل و وصال است

 و باز می گوید:

بلی خط از دگر فنها عزیز است

                                    که راهش جانب علم و تمیز است

به عالم گر وجود خط نبودی

                                     نماندی علم را هرگز نمودی

باید یادآور شد که ازین شاعر جز همین شکل شعر که درباره فن خوشنویسی سروده هیچگونه احساس شاعرانه در آن راه ندارد شکل دیگری از شعر او در دست نیست. اشعار او در باره هنر خط و ضوابط خوشنویسی نیز از پخته گی چندانی برخورداری ندارد اما در هر حال برای آشنایی با خصوصیات این هنر خالی از سودمندی نمی باشد.

آن سان که یاد وفات شاه محمد حسین به سال 1311 هجری قمری واقع گردیده و انعکاس آن تاریخ درین شعر به نظر میرسد:

جناب شه حسین نقشبندی بود لا ثانی

                                        به فن خوشنویسی نیز مرشد در خدا دانی

به روز جمعه و سوم زدی الحج چون به حق پیوست

                                        "به جنت شد ولی وقت" تاریخ منش خوانی

                                   (1311)

کتاب "مفاتیح الحروف" (380) صفحه دارد و عدد ابیات آن به بیشتر از (3500) بالغ میگردد.

مرجع یگانه نگارش این نوشته کتاب مفاتیح الحروف بوده است و منابع دیگر درین باره تا کنون به نظر نرسیده اند.

       

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 14:36  توسط Manizha nayel  | 

ارزگان، عرصه ی نبرد ها و پیدایش حماسه ها

یکی از ساکنان ارزگان، بخشی از حوادث آن سرزمین را به چشم دیده و بعد از آن دیار، رخت بر کشیده و سالهای متمادی در عراق و ایران و هند به تحصیل و سیر و سفر گذرانیده است.

این شخص محمد افضل ارزگانی نام داشته و کتابی به نام «مختصر المنقول...» تالیف نموده که به سال 1332 هجری قمری در هند به چاپ رسیده است.

وی در کتاب خود، راجع به مسایل عمومی هزاره جات و مردم آن و از جمله درباره ی زادگاه خود (ارزگان)، بحث و گفت و گوی زیادی نموده و استنباطات و توجیهاتی به عمل آورده است که گر چه قبول همه آن در خور تامل می باشد، مع الوصف نوعا و قسما مورد توجه دانسته می شود و تلاش او را در نمایشی از پس منظر وطنش نشان می دهد.

ظاهرا گفتنی های ناشنیده ای از سابقه ی ارزگان را تنها در کتاب او می توان مشاهده کرد و گویا مدارک دیگری را که به صورت مشخص در این باره بحث کرده باشد تا کنون نمی شناسیم.

ازجمله استنباطات ارزگانی یکی این است که حدود چهار هزار سال قبل، نام این ناحیه از طرف مردمی که بدین جا سکونت پذیر شده بودند «ارگنه قون» به معنی «کوه بند» یعنی منطقه ی کوهستانی، گذاشته شده که با گذشت زمان به «ارزگون» و بعد به «ارزگان» تبدیل گردیده است و این ساکنین اولیه مخلوطی از ترک و مغول بوده اند که بعدا طوایف دیگری نیز با آنها آمیخته و در کلتور آنها استغراق یافته اند.

همچنان درباره ی طوایف ارزگان و سوابق آنها توجیهاتی به میان آورده و از جمله گوید که مردم «شالی» از اولاده ی «سالجی» و مردم «ارال» از اصل آرای ختای و مردم «قراقرو» منسوب به «قراقروم» می باشند.

در تقسیماتی که ارزگانی به تفکر خود صورت داده است ارزگان را «ولایت پنجم هزاره جات» خوانده و می گوید که این ناوه دارای بیست و هفت میل طول و بیست و هفت میل عرض می باشد و باغات و زراعات فراوان و همچنان یک هزار قلعه و هشت هزار آبادی داشته است و ساکنین آن حدود بیست هزار خانوار بوده اند.

اطلاعات این نویسنده از مسقط الراس خودش همه به روزگاران ماقبل از رویداد های خونین سالهای قدرت امیر عبدالرحمن خان و اعمال فشار بر مردم این ناحیه می باشد.

قبل از سال 1306 قمری، ناوه ی ارزگان روی هم رفته آرام بود و مردم زندگی خود را به صورت عادی ادامه می دادند. بعضی از پیشامد های ناملایم که در فاصله های دورتر زمانی به ظهور پیوست، آنقدر دارای اهمیت نمی بود که بر آرامش و حالت عادی زندگی همه ی مردم اثر بگذارد.

بعد از تاریخ ذکر شده که امیر عبدالرحمن خان، کمر برای اضمحلال و مسکنت هزاره بربست، نه تنها سکوت در ارزگان شکست، بلکه آن ناحیه به یک نقطه تلافی و تهاجم نیرو ها و پایگاه جنگ تصاعدی از یک سو و مبارزات چریکی از جانب دیگر مبدل گردید.

جنگهای ناحیوی و زد و خورد های پراگنده و گاه به گاه، در سالهای 1306 -1308 قمری، در خود ارزگان و نواحی همجوار آن مانند اجرستان، گیزاب، چوره و دایچوپان و غیره نظام زندگی مردم را از هم گسیخته بود.

در سالهای 1309 و 1310 قمری، این جنگها شدت بیشتر اختیار کرد و سوقیات در ارزگان و مناطق مجاور آن رو به فزونی نهاد.

در اواخر ماه صفر و اوایل ماه ربیع الاول سال 1310 قمری، گروههای بیشماری از سپاهیان دولت و افراد ایلجاری و اجیر به سرکردگی سپه سالار غلام حیدر خان و جنرال شیر محمد خان اندری و جنرال میر عطا خان و عبدالله خان حکمران قندهار و کرنیل فرهاد خان و چند تن صاحب منصب دیگر، از جهات مختلف به ارزگان هجوم آوردند و به حملات وسیع علیه ساکنین ارزگان دست زدند.

تعداد سپاهیان و افراد ایلجاری به تناسب جنگاوران مورد تهاجم، به غایت زیاد بود. منابع موجود در این باره نظر های متفاوتی ارائه داشته اند.

در کتاب سراج التواریخ که مستند و معتبر است گفته می شود «و تا غره ی ماه ربیع الاول با آن که اکثر سپاه پادشاهی از نظامی و ملکی سرگرم رهنوردی بودند و هنوز داخل ارزگان نشده بودند، بیست هزار تن مرد پیکار در آن جا بار وصول گشودند.»

محمد افضل ارزگانی تعداد سپاه مهاجم را در ارزگان بیست و چهار هزار ثبت کرده است ولی محمد یوسف ریاضی نویسنده ی کتاب بحر الفواید گوید که تنها بیست هزار ایلجاری از قندهار به معیت سردار عبدالله به ارزگان وارد گردیدند و مجموع افراد نظامی به سی هزار نفر با 40 عراده توپ و تمام افراد ایلجاری به 60 هزار نفر بالغ می گردیدند، و در مقابل این عده ی کثیر، نیرویی که برای دفاع از ارزگان از خود پایمردی نشان می دادند از دوازده هزار تن تجاوز نمی نمود.

مقابله و دلاوری و از جان گذشتگی این دوازده هزار نفر در برابر 80 – 90 هزار نفر که تا دندان مسلح بودند اعجاب آور است.

از نظر دولت، این جنگ در جنگهای ده ساله هزاره جات، از همه مهمتر بود و حضور نیرویی بدان عدت و کثرت در مقابل یک منطقه ی کوچک به سویه حکومت محلی و ساکنان محدود و بی سلاح آن، خود می تواند نمایانگر اهمیت آن باشد. 

تلفات نبرد ارزگان که در نتیجه به شکست ارزگانیان انجامید، برای هر دو طرف خیلی زیاد بود.

در فرجام کار یعنی پس از فتح ارزگان ، مال و متاع شکست خوردگان به تاراج رفت، قلاع و مزارع به آتش کشیده شد، زنان و کودکان به اسیری رفتند و به بازار های برده فروشی عرضه گردیدند و اعمال ناروای فراوانی به ظهور آورده شد و بالاخره اراضی زراعتی آن مردم به افغانهای غیر بومی تفویض گردید.

جنگهای چند ساله ارزگان و سایر مناطق هزاره جات، در کتابهای سراج التواریخ اثر فیض محمد کاتب، و مختصر المنقول نوشته محمد افضل ارزگانی و بحر الفواید تالیف محمد یوسف ریاضی به تفصیل گزارش گردیده است و در منابع دیگر از این موضوع صحبت زیادی به میان نیامده و به اشاره ای اکتفا شده است.

گفته شد که جنگ ارزگان از نظر دولت بسیار مهم بود و زیادت نیرو در آن، به دلیل ذکر گردید. حالا به دلیل دیگر نیز توجه نمائید.

وقتی خبر فتح ارزگان به کابل رسید، از طرف دولت مراسم شادمانی برگزار شد و توپهای شادیانه به صدا در آمد. سراج التواریخ در این باره چنین نوشته است:

        و در این وقت از اشتهارات فتح ارزگان که حضرت والا از عرایض افسران سپاه بر آن آگاه گشته در جمیع امصار         و ولایات انتشار کرد، چهل و یک ضرب توپ تبریک فتح ارزگان در جلال آباد و اسمار و همچنین در هر دیار

        شلیک شده مراسم شادیانه به پای رفت.

چون جنگ سالهای یاد شده، بزرگترین حادثه در تاریخ ارزگان می باشد، لذا در این باره بیشتر صحبت به عمل آمد تا با حوادث ارزگان بیشتر آشنایی به دست آمده باشد.

باید یاد آوری شود که این بحث درباره ی ارزگان تنها به محدوده ی ارزگان اصلی یا سابقه که یک حکومت محلی بوده است و امروز نیز در چوکات یک ولسوالی به نام «خاص ارزگان» یاد می شود، اختصاص دارد، و مقصد از «ارزگان» به مفهوم عام و امروزی آن یک ولایت است و دارای چندین ولسوالی می باشد، نیست.

ارزگان (خاص ارزگان)، در بخش جنوبی هزاره جات موقعیت دارد که از طرف شمال به اجرستان و گیزاب و از ناحیه جنوب به دایچوپان یا «دایه چوپان» پیوسته می باشد، در حالی که در قسمت شرقی آن «جاغوری» و در ساحه غربی آن «چوره» قرار یافته اند.

این منطقه در گذشته یک ساحه مستحکم و نسبتا آباد جنوب هزاره جات به شمار می رفت که ساکنین آن تماما از مردم هزاره بودند. اما نسبت این که پس از فتح ارزگان قسمت اعظم اراضی آن، به مردم غیر بومی داده شد، امروز تعداد ساکنین اولیه در آن جا به هیچ وجه قابل توجه نمی باشد.

مساحت ارزگان، 2525 کیلومتر مربع و ارتفاع از سطح بحر در مرکز 2050 متر می باشد و مرکز آن در طول البلد 36/66 درجه شرقی و عرض البلد 55/32 درجه شمالی موقعیت دارد.

از لحاظ تشکیلات اداری، ارزگان در گذشته غالبا به ولایت قندهار ارتباط داشت و از 1300 به بعد تا 1338 ش. با ولسوالی های همجوار آن در چوکات یک حکومت کلان به نام «حکومت کلان ارزگان» ارتباط آن به ولایت قندهار ادامه یافت و در سال 1338 تشکیل آن وسعت داده شد و به حکومت اعلی ارتقا پیدا کرد و به سال 1343، ولایت ارزگان تشکیل گردید که تا امروز به همین شکل باقی می باشد. مرکز ولایت ارزگان «تیرین» است و ارزگان مورد بحث، به حیث یک حکومت محلی در چوکات آن جای دارد و به نام «خاص ارزگان» یاد می شود. حکومتهای محلی اجرستان، شهرستان، دایکندی، گیزاب، کجران، چوره و داهراوود نیز در حوزه ولایت ارزگان شامل می باشند.

ولایت ارزگان، ولایت بیست و ششم افغانستان است.

ارزگان حدود هفتاد دهکده یا قریه دارد که اسامی یک تعداد از آنها به شکل سابق باقی مانده و نامهای تعداد دیگری از آنها توسط ساکنان جدید، تغییر داده شده است.

بعضی از اسامی قریه ها و نواحی سابق که فعلا هم به همین نام موجودند از این قرار اند:

آب پران (علیا و سفلا)، بوم، تانه هزاره، چورکه محمد شاه سلطان، حسینی (علیا و سفلا)، خرکنده، دره پهلوان، دره شالی (به قول ارزگانی دره ی سالجی، در اتلس قریه های افغانستان آن را «دره ی شاه ولی» قید کرده اند که درست نیست)، زاولی (مردم این ناحیه در جنگهای ارزگان سهم زیاد داشته اند)، سبز چوب، سرقول، سلطان احمد (نقش مردم سلطان احمد در تاریخ محلی قابل توجه است)، سیاه بغل، سیاه چوب، سیاه قول شش برجه، شیخه، شینه، عاشورا، فراموز، فیروز، قحط آبه، قدم شالی، قلتک یا قلعتک (سفلا و علیا)، قول قاسم، کرلغو، گردن سخی، گلخار، نویان، نیکروز، هزارقدم.

اقوام عمده ی هزاره که قبلا در ارزگان زندگی می کردند، عبارت از قوم حسینی، قوم زاولی، قوم سعید درویش، قوم سلطان احمد، قوم فیروز، قوم قدم  و قوم نیکروز بودند.

امروز از این اقوام به تعداد غیر قابل توجهی در آنجا وجود دارند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 16:37  توسط Manizha nayel  | 

مداوا گر سخن آفرین

در میان رجال سر بر آورده ی دستگاه حکمروایی، تیمورشاه درانی، طبیبی وجود داشت که حاذق بود و در غایت شهرت. تیمورشاه درانی به او ارج زیاد میگذاشت و در رفاه حالش توجه می نمود. این طبیب آوازه مند "لعل محمد" نام داشت و چون در عین حال شاعر توانایی نیز بود، به تخلص "عاجز" شعر میگفت.

پدر لعل محمد عاجز، پیر محمد کشمیری بود که او نیز در طبابت مهارت داشت و این فن شریف را برای پسر خود به ارث گذاشته بود. اینکه خانواده ی این مرد در چه هنگامی از کشمیر به کابل رخت کشیده است به درستی معلوم نیست.

لعل محمد عاجز در امر طبابت شهرت بسیار یافت و مردم از هر گوشه و کنار به مقصد معالجه به او مراجعه می کردند و او بدان پایه از اعتبار رسید که تیمورشاه به سال 1193 به خطاب مستطاب "عبدالشافی" مخاطبش گردانید و سمت رسمی طبابت خانواده ی شاهی و رجال دولتی به او مفوض ساخته شد.

بعد از تیمورشاه درانی، او در عهد شاه زمان و نوبت های اول حکمرانی شاه محمود شاه شجاع نیز این سمت را به عهده داشت و پس از او، امر طبابت به طور ارثی در خانواده اش باقی ماند و شماری از اعقاب و احفاد او بدین سمت انتصاب و افتخار داشتند و از آن میان عبدالواسع طبیب فرزند عاجز را که شاعر خوش قریحه و خوب سخن بود میتوان یاد کرد.

دو نسخه از دیوان عبدالواسع طبیب این سخنور کمتر شناخته شده در آرشیف ملی نگهداری میشوند که باید روزی طرف شناسایی واقع شوند و مورد ارزشیابی و استفاده اهل ادب قرار گیرند. عبدالواسع طبیب به سال 1283 هجری قمری چشم از جهان پوشید.

درباره چگونگی زندگی وشعر عاجز، ظاهرا پژوهش لازم و کافی صورت نپذیرفته و دیوانش نیز اقبال چاپ نیافته است و در دسترس اهل ادب قرار ندارد. از میان یاد کرد های مختصری که گاه به گاه در آنجا واینجا راجع به او به انجام آورده شد، نوشته حافظ نورمحمد از همه مفصلتر و دارای معلومات بیشتر است که در شماره های 38- 42 مجله ی کابل، سال چهارم، 1313 هجری شمسی زیر عنوان "عاجز افغان و افغان عاجز یاد و شاعر هم طبع و هم عصر" به نشر رسیده است. پس از آن هنگام، هیچگونه بررسی مستقل و گسترده از احوال و اشعار عاجز به فرجام نیامده و اگر هم گه گاهی، کسی به یادبودی ازو نشسته باشد، گفته هایش چیزی بیش از تکرار یاد کرده های حافظ نور محمد نخواهد بود.

به گزارش حافظ نور محمد، به سال 1318 (هجری) در خانه ی ورثه ی عاجز واقع در بارانه کابل حریقی به وقوع رسیده که در اثر آن تمامت کتابها و یادداشتهای مربوط به زندگی او در آن، از میان رفته است و بدین اساس معلومات لازم در باره او در دسترس نیست.

دیوان شاعر آیینه ی تمام نمای زندگی اوست. از دیوان عاجز، نسخه هایی نزد علاقه مندان شعر وادب قبلا موجود بوده و شاید امروز هم وجود داشته باشد. پژوهش حافظ نور محمد گر چه در جای خود و به نوبت خود در امر معرفی عاجز و بررسی اشعار او شایان توجه دانسته میشود، اما از اینکه دو نسخه از دیوان عاجز در اختیار او قرار داشته و امکان بررسی بیشتر گفتار شاعر نیز موجود بوده، استقصای او بسنده و در حد انتظار پنداشته نمی شود، یعنی بررسی و تحلیل او از شعر عاجز باید گسترده تر و وسیعتر ازین می بود.

از نسخه های موجود در نزد حافظ نور محمد، یکی به فرمایش میرزا عبدالرشید از احفاد شاعر توسط قمر الدین خان در 11 ربیع الاول 1283 قمری به کتابت آورده شده و دیگر آن در (7) رمضان 1302 هجری به وسیله میرزا عبدالفتاح استنساخ گردیده است.

نویسنده مقاله "عاجز افغان و افغان عاجز" در ارتباط به پخته گی کلام و سلامت بیان عاجز اینگونه اظهار نظر مینماید:

         "...کلامش چون استادان پخته گی دارد و اشعارش بر سیاق سخن آفرینان متاخرین در کمال سلاست و روانی

          است. در شعر و نظم مضامین، طرز حضرت ابوالمعانی جناب میرزا بیدل را بسیار مشق کرده، در انسجام و

         ابتکار و نازکخیالی هم بالواسطه از پرتو فیوضات میرزا علیه الرحمه تاثیر و استنار گرفته، نقشبند معانی بکر

         است و کار پرداز نهانخانه ی فکر."

تیمورشاه درانی در فرماینکه عاجز را به خطاب "عبدالشافی" مخاطب ساخته، او را به صفات "واقف اسرار الامراض، رافع استارالاعراض، جالینوس الزمان" یاد کرده است. این گفته، دلالتی است بر فضیلت عاجز و مهارت او در طب و شعر.

با وصف جست و جوی زیاد، دیوان عاجز برای نگارنده میسر نگردید تا با مطالعه و بررسی بیشتر از گفته های او، نکاتی درباره زندگی او به دست می آمد و در پیرامون برداشتهایش از شرایط زمان خود و چگونه گی سخنش و همچنین راجع به پیامها و گفتنی های او برای مردم، گفت و گوی گسترده تر به عمل آورده می شد.

شمار غزلهای عاجز که حافظ نورمحمد و خسته نشر کرده اند و یا در جایهای دیگر به نقل گرفته شده، از نظر کمیت به هیچ وجه قابل توجه به حساب نمی آید. یعنی از میان 487 یا 500 غزل او مشکل است بتوان مثلا ده- دوازده غزل را اساس و ملاک قضاوت در چگونه گی شعر او دانست.

علی الظاهر عاجز با بعضی از صوفیان وقت در رابطه بوده و گامهایی در طریقه صوفیه برداشته است و این مطلب از پاره یی از اشعارش به دست می آید:

        ای مطلع ابرویت در کیش سخندانها

                                               دیباچه ی دیوانها، سرنامه ی عنوانها

       تا عشق تو بر مردم تشریف جنون بخشد

                                               شد چاک چو دامانها، بسیار گریبانها

      در دیده ی معنی بین، خار است جدا از تو

                                              سیر گل و ریحانها، گلگشت گلستانها

     از چشم تو صد رخنه، از زلف تو صد زناد

                                              در دین مسلمانها، در گردن ایمانها

     سوز دل و چشم تر، دور از تو بمن آن کرد

                                              کاتش به نیستانها ، سیلاب به ویرانها

 

 

   لامکان نیز پر از پرتو  مهر رخ اوست

                                              نیست زین نور همین وسعت دنیا لبریز

   خار در دیده ی دشمن که مرا در ره ی عشق

                                              از گل آبله شد باغ  کف پا لبریز

   گل نه تنهاست خریدار تو با مشت زری

                                              بود از نقد گهر دامن دریا لبریز

  نیست بیجا به چمن مستی بلبل، عاجز

                                              از می رنگ ببین ساغر گلها لبریز

گر چه در دیوان عاجز، اشکال متفاوت شعر ماندد قصیده، غزل، رباعی و قطعه و جز اینها وجود دارند اما رکن اساسی اشعار او غزل است و او اساسا یک شاعر غزل سراست. چنانکه غزلهای او تقریبا دو ثلث دیوانش را تشکیل میدهند.

عاجز، از پیروان شیوه ی بیدل به حساب آورده شده است. باید یاد آور شد که شاعران عهد عاجز و به تعبیر عامتر گوینده گان سده سیزده، حد اکثر به اشعار بیدل نظر داشته و گفته های او را از لحاظ قافیه، ردیف و قالب اساس کار خود قرار می داده و حتا مفاهیم یافته او را دوباره سازی میکرده اند و عاجز نیز ازین امر استثنا نمی پذیرد. اما اینکه او درین دنباله روی تا چه حد موفقیت دارد، با تامل باید اظهار نظر کرد.

در غزلهای زیرین تلاش او در نیل به این آرزو به خوبی مشاهده میشود:

 

 

دل وحشت خیز

تازه رو باشد جنون از داغ سودای دلم

                                          خال روی این عروس است از سویدای دلم

تا تو ساغر میکشی با مدعی در انجمن

                                          از می حسرت شود لبریز صهبای دلم

تا خیال چشم شوخت را تصور کرده ام

                                           موج خیز گرد وحشتهاست صحرای دلم

در ره خوبان درستی از من بیدل مخواه

                                           صد شکن دارد ز زلف او سرا پای دلم

هر طرف از داغها گل کرده چندین لاله زار

                                           میتوان آمد گهی بهر تماشای دلم

 

عصای نگاه

سوخت از دیدن روی تو صفای نگهم

                                         کم شد از دیدن خورشید ضیای نگهم

بسکه بی روی تو ام نیست در اعضا قوت

                                         مژه از غایت ضعف است عصای نگهم

دیده بی روی تو چون بر رخ گل باز کنم

                                          مژه چون خار خلد در کف پای نگهم

مردم دیده ز نا دیدن رویت مرده است

                                           مژه پوشیده سیه بهر عزای نگهم

ننگرد دیده بجز آن خم ابرو عاجز

                                          قبله را گم نکند قبله نمای نگهم

 

صفای سینه

شبم چون خانه ی آیینه شمع از کس نمی خواهد

                                                    که از فیض صفای سینه مهتابی دگر دارم

غبار راهم اما دامن او را نمیگیرم

                                                    رسوم دیگری میدانم، آدابی دگر دارم

نیم امید وار لطف ارباب جهان عاجز

                                                    نهال باغ یاسم ریشه در آبی دگر دارم

 

تعداد اشعار عاجز بین 5400 تا 6500 بیت ذکر شده است. ولی گفته میشود که تمامت او درین شمار شامل نمی باشد و مقداری از آن تا هنوز گرد آوری نشده و بطور پراگنده نزد اشخاص و دوستان او نگهداری میشود که اگر همه ی این گفته ها جمع و تدوین گردد به یقین تعداد سروده هایش از 6500 تا به هفت و هشت هزار بالا خواهد رفت.

غزلهای عاجز تماما یکدست و رسا نیست و غث و سمین در آن زیاد به نظر میرسد، اما ابیات خوب و دارای مفاهیم سالم و خوشایند در میان غزلهایش به فراوانی دیده میشود که میتوان گزینه ی دلپذیری از آن به دست آورد. این تک بیتها نموداری اندک از آن دست گفته اوست:

همچو اخگر راحتی داریم از پهلوی عجز

                                              بستر و بالین ما را پنبه از خاکستر است

ره به بزم یار بردیم از طریق بیخودی

                                           طایر ما جز شکست رنگ بال و پر نداشت

                              

 

مکن پهلو تهی از مرگ، چون قد خم شد از پیری

                                                       به افتادن هماغوش است دیواری که مایل شد

 

 

جوهر منظور بازار جهان جز عجز نیست

                                               گوهر از گرد یتیمی قدر پیدا میکند

 

 

هر که باشد محفل افروز قناعت چون گهر

                                               خانه از شمع صفای سینه روشن میکند

 

 

تو چون بی پرده گردی محو گردد هستی عاشق

                                                     به شهر آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری

بهاری نیست غیر از جوش زخم و داغ عاشق را

                                                     نه گشت باغ  دارم آرزو، نی سیر گلزاری                                              

عاجز که طبیبی حاذق و شاعری معروف بود، در دستگاه حکمروایی تیمور شاه درانی و نیز در روزگاران پس از او، دوستان زیادی از اهل فضل و ادب و سیاست داشته است که در دیوانش انعکاس دارد. میر هوتک افغان، شاعر هم عهدش یکی از یاران صمیمی و نزدیک او بوده و با هم ارتباط محکم داشته اند. چنانکه اشعاری در رابطه به این دوستی در دیوان هر دو شاعر موجود است.

تا آنجا که معلوم است اشعار میر هوتک افغان هم از نظر شکل و هم از لحاظ محتوا و مفاهیم نسبت به اشعار عاجز برتری دارد. هر گاه کسی اشعار این دو شاعر همزمان و دوست را با هم مقابله و مقایسه نماید، این مطلب به سهولت آشکار خواهد شد.

تاریخ وفات عاجز مانند تاریخ سالزادش روشن نیست، اما به یقین بعد از 1238 هجری اتفاق افتاده و شاعر دران هنگام به مرحله کهن سالی رسیده بوده، چنانکه گوید:

 

خم شد قدم از حسرت ایام جوانی

                                    این بار سبکمایه چه مقدار گران بود

 

حیات او در 1238 از قطعه یی معلوم می شود که در تاریخ فوت سردار محمد عظیم خان برادر امیر دوست محمد خان سروده و بر سنگ مزار او در گورستان زیارت عاشقان و عارفان حک شده است و این مطلب در کتاب مزارات شهر کابل تالیف محمد ابراهیم خلیل درج میباشد. قبر عاجز در دامنه ی قسمت جنوبی تپه مرنجان که مقبره ی خانوادگی اوست قرار دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 13:26  توسط Manizha nayel  | 

مروری بر زیستنامه ی براتعلی تاج

این نوشته درباره براتعلی تاج، رجل تحصیل کرده و سیاست شناس شناخته شده ی وطن، در شماره 8-9 مجله آواز، سال 1357 به نشر رسیده. چون نویسنده آن شخص با صلاحیتی می باشد و به نکات دلچسپی در زندگی تاج تماس گرفته است. لذا از مجله مذکور در این جا اقتباس می گردد و هر گاه در خلال نوشته، مطالبی خلاف مصلحت و غیر ضروری پنداشته شود حذف می شود و نکات قابل توضیح، در حاشیه به وضاحت می آید و حرفهای گفته نشده، در اخیر نوشته اضافه می شود.

باید یاد آور شد که نویسنده این مضمون استاد لطیف ناظمی از ادب شناسان نامور کشور است که مضمونش به نام مستعار «فریدون» در مجله آواز به چاپ رسیده است.

 

«مردی تحصیلکرده و آگاه، آموزگار پژوهنده و مهربان، سیاستگر با ایمان، مبارزی پولادین و آبدیده و پیکارجویی استوار و دلیر را به یاد آریم که با عشق و ایمان به میهن زیست و با عشق و ایمان به میهن مرد.

نه زندگیش ساده بود و نه مرگش «مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد». یکی از همسنگران و همرزمان تاج بدین باور است که مرگ تاج، یک حماسه بود، به گونه مرگ همرزم دیگرش عبدالحی عزیز، و چنین مرگ، ظالمانه قلب همه یاران او را آگنده از درد ساخت.

باری همانگونه که مرگ تاج، یک حماسه بود، زندگیش نیز حماسه ی دیگر بود و زیستنامه اش رزمنامه پر شکوه بود، نه سوگنامه ی بی حالت و ملال انگیز، و یاد چنین مردی را با حماسه هایش باید زنده نگهداشت و همواره تازه ساخت.

 

براتعلی تاج در سال 1293 ش، در خانواده ی مرد دهقانی به نام نوروز علی زاده شد. او به راستی از میان توده ها برخاسته بود. از خانواده ی تهی دست و برزگری بود، از تبار رنجبران و آبله دستان بود.

پدرش مرد دهقانی بود که در کوه بند های هزاره جات دانه می کاشت و از دسترنج خویش، خانواده اش را نان می داد و هنگامی هم که او درگذشت، کوچکترین امیدی برای خانواده اش باقی نماند.

براتعلی با دو برادر کوچکترش راه کابل را در پیش گرفت تا چیزی بیاموزد و دانش فرا گیرد. او در پنج سالگی پدرش را از دست داده بود، و اینک تنها کس او مامایش بود که در شهر کابل دکان نان پزی داشت.

براتعلی شبها در کنار تنور تفتیده ی مامایش خوابیده و روز ها به مکتب صداقت ره زد و بدینسان دوره ابتدایی را با تحمل رنج و تهیدستی و با شکیبایی به پایان رساند.

تا سال 1307 قلمرو راهپیمایی هایش دکان نانوایی مامایش و کوچه های خاک آلود مرادخانی که مکتب صداقت را در خود داشت و سرانجام در همین سال مکتب صداقت را به پایان رساند و در شمار صد نفری که برای تحصیل عالی عازم ترکیه شدند براتعلی تاج نیز راهی آن سامان شد، در آن سال شهریار جوان کشور، صد تن از دختران و پسران جوان را برای فراگرفتن آموزش های بیشتر به ترکیه فرستاد...

باری براتعلی تاج با همین قافله به ترکیه شتافت. نخست در مدرسه «اورنه» و پس از آن در مدرسه ی حیدر پاشای استانبول و سرانجام در فاکولته حقوق و علوم سیاسی نام نوشت (او دیپلم حقوق را در شهر ازمیر به سویه لیسانس تمام کرد).

در سراسر روزگار تحصیلش با استعداد ژرفش، با پشتکار و ایمان استوارش از شاگردان برازنده و شایسته به شمار می رفت. او در همان ترکیه در کنار شاگردان خارجی یک سر و گردن از دیگران بلندتر بود و اهلیت و شایستگی اش همواره ورد زبان همگی بود.

تاج پس از پایان دادن به فاکولته حقوق و علوم سیاسی یک سال دیگر دوره اختصاصی اقتصاد را طی کرد و یک سال هم در بانک مرکزی انقره به پژوهش و جستار گذراند (یعنی دوره ستاژ را به سر آورد و کار عملی کرد).

زبانهای ترکی، انگلیسی و آلمانی را آموخت و با توشه ارجمند معنوی در سال 1320 راه وطنش را گرفت.

سالهای پایانی نبرد جهانی بود که تاج به کشور باز می گشت، مردی آبدیده و فرهیخته با آموزش ژرف و تجاربی بسنده و دنیایی از اشتیاق به خدمت گذاری برای میهن.

... سردار هاشم خان کرسی سالاری (صدارت) را به سردار شاه محمود خان خالی کرد... تا خمیر دموکراسی قلابی را زباله کند. در همین دوره روشنفکران رزمنده و خلق های ناراضی...، صدای اعتراض و پرخاششان را سر دادند و از راه انتخابات بلدیه، انتخابات شورا و جریده های ملی بر حکومت خانوادگی سرداران بی باکانه تاختند و روشنفکران آگاه... شرایط ناهنجار سیاسی و اجتماعی را آماج انتقاد ها و ریشخند های زهر آگین خویش ساختند.

براتعلی تاج نخستین مبارزه اش را چون همسنگران دیگرش از مبارزه انتخاباتی بلدیه آغاز کرد و به حیث کاندیدای ناحیه ششم شهر کابل به میدان آمد. گذشته تابناک، تقوای سیاسی، قابلیت و اهلیت تاج، باعث شد تا به عضویت مجلس بلدیه و پس از آن به عضویت انجمن مقرر گردد. اما او بلدیه کابل را هرگز میدان مناسبی برای تلاشهای سیاسیش نیافت و با دوستان همرزم دیگرش شالوده ی حزب «وطن» را گذاشت.

او فقط از راه انجمن توانست که تا حدی عنان مداخله های ناجایز حکومت وقت را در انتخابات دوره هفت شورا بگیرد و چند تن از رزمندگان راه آزادی چون شادروان محمودی و غبار به شورا پای گذارند.

مبارزه روشنفکران، جنبش محصلان و نقش ارزنده دوستان محمودی و غبار و ویش زلمیان، ضربه های محکمی بود که پیکر ارتجاع حکومتی را به لرزه در آورده بود.

موسسان حزب وطن، غبار، فرهنگ، جویا، فتح محمد هزاره، نورالحق و براتعلی تاج بودند.

در نتیجه ی این تلاش عظیم، تاج و یارانش توانستند که سه کرسی شورا را در دوره هفتم اشغال کنند و جریده وطن را نیز به منزله بلندگوی خواسته های دموکراتیک خویش پیوسته چاپ و نشر کنند.

تاج به حزب وطن وفادار ماند و در کمیته ی مرکزی این حزب مهره ارزشمند و قابل ملاحظه ای گشت. او در شرایط ناهنجار کشور مانند همه روشنفکران رزمنده و آگاه در پی مبارزه با فساد اداری بود، در پی جدال با عناصر ضد ترقی وضد آزادی بود، در پی پیدایی راهی سالم به سوی ترقی کشور بود.

او در همان روزگاری که در ترکیه مشغول فراگیری دانش بود، به وضع ملال آور و غم انگیز کشور خویش، آشنا گشت، او در همانجا «افغان افغان» را که گروهی از وطن پرستان چاپش می کردند، با ولع  و اشتیاق می خواند و بدین گونه از وضع آشفته کشور آگاه می گشت و هرگز از تفتیش عقاید کارکنان سفارت افغانستان در ترکیه باکی نداشت.

او در بحثهای آزادی که میان شاگردان افغانی در می گرفت دلیرانه بر حال پریشان وطن انتقاد می کرد و از جیره خواران که این اخبار را زیر بغل شان می زدند و روی سفره مقامات مسئول می ریختند نمی هراسید.

 

به سال 1320 که تاج به وطن برگشت و به حیث استاد مضمون مالیه و بودجه مقرر گشت، فرصت نیکویی بود تا از یکسو درس سیاست را به شاگردان دهد و از سوی دیگر وضع اسف انگیز بودجه دولت را انتقاد کند، شاگردانش را به نابسامانی اوضاع اقتصادی کشور آشنا سازد، عدم توازن مصرف بودجوی را شجاعانه نشان دهد و چون آموزگار مجرب و آگاهی فریاد بر آرد:

           تا چنین دولتی وجود داشته باشد، جوانان وطن پرست نمی توانند آن گونه که شایسته و بایسته است خواستهای

           انسانی خویش را تحقق بخشند. پس باید راهی را جست و جو نمود که بتوان از این بدبختی که گریبانگیر مردم و

           جوانان ماست، رهایی یابند.

تاج به درستی دریافته بود که آن بودجه ی ننگین درد کشور را دوا نمی کند، وانگهی بخش اعظم از آن به کیسه ی درباریان سرازیر می شود تا در فرنگستان به عیاشی های بیشتر بگذرانند...

تاج در روزگار آموزگاری خویش گفته بود که  باید راهی را جست و جو کرد و در دوران مبارزات عملی، خود بدین راه راهی گشت: راه مبارزه از طریق حزب، از طریق جریده و از طریق شورا.

 

در مبارزات دوره هشتم شورا، که شاه محمود دخالت مستقیم خویش را در گزینش وکلا نشان داد، مظاهره عظیم ثور 1331 به راه افتاد و پس از همین مظاهره تاج با همسنگرانش به زندان افتاد.

برای او از دیر باز مسلم گشته بود که روزی دژخیمان، راه او را به سوی زندان کج می کنند، ولی این اندیشه هرگز بر برشی او، بر قاطعیت او و بر شیوه مبارزه او، کوچکترین تاثیر نداشت و هرگز نشان تزلزل و سراسیمگی در او به چشم نمی خورد.

در آن روز ها، هر بامداد که تاج از خانه اش پا را بیرون می گذاشت، به عنوان وداع واپسین، گونه ی فرزندانش را می بوسید و بدینسان آمادگی خویش را به شکنجه های حکومت شاه محمود اعلام می داشت. او همواره به دوستانش می گفت:

              اگر من محبوس گردم و کشته شوم، اگر پسران مرا از مکتب اخراج کنند، اگر زنم به نوکری خانه ها بیفتد،

              اگر اعضای خانواده ام به فروختن اثاث خانه در کوچه و بازار مجبور شوند، من دست از پیکار نمی کشم.

او به دوستان جوانش می گفت:

              این درست نیست که مردان مجرد و عزب باید مبارزه کنند، بگذار کسانی که مسوول خانواده ها اند مبارزه

              کنند، زندانی شوند، فرزندان شان از مدرسه ها رانده شوند، زنانشان بیوه گردند، تا مردم کشور ما با دیدن این

              وضع به رقت آیند و ستم محافل بیداد گر طبقاتی را بیشتر حس کنند.

پیکار دلیرانه تاج، با همرزمان هدفمندش در برابر ارتجاع در برابر استبداد و در برابر استعمار، در سراسر زیستنامه ی او درخشش تابناکی دارد.

او در چهار دیوار زندان نیز با همان ایمان بارورش و با همان آرمان مقدسش، سالهای فراوان ماند و هیچگونه تردیدی بر دل راه نداد، چرا که او خود بار ها به شاگردانش گفته بود:

             انسان وقتی که در راه خدمت به خلق و جامعه پای گذاشت، باید تا پایان کار ثابت قدم بماند و از عقیده اش

             پاسداری کند.

حبس طولانی به ویژه سالهای دهمزنگ با شرایط استبدادی و با اختناق و شکنجه هر چند که او را سخت ناتوان کرده بود، اما ایمان او به همان قوت باقی بود و همواره دوستانش را می گفت:

            اگر راه رزم و پیکار را در مبارزه آزادی وطن و مردم خود انتخاب کرده اید، کوشش کنید که با آبدیدگی و

            پختگی و با اندیشه های انقلابی مجهز شوید و نگذارید که هیچگونه مقام و جلال و جبروت شما را بفریبد زیرا

            این امر از شیوه انقلابیگری به دور است.

شکیبایی او، پایداری و استواری او و تسلیم ناپذیری او در سالهای سخت زندان، نشان قاطعی از عشق تاج به میهن، به آزادی و به مردم است.

زندانیان و همسنگران دهمزنگ تاج، این سر سپرده ی راه آزادی می گویند «آنچه در رفتار و کردار شادروان براتعلی تاج در زندان از همه بیشتر جلب نظر می کرد، خونسردی، بردباری و پایداری بی نظیر او در برابر شداید و مصایبی بود که دژخیمان طبقات حاکمه بر زندانیان روا می داشتند.»

... به یاد بیاوریم همه آزادیخواهان را در سلولهای مرگزای ارگ و دهمزنگ و به یاد بیاوریم ده سال زندگی تاج را در زندانهای شاه محمودی و داوودی.

 

تاج در زندانهای مجرد، ده سال سیاه و غصه آفرین را به سر برده و در زندان هم از پای ننشست و نقش تاریخی خویش را همواره انجام  می داد. او حتی توجه سربازان و قراولان زندان را با منطق رسای خویش جلب کرده بود، از این رو سربازان محافظش دور از چشم کوتوالان صمیمانه و مهربانانه پنسل های کوچکی در اختیار او می گذاشتند و تاج بی هراس و و اهمه می نوشت.

او به گفته نعیم شایان، تا پایان روز های زندان از مبارزه و از اصولیت دست نکشید. شکنجه های زندان هرگز او را از راه انسانیش منحرف نساخت و تاج دلیرانه بر باور های سیاسیش تاکید ورزید و پیکار جویی هایش را در اثر تخویفها و شکنجه ها کاهش نداد.

او همانگونه که در برابر طبقات حاکمه شکست ناپذیر بود، در برابر مبارزان راه آزادی و در برابر دوستان رزمنده اش، مهربان و صمیمی بود، از همین رو زندانیان او را کاکا می نامیدند و همواره حرمتش را نگاه می داشتند و او که دشمن سرسخت ستمگران بود، دوست صمیمی همه آزادی خواهان به شمار می رفت.

سه تن از عناصر حزب وطن حبس های طولانی کشیدند و شادروان تاج از شمار همین سه تن بود. یکی از آنان سرور جویا بود که پس از سیزده سال حبس سر انجام در همان زندان مرد، و دیگر فتح محمد فرقه مشر بود که یازده سال تمام در زندان به سر برد و با پایداری و استواری شکنجه های زندان را بر تنش هموار کرد. و سومی تاج بود که ده سال در توقیف کابل و سلولهای نمناک دهمزنگ به سر برد و هرگز تهدید و تخویف دستگاه ستمگری داود، او را متزلزل و بیمناک نساخت.

سالهای آخر صدارت داود بود که او را از زندان بیرون کشیدند (30 اسد 1340) و راستی که تاج سخت ناتوان شده بود، او از زندان بیرون آمد اما قراولان و جاسوسان چون سایه به دنبالش بودند تا پرنده ی ظاهرا آزاد شده را در بیرون قفس بکشند.

صدراعظم .... او را به همکاری دعوت کرد اما تاج این همکاری را نپذیرفت... سردار... او را با گروهی به مناطق مرکزی افغانستان فرستاد تا مطالعاتشان را انجام دهند و پلانهای ناقص او را اصلاح سازند، اما این سفر برای تاج سفر بی برگشت بود.

خانواده اش می گویند او را همانجا مسموم ساختند چون تحمل وجود او را نداشتند، چون تحمل پذیرش انتقاد های او را نداشتند.

جنازه اش را به کابل آوردند (اسد 1342)، جنازه ی مردی را که به خاطر آزادی، دموکراسی و به خاطر عشق به میهن مجازات شده بود، زندانی گشته بود و سر انجام ظالمانه به زندگیش خاتمه داده شده بود.

عاملان مرگ، می خواستند که مرده ی مرد مبارز و چهره آشنای روشنفکران، آرام و بی صدا در صبحگاهی تاریک به خاک سپرده شود اما دوستان تاج بر آشفتند و مقامات عدلی را متقاعد به تشریفات معمول ساختند.

یکی از ارادتمندان تاج بر گورگاه او زیستنامه ی او را، زیستنامه ی که آکنده از آموزش، آفرینش و پیکار بود فرو خواند و یکبار دیگر پس از مرگ تاج محافل طبقاتی را خشمگین ساخت.

براتعلی تاج را به خاک سپردند اما کارنامه ی درخشان پیکار های او را نتوانستند در خاک بگذارند. او مرد اما توفان جنبش های آزادی خواهی در سیاه ترین روز های تاریخ معاصر به پیش تاخت.

... او مرد، اما براتعلی تاج نخواهد مرد و تاریخ جنبش های سیاسی، نام او را با خود خواهد داشت، نام مردی پژوهنده و رزمنده را.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق           ثبت است در جریده عالم دوام ما

باز نمود ها و پی نوشت بر نوشته استاد فریدون:

- تاج، در سنبله 1320 کارمند افغانستان بانک شد.

- در میزان همان سال به صفت استاد فاکولته حقوق و علوم سیاسی پذیرفته شد.

- در 1325 مدیر قوانین وزارت اقتصادی ملی بود.

- در 1326 ریاست اتاق های تجارت را داشت.

- در 1328-29 در عین سمت استادی فاکولته حقوق، ریاست شرکت هزاره جات به او سپرده شد.

- در اواخر سرطان 1342 (پس از خلاصی از زندان) در عضویت هیات بررسی اوضاع اجتماعی هزاره جات به آن جا رفت.

- در شب دوم است 1342 در دایکندی به صورت ناگهانی در گذشت و به روز 4 اسد جنازه اش به کابل انتقال یافت و در زیارت سخی با تشریفات رسمی به خاک سپرده شد.

 

شعر ذیل به یاد آن مرد نیکنام گفته شده:

 

مرگ تاج

 

در شب روشن و بشکفته ز نور مهتاب

دست بیداد اجل دسته گلی داد به آب

گشت موجود عزیزی ز نظر ها نایاب

گشت کانون وفایی به مصیب ویران

تاج، شخصیت آزاده خوشنامی بود

خار در دیده ی هر خاین خود کامی بود

آدم ملی و محمود سر انجامی بود

که شدش جان ز پی مصلحت خلق و وطن

بسکه بودش به دل، آزادی رای مردم

سالها بود به زندان ز برای مردم

تا که جان داد در این ره به خدای مردم

«آفرین باد بدین همت مردانه ی او»

خونجگر بود ز حقسوزی و پسمانی قوم

درد ها داشت ز بیدردی و نادانی قوم

نشد آرام دمی، تا که نشد فانی قوم

فانی ظاهر و اما به حقیقت باقی

او برفت و ز الم خاطر تیمور فسرد

شادمانی به دل خرم شانور فسرد

در همایون طرب و خوشدلی و شور فسرد

مرگ از این گونه به تحقیق ضیاعیست عظیم

تاج باید که بود بر سر مردم جایش

نی که باشد به ته خاک سیه ماوایش

وای بر گردش چرخ و عمل رسوایش

وای بر مرد کشی، وای به نامرد کشی

حق کشی تا که در این غمکده باطل نشود

تا که تبعیض و تعدی همه زایل نشود

خلق، تا بر هدف عالیه نایل نشود

تاجها باید و این مردم و قربانیها

مرغ روحش چو به پرواز شد از دام حسد

یکهزار و چهل و دو بود به افزون سه صد

صبح هنگام، به روز دوم ماه اسد

آسمان بود بدین حادثه از دور گواه

- از آثار قلمی تاج آگاهی دقیقی در دست نیست، به شماری از مقاله های او که گویا در مجله حقوق آن سالها چاپ شده، دستیابی میسر نگردید.

- به تعداد تقریبا 300 عنوان از نوشته های او در جلد پنچم، 1348 آریانا دایره المعارف به چاپ رسیده است که به نظر رسید.

- اکبر صهبا برادر زاده خانم تاج، که مدتها رئیس اداری انجمن نویسندگان بود، می گفت که کتابی به خط خود تاج و مقداری یادداشت های او که در صندوقی در خانه اش موجود بود، در اثر کوچ کشی مفقود گردیده است.

- معلوم نیست از نوشته های چاپ نشده تاج چیزی در خانواده اش باقی مانده است یا خیر. در این باره باید جست و جویی به عمل آید.

(کتاب سرزمین و رجال هزاره جات)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 14:17  توسط Manizha nayel  | 

بیا که گریه کنیم

 

این شعر در ماه جدی سال 1373 در کابل گفته شده و از وضع رقت بار کابل در آن زمان حکایت می کند.

 

به حال کابل ویران از میان رفته

به خانه های فرو ریخته ز ضرب سکر

به جاده های پر از حفره ها و خندقها

به تشنه کامی دشت و به بینوایی باغ

 

به دشت افسرده

به راه بی رهرو

بیا که گریه کنیم

 

شبانه شهر کند جامه سیه در بر

به سوگ آنچه درین شهر بود و شد نابود

برای سایه فگندن دگر درختی نیست

امید روشنی برق رفته از دلها

 

برای اینهمه غربت

به مرگ این همه هستی

بیا که گریه کنیم

 

شد آسمان وطن از پرندگان خالی

ز شهروند، زمین گشت یکه و تنها

نه یار ماند و نه دیاری و نه اهل دیار

شدند یکسره آواره در دیار دگر

 

بدین فضای مهوع

بدین سکوت غم افزا

بیا که گریه کنیم

 

چه راز ها که نگفتند و ماند در دلها

چه نامه ها که به یاران پاکدل نرسید

چه ناله ها که به لب نارسیده شد خاموش

چه جامها که به لب نارسیده ریخت به خاک

 

بدین هلاکت شادی

بدین شکست امید

بیا که گریه کنیم

 

به خاطر شهداییکه در ره مردم

به تیر خصم بد اندیش غرق خون گشتند

چو لاله های بهارانه، لاله گون گشتند

و مانده اند بمیدان بدون غسل و کفن

 

به روز ها و به شبها

نیافت کس خبر شان

بیا که گریه کنیم

 

به مادران غمین نشسته چشم به راه

که بچه های جوانشان ز جبهه بر گردند

به نو عروس جوانی که انتظار کشد

برای همسر خود تا چه وقت باز آید

 

و هیچ باز نیاید

عروس ماند و تنها

بیا که گریه کنیم

 

چه پیر ها و جوانها که ناگهان در راه

اسیر دست ستم پیشه گان دون گشتند

نیافتند رهایی ز چنگ بد خواهان

به تیر و تیغ ستم جان خود ز کف دادند

 

به این گروگانها

که بی نشان رفتند

بیا که گریه کنیم

 

به روزگار مهاجر زنان و مردانی

که بی پناه و پریشان شدند و آواره

گهی به مسجد و گاهی به جایهای دگر

سیه شبان و سیه روزها به سر بردند

 

ز شدت سرما

چو بید لرزیدند

بیا که گریه کنیم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 10:54  توسط Manizha nayel  | 

کهنه و نو

 

این مقاله استاد نایل در مجله پشتون ژغ در سال 1348 به نشر رسیده است.

 

 

قالب این خشت در آتش فگن

                        خشت نو از قالب دیگر بزن

جدال و حرکت لازمه زندگی انسان پیشتاز و شتابگر است، سکون و توقف جز مرگ و فرجام زندگی چیزی نیست. از آنگاهیکه انسان پژوهشگر و اوجگیر، در عرصه زمین پای نهاد و جایگزین گردید، برای زنده بودن و برتر بودن دست به جدال زد، جدال با نیرو های سرکش طبیعت، جدال با درندگان، جدال با همنوعان متجاوز، جدال با گرسنگی، جدال برای تسخیر ماورای جو و جدالهای بیشمار دیگر.

جدال، حاصل تضاد میان پدیده هاست، پدیده ها ضد خود را در نهاد خود نهفته دارند و با آنها می ستیزند و سر انجام در شرایط مشخصی به ضد خود بدل میشوند و از میان میروند و جای خود را به پدیده های نو میدهند. این قانون (مبارزه اضداد) تغییر ناپذیر و ابدی است و تمام اشیا و پدیده ها، بدین اساس تحول می پذیرند و به سوی رشد و تکامل می گرایند، به قول شاعر:

«زندگی دارد بدین قانون ثبات»

شعر یک پدیده شعوری است که در زبان جاری ما پیشینه هزار ساله دارد. درهم نوردیدن راهی بدین درازی بدون شک، با آشفتگی ها و شگفتگی ها، صعود ها و نزول ها همراه، و از یکسانی ها و بی حرکتی ها جداست.

این بدان معنی است که شعر در میان دو  انجام هزار سال، در پی خویشتنی و سکون مطلق قرار نداشته، شرایط و مقتضیات روزگاران و نیازمندی انسانها پیوسته آنرا در جهت شکوفانی و تکامل پذیری کشانیده، از رکود و بی حالی به دور داشته است. شعر بیفروغ محمد بن وصیف و هم اندیشگان زمان و نزدیک به زمان او را هیچگاه نمی توان با ترانه های شور انگیز رابعه و بابا طاهر و خیام و غزل های جاودان سعدی و حافظ هم سطح و همسنگ بحساب آورد.

در هر حال آنچه را نباید از خاطر بدور داشت، این است که شعر در ده صد سال گذشته سیر تکاملی خود را بنابر علل و عوامل موجود در زمانها و مکانها، با سستی و کندی پیموده است و تحول ان با عمرش متناسب نیست.

نیاز آگاهانه انسانهای امروز با آنچه در گذشته مردم بدون احتیاج حس می کردند، تفاوت بسیار دارد. پیشرفت و کمال شعر نیز تابع این نیاز ها و آرزو هاست وهیچ نابهنگام نیست که شعر عصر حاضر به یک جنبش و اوجگیری ضرورت دارد.

شعر نو، خواست زمان ما و احتیاج فرزندان عصر کوزموس و اپولوست و زاده دوران پیوند قلب. و جدال آن با شعر سنتی غیر طبیعی و نامشروع نیست. قالب های معدود و قیود نامحدود پیشین، دیگر ظرفیت برداشت ها و دریافت های شاعر را از پدیده های لاتعد و لا تحصای جهان کنونی ندارد. خواه ما بخواهیم و خواه نخواهیم، در هر صورت او راه خود را در اندیشه ها و دلها باز خواهد کرد و حاکمیت خود را به اثبات خواهد رسانید و به سیر خود به پیش ادامه خواهد داد.

«آتش ره خود واکند چون در نیستان بگذرد»

چگونه شعر...؟

در همه جای زندگی هزاران چیز برای دیدن و گفتن و شنیدن بر روی هم فرو افتاده اند که در همه آنها شعر موج میزند و لجوجانه منتظر اند تا دستی چهره شان را بی نقاب کند و جلوه گر شان سازد، اما همگان آنها را نمی بینند و حس نمی کنند.

اندیشه ی بال گستر و چشم مرز-شکن شاعر است که این نکته های باریکتر از مو را در می یابد و جذب می کند. اینها و همه ی پدیده ها و حادثه های دیگر، زمینه و انگیزه ی هنر شاعر و مصاله شعر اویند و بدینسان شعر بخشی و برشی از زندگی و زندگی سرچشمه لایزال آن است.

شاعر احساس و ادراک خود را از اجتماع، در لابلای الفاظ جای می دهد و اندیشه را در آن به جریان می افگند و کلمات را جان می بخشد و به حرکت در می آورد و بدین گونه شعر خلق می شود.

شعریکه از منبع غنی و فیاض زندگی انسانها سیراب می شود، بی گفت و گو خاصیت آگاهندگی را در خود دارد و در بیداری و آشنایی آدمی با واقعیت های حیات، نقش سالم و ثابتی را اجرا می نماید. درین نوع شعر است که رنجها، نشاطها احساسها و آن کیفیات و عواطفی که زبان از بیان آنها بیچارگی دارد، بازگو می شود و حالاتی از اندوه و شادمانی در آدم بر می انگیزد.

اگر جنبه هنری با پهلوی اجتماعی شعر در آمیزد، آنگاه مستی و شور انگیزی از آن بر می خیزد، و گاهی داغ و سوزنده می شود و عصیان می آفریند و زمانی لطافت و شادابی از آن تجلی می کند و دست آدم را می گیرد تا با خودش به آسمانها ببرد. همه شعر ها چنین نیستند، اما من دوست دارم شعر اینطور باشد و در آدم چیزی اضافه کند.

 

پیروی در شعر ...

بدانگونه که ساختن هر بنای نو، به مصاله نو احتیاج دارد، شعر امروز نیز به مواد تازه و دست نرسیده، نیازمند است. پایبندی به قواعد خشک و جامد در شعر معاصر، جز مغز را در ذلت افگندن، بر عکس جریان دست و پا زدن چیزی نمی تواند باشد.

فورمهای کلاسیک توانایی پذیرش افکار و مفاهیم وسیع انسانی امروز را ندارد. وزن عنعنوی، ردیف، قافیه و سنت های دیگر، اندیشه جولانگر و سبکتاز شاعر را محصور و زندانی می کنند، از بالندگی و رواجبخشی آن می کاهند. زمانیکه الفاظ از نمایش حالات و کیفیات عاجز باشند، این معنی را دارد که دیگر وقت باز نشستگی آنهاست و درخشش خود را از دست داده اند. آن دسته از این کلمات و تعبیرات دیرینه، که در شعر استخدام می شوند و بجای کلمات تازه و جوان مینیشینند مسلماً در انعکاس ادراک و احساس شاعر زمان جاری ناتوان و کم فروغ اند و در آفرینش هنری نمی توانند نقش چشمگیر و ارزنده ای داشته باشند.

عده از شاعران دیروز در عرصه فرمانروایی اصحاب زور و زر، بسر می بردند و همه مظاهر جهان را در اعمال و کردار آنان می جستند و معیار دیگری برای بازیابی زشتی ها و زیبایی های زندگی نداشتند و آنچه که ازین محدوده های نفرت خیز در می یافتند، در رشته قصاید مطنطن و مرصع، ولی ملال آور، در می کشیدند و با ستایشگری بنده وار، نثار خاک پای ممدوح خود می نمودند. آنان با مردم بستگی و پیوندی نداشتند و از این روی هنر شان نیز برای آنان و در خدمت آنان نبود. قصاید این دسته از شاعران، غالبا از انسجام و استحکام برخوردارند و ظاهری زیبا و جذب کننده دارند، اما از لحاظ محتوی در سطح نازلی قرار می گیرند، زیرا میان آن الفاظ پر زرق و برق، جز دعا و ثنای مشتی خود کامه و عنان از دست داده، چیزی تجلی نمی کند.

شعر امروز که در حال بال گشایی و اوج طلبی است، فضایی گسترده و جولانگاهی وسیع، وسیع به پهنای صحرا ها و اوقیانوس ها لازم دارد، طنابهای سنن پارینه را پاره میکند و مرز های قالب و قافیه را درهم میشکند.

شاعر امروز اندیشه خود را در فضای بی انجام کائنات سیر میدهد و همه چیز را با جهان بینی نوینی می نگرد و لمس می کند و شعر را در میان مردم می برد و با آنان در می آمیزد و جوش می خورد. این شاعر، راه خود را می شناسد، سرگشته و بلاتکلیف نیست، یعنی می داند که نباید در لجن زار ذهنیات خود تا گلو فرو رود و بدانچه نومید کننده و زیانبخش و ضد انسانی است و به نیاز آدمی جواب نمی دهد، گرایش نشان بدهد و از آن فاصله نگیرد.

آنچه درباره شعر کهن و شعر نو گفته آمد، بدین معنا نیست که میراث گذشتگان، سراسر ناباب و بیهوده است و فرآورده های نو، یکقلم با ارزش و نیکو. خیر، اینگونه قضاوت بکلی عندی و دور از انصاف است. در آثار عده ای از پیشینیان نیز، زیبایی ها و مزیت های فراوان از نظر هنر و اجتماع، وجود دارد که با مختصر امعان نظر، ارزش و سلامت آنرا در می یابیم. دانستن و در یافتن آثار گذشتگان، به هیچ وجه عیب ندارد و مغایر تجدد و بینش نو شمرده نمی شود، بلکه اعراض از آموختن و چشم پوشی از سودمندی آنها نمی تواند عمل صحیحی بحساب آید.

از آثار پیشین آنچه را خوب است و بدرد زندگی می خورد باید بدون تعصب مورد استفاده قرار داد و جذب کرد و آنچه را زیان آور و بی مایه و ناشی از درون گرایی است باید بدور افگند و طرد نمود.

شعر دیروز پایه و اساس شعر امروز است، وقتی از نردبان ببام میرسیم نمی توانیم از ارزش اولین پله بکاهیم.

در شعر نو نیز مانند شعر کهنه بی فایده گی ها و بی مایگی ها زیاد بنظر می رسد.

بعضی از این شعر ها با معانی مضطرب خود براحتی قابل هضم و فهم نیستند و بیشتر به هذیان شباهت دارند تا به شعر.

 

راهی که باید رفت ...

راه هنرمند و شاعر، راه مردم و زندگی مردم و رابطه مردم است، هنرمند فی نفسه و جدا از دیگران نمی تواند راهی را بپیماید، بدانسان که هنر شاعر بازتاب زندگی انسانهاست، راه او نیز نمی تواند جز راهی باشد که آنان میروند.

روایتگریها و آشفته گوییها، از کنار متکا و جست و جوی احسن در اکذب و دلبستگی به پندار های نادرست، طرحی است که بر آب زده شود. شعریکه خارج از پروسه تکامل و فارغ از جاذبه و تحرک است و بجای شور و تپش، مردم را به مرگ پرستی و تن آسانی میخواند، صدای شاعر نیست...

شاعر نه تنها باید زمان خود را بفهمد و آنرا همگامی کند، بلکه او باید زبان زمان خود باشد و با همه سو اندیشی و شناخت، زمینه های تازه اجتماعی، در طریق آگاهی و انتباه همنوع خود گام بر دارد و با بیان واقعیت ها، گره از زندگی مردم بگشاید و راه خود را به پیش باز کند و از هیاهوی سنت گرایان و بد اندیشان نهراسد و ترس در دل راه ندهد.

تجسس و کاوش معانی در بیان دیگران و چشم داشتن به ابداع و باز گو کردن یافته های آنان، نمودار باز ایستادگی اندیشه و تنزل سطح هوش و ذوق شاعر است. این شیوه قطع توجه ازینکه به کس چیزی نمی بخشد و نمی افزاید، ویرانگری می کند و مغز ها را فرار می دهد و تن ها را به بی خاصیتی و فرو افتادگی می کشاند.

زمان ما زمان سرعت و شتاب است، شتاب بی پایان برای آینده بی پایان. شاعر عصر شتاب، باید پیوسته جریان داشته باشد و از ایستادن و دلمردگی بپرهیزد.

توفانها همیشه هوا را صاف می کنند، شعر نو نیز باید توفان باشد و توفان آفرین، تا آسمان هنر را از ابر های کدر و تیره چرندیات و اباطیل پاک بسازد و همه جا را روشن گرداند. شعریکه با جهش آزرخش بایستد، به سرعت در اندیشه ها جا میگیرد، تلاش و تپش ایجاد میکند و آدم را بحرکت و زنده بودن، وا میدارد.

ما در دیرزو نیستیم تا با زبان و اشارات دیروزیها سخن بگوییم، ما در امروز استیم و بسوی فردا پیش می رویم و باید با زبان امروز، زبانی که برای فردا نیز بیگانه و نا آشنا نباشد، حرف بزنیم.

درست است که گام نهادن در راهی تازه، خالی از خطر گمراهی نیست ولی رهرو، خواهی نخواهی راه خود را می شناسد و از گمراهی نجات می یابد. کسانیکه از بیم گمراهی از جای خود نمی جنبند، ممکن است در گمراهی گذرا نیفتند اما در تاریکی دایمی باقی خواهند ماند. بی جاذبگی و نارسی مراحل اولی شعر نو نیز، فرصت زود گذر و بی پاست و بسیار زود به فرجامی شکوهمند و رخشنده ای خواهد پیوست.

«سخن نو آر، که نو را حلاوتیست دگر»

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 10:49  توسط Manizha nayel  | 

از زندان «سیاه بومک» تا قصر بوکنگهم

در سال 1222 هجری قمری مردی به نام «نیکقدم» با خانواده خود از «دایکندی» مهاجرت نمود و در منطقه ای به نام «سنگ شانده» از توابع دایزنگی سکونت اختیار کرد.

این مرد به دو واسطه به کسی نسبت می رسانید که انسان دلاور و مشهوری بود و «پیوند پهلوان» نامیده میشد. از داستانهایی که درباره تهور پیوند پهلوان نقل کرده اند یکی هم آخرین داستان زندگی او، و چنین است:

            روزی چهل تن از راهزنان، در رهگذری او را محاصره کردند تا دارایی اش را بگیرند و خودش را به قتل

            برسانند، اما قبل از این که بر خلع سلاح و قتل او موفق شوند تعدادی از آنان جان خود را بر سر این کار

            گذاشتند و سر انجام او نیز کشته شد و قبرش امروز مورد توجه و احترام مردم آن دیار است.

نیکقدم پسر سید قدم و او پسر غوله و غوله فرزند پیوند بود. از نیکقدم پسری به نام عید محمد باقی ماند و وارث مایملک پدر گشت. او حافظ قرآن بود و در سی سالگی نابینا شد و با این وصف 110 سال زندگی کرد و هفت فرزند از خود بر جای گذاشت که یکی از آنان موسوم به «فردوس» بود. فردوس مانند همه مردم دیگر به زندگی عادی خود ادامه می داد و آرزوی هیچگونه تحولی در حیات خودش و فرزندانش در دلش راه نمی یافت. او دارای هشت فرزند شده بود که هفت تای آن یکی پس از دیگری، در اثر عوامل نا مساعد وقت در گذشتند و تنها یک پسرش به نام «علی دوست» باقی ماند. مرگ هفت فرزند موجب گشت که توجه تمام افراد خانواده به یگانه پسر باقیمانده معطوف شود و او را با مدرسه و تعلیم آشنا سازد. گو اینکه مقدر چنین بود که پسر ساده دهکده «اخضرات» یک روزی مرد نام آوری شود و مسیر زندگی خانواده با سابقه ای را عوض کند.

علی دوست، بیش از سه چهار سال مدرسه نرفته بود که پدرش درگذشت و این حادثه در زندگی او سبب شد که محیط مدرسه را ترک بگوید و به اقتضای آن روز، در پهلوی کار برای معیشت و زندگی، سوارکاری و تیراندازی بیاموزد.

مقارن با این احوال، گرفتاری افراد سرشناس محل به وسیله مامورین امیر عبدالرحمن خان، روز به روز شدت بیشتر اختیار می کرد و در این جریان، علی دوست که حدود شانزده سال داشت نیز توسط داد محمد حاکم دایزنگی در «سیاه بومک» زندانی گردید.

او چند روز در محبس به سر برد و در یکی از شبهای سرد زمستان از آن جا فرار کرد و نزد خانواده خود رفت. عمو های وی از ترس گرفتاری مجدد و قتل او، مخارج سفرش را تهیه نموده و به ترک مادر و نامزد و اقارب و بالاخره آن سرزمین مصیبت خیز وادارش کردند و به دست سرنوشتش سپردند.

پس از فرار علی دوست، عمویش کلب حسین گرفتار و به کابل فرستاده شد و در محبس جان داد. اما علی دوست با همه کم سن و سالی و بی تجربگی شبها از بیراهه ها راه می پیمود و روز ها پنهان می شد تا بدین ترتیب از طریق پنجاب، بهسود و سرچشمه به کابل رسید و در افشار نانکچی در منزل یزدان بخش بیگ که خود زیر نظر بود، ساکن گشت و مخیفانه با دوستان پدر خود تماس حاصل نمود.

چندی بعد محمد حسن نامی از هزاره که او نیز سرنوشتی شبیه به علی دوست داشت و هر دو در خطر حبس و قتل به سر می بردند، با وی یکجا شده قبل از دستگیری، به طرف شمال فرار کردند و از راه شیخ علی به بامیان رفتند. در بامیان دو نفر پلیس برایشان مزاحمت ایجاد نمودند ولی با دادن رشوه از شر آنان خود را خلاص کردند و بعد از راه سیغان و کهمرد به دره صوف و مزار شریف و بلخ و آقچه و شبرغان و سر پل رفتند و از و از آنجا به «قرصی یا قرشی» وارد گشتند و می خواستند به این ترتیب به آن سوی آمو بروند، اما به وسیله دو سپاهی ازبک گرفتار شدند. تلاش برای نجات سودی نداشت. هر دو نزد حاکم محل برده شدند. حاکم پس از استنطاق و لت و کوب زیاد آنان را به زندان انداخت و امر کرد که پولهایشان را بگیرند و پاهایشان را با ریسمان ببندند. دو جوان سیه روز ولی با شهامت در نیمه های شب اقدام به فرار کردند و موفق شدند و به سوی شبرغان باز گشتند، اما در راه باز هم گیر افتادند و باز هم توانستند فرار نمایند. سرانجام آوارگان جوان از طریق آقچه و بلخ و بیراهه ها، خود را به بند امیر و یکاولنگ و پنجاب در منازل خود رساندند. در این وقت مدت پنج ماه از آوارگی و فرار علی دوست می گذشت و مادرش در گذشته بود.

او چند شب را محرمانه نزد اقارب خود گذرانید و بعد مجددا به سوی سرنوشت نامعلومی راهی شد. این بار رفیق خود را رها کرد و تنها به راه افتاد. او به ترتیب دایکندی، گیزاب و ارزگان را پشت سر گذاشت و خود را به قندهار رسانید. قبل از رسیدن به قندهار، در ارزگان با کپتان یعقوب یکی از صاحب منصبان کم رتبه حکومت مصادف گشت. این شخص کسی بود که تقریبا یک سال قبل در بحبوحه جنگ، خواهر علی دوست را به زور گرفته بود و بعد با هم ازدواج کرده بودند. یعقوب با برادر زن خود پیشامد خوب کرد و او را در رفتن به قندهار نزد خواهرش یاری رسانید، علی دوست مدتی در قندهار به سر برد و بالاخره تصمیم گرفت تا با خواهرش یک جا فرار کند و او را از چنگ یعقوب نجات دهد و در یکی از شبها خواهر و برادر خانه یعقوب را ترک دادند و فرار کردند، اما توسط اقارب او دستگیر شدند و علی دوست یک بار دیگر به زندان افتاد. بعد از چندی باز هم به کمک شخصی موفق شد از زندان بگریزد. او در شهر قندهار پنهانی به سر می برد و از ناحیه بیکاری و بی پولی به مشکلات زیادی رو به رو گردید و به ناچار چند روز به نان فروشی و نوکری نزد اشخاص اشتغال جست و بالاخره با یکی از دوستان پدرش که محمد عظیم نام داشت مصادف شد و او علی دوست را کمک کرد.

علی دوست که همواره خطراتی در استقبالش بود و در هیچ جا نمی توانست مدت زیادی باقی بماند و آزادانه به کار و زندگی ادامه بدهد مجبور شد قندهار را نیز ترک بگوید. بنابر این با رحیم داد و سید غلام رسول از اهالی دایزنگی و چند نفر دیگر عزم هندوستان کردند و توسط علی ظفر نامی از سرحد افغانستان عبور داده شدند و به چمن وارد گردیدند.

علی دوست جوان فراری و دربه در و نا آرام، پس از مدتی سرگردانی و حبس و زجر و فرار های مکرر از زندانها و تحمل آوارگی ها، سر انجام مجبور به ترک همه چیز گردید و به زندگی نوینی قدم گذاشت. دیگر هیولای پیگرد، یادآوری زنجیر و زولانه، سیلی و چوب حاکم، ترس گرسنگی و محنت های گوناگون، آرامش او را بر هم نمی زد.

در هند آن روزی عده کثیری از فراریان بخشهای مرکزی کشور که مصیبت جنگ و مظالم کارداران حکومت، آنان را به ترک یار و دیار مجبور ساخته بود موجود بودند و به مشاغل مختلفی اشتغال داشتند و از جمله گروهی از ایشان در اردوی آن جا به حیث سپاهی و افسر شامل بودند. علی دوست نیز، بعد از سپری نمودن چند وقت، به تاریخ 2 مارس 1895 میلادی با چند تن از رفیقان خود توسط غلام رسول نامی از همدیاران خود به اردو معرفی و شامل گردید و به کویته اعزام و تحت تعلیم و تربیت نظامی قرار داده شد. او با استعدادی که داشت تعلیمات و فنون نظامی را به وجه احسن کسب کرد و در ژیمناستیک و پرش مهارتی بسزا حاصل نمود و مورد توجه و انعام قرار یافت. در کتاب خاطراتی که از علی دوست بر جای مانده، آمده است که او دروس 18 ماهه را در 9 ماه طی کرد و موفق به اخذ شهادتنامه درجه سوم گردید. وی پس از اکمال درس به صفت اسیستانت موظف گردید و در این فرصت کتب و نظام نامه های عسکری را مطالعه کرد و معلومات خود را تقویت بخشید.

در سال 1896، مردم زنگبار بر والی خود سلطان سعید شوریدند و چون آن سرزمین تحت الحمایه برتانیه بود لذا لشکر نمبر 124 کویته مامور سرکوبی شورش و اعاده آرامش زنگبار شد و از کمپنی هزاره 114 جوان در آن شمولیت داشتند که علی دوست در آن میان بود. او سه ماه در زنگبار ماند و پس از آرامش آن جا، از کشور های مصر، سودان، نایروبی، یوگندا، و تانکانیکا نیز دیدار به عمل آورد و بعد به هند مراجعت نمود.

بعد از مراجعت از افریقا، علی دوست یک درجه ترفیع حاصل نمود و همچنین در سال 1899 یک امتحان نظامی را گذراند و نمبر اول شد و یک درجه ترفیع به دست آورد.

در جنگ سال 1900 متحدین علیه چین نیز او اشتراک داشت و دارای درجه افسری (تولیمشری) بود. علت این جنگ این بود که گروهی به نام بوکسر ها بر ضد اتباع و نمایندگان کشور های غربی شورش کرده و آنان را در محاصره انداخته بودند. کشور های که در این محاربه شرکت داشتند عبارت از: انگلستان، امریکا، جرمنی، فرانسه، جاپان، روسیه، اطریش، اسپانیا، هنگری و ناروی بودند، گفته شده است که دراین جنگ از سپاهیان هزاره شامل اردوی هند برتانوی، دو تولی یعنی حدود سه صد نفر اشتراک داده شده بودند. علی دوست در این سفر جنگی، بندر سنگاپور، هانکانک، شهر تنسین، پکن و فوتن فو را دیدن نمود و بعد از ختم جنگ به هند مراجعت کرد.

او در تیر اندازی نیز مانند ژیمناستیک ماهر بود و باری در یک شکار خصوصی مرغی را در هوا زده بود و یک افسر یک میل تفنگ به پاداش این لیاقت برایش داده بود (1898). علاوه بر این، او بار ها در مسابقات سپورتی و نشان زنی انعام و مدال به دست آورد و حتی جام پیروزی را از دست پادشاه انگلستان دریافت کرد.

در سال 1906 به تعلیم انجینیری در مدارس شامل ساخته شد و در امتحان نفر اول گردید.

در سال 1908 در محاربه «جالاوان» بلوچستان شرکت ورزید و در ختم غایله به دریافت نشان، افتخار یافت.

در سال 1911 در مراسم استقبال امپراتور انگلیس که به هند آمده بود در جمله افسران شرکت داشت و در همان سال در جنگ «خاران»‌ بلوچستان شرکت ورزید.

در 1914 جنگ بین المللی اول واقع شد و در این موقع از عساکر مقیم هند انتخاب به عمل آمد که از آن جمله حدود 250 نفر از سپاه هزاره انتخاب شدند و علی دوست به حیث یک افسر معیت ایشان را داشت، در 4 آوریل 1915 ذریعه کشتی از راه عدن، بحر قلزم، بحر احمر و تنگه سوئز به سوی فرانسه حرکت کردند.

پس از توقف کوتاه در پورت سعید، به مارسلز و از آن جا به پاریس و بعد در میدان جنگ رفتند.

هنگام حفر سنگر گلوله ای به پای علی دوست اصابت کرد و به شفاخانه منتقل گشت و بعدا بار دیگر زخم برداشت و سر انجام قبل از ختم جنگ او را به هندوستان انتقال دادند.

در 1916 در ساختمان سرک در بلوچستان ایران نقش مهمی را ایفا کرد و در همین اوقات با بلوچهای مخالف جنگید و غلبه حاصل نمود و از خدمات خود تصادیق متعددی به دست آورد.

در 1917 مامور امنیت بعضی از نقاط ایران و از جمله شیراز گردید و از بندر عباس، کرمان، سیرجان، حسن آباد، تبریز و غیره دیدن به عمل آورد و در هر کدام مدتی اقامت گزید و جمعا مدت دو سال در ایران ماند و مسافرتی هم به قطر صورت داد. او درایران معاون جنرال سرپرسی سایکس افسر معروف جنگ بین المللی اول و مولف کتاب «تاریخ ده هزار ساله ایران» بود و به منظور جلوگیری از تعرض آلمانی ها به ایران، در آن جا اقامت داشت.

علی دوست که درس نقشه کشی و خریطه خوانده بود و از مهندسی بهره داشت، راه غیر قابل عبوری را بین کرمان و شیراز احداث کرد و به پاداش آن یک نشان طلا دریافت نمود و نامش به خط لاتین بر روی سنگی در آن جا حک گردید.

در 1918 با قشقایی های ایران جنگ کرد و در شیراز، از طرف فرمانفرما والی فارس، پنج هزار برایش پیشکش شد ولی آن را نپذیرفت و والی مذکور بار دیگر دو تخته قالینچه را با یک قاب عکس خود برایش هدیه کرد. وقتی علی دوست در اثر گرفتاری به آنفلوانزا به هند عودت داده شد، جنرال سرپرسی سایکس نامه های تحسین و قدردانی از شخصیت نظامی و سیاسی او به سپه سالار و رئیس ارکان حرب هند ارسال داشت.

بعد از ورود علی دوست به کویته، جنگ بین المللی هم خاتمه پذیرفت و علی دوست در اثر زحمات چند ساله و زخمهایی که در جنگ برداشته بود و بالاخره مریضی زیاد، احتیاج به یک استراحت طولانی را احساس می کرد و بنابر این دکتران معالج مدت شش ماه مرخصی و استراحت را برایش نظر دادند.

در ماه ژوئن 1919، افسرانی که در جنگ بین المللی شرکت داشتند به دربار انگلستان دعوت شدند و علی دوست نیز در آن جمله بود. وقتی که او به جورج پادشاه انگلستان معرفی شد (12) نشان شجاعت در سینه اش بود. معرفی او به جورج، از طرف فیلد مارشال جیگب که مدتی فرمانده فوج هزاره بود صورت گرفت و در روز 26 آگوست 1919 که از آثار بریتش موزیم دیدن می کرد تصویر او را رسم کردند و در آن جا نصب نمودند.

در مدت توقف خود در انگلستان با دیگر مدعوین نظامی در دعوتهای زیاد، از جمله دعوت جنرال سرپرسی سایکس اشتراک جست و در آن جا با چرچیل سیاستمدار معروف و صدراعظم وقت ملاقات کرد. مدت اقامت صاحب منصبان دعوت شده به انگلستان 52 روز بود و در این مدت علاوه بر دعوتها، از پارلمان آن کشور و بریتش موزیم و شهر گلاسکو در اسکاتلند و بعضی جا های دیگر دیدار به عمل آوردند.

در 1923 که مردم وزیرستان شورش کردند، او به منظور این که در جنگ علیه افغانها شرکت نداشته باشد سه ماه رخصتی حاصل کرد و به مشهد مقدس رفت و در این شهر از طرف هموطنان ساکن آن جا مورد استقبال و احترام زیاد قرار گرفت و با سید محمد ابراهیم عالمشاهی غزنوی در همین سفر آشنا و دوست شد و همچنین سردار عبدالعزیز حیرت جنرال قونسول افغانی را در مشهد ملاقات کرد و او علی دوست را به باز گشت به افغانستان دعوت نمود.

علی دوست سه بار ازدواج کرد و زن سوم را در مشهد گرفت که دختر غلام رضا از مردم دایزنگی بود و از او صاحب یک پسر به نام ضامن علی و دو دختر گردید. به تاریخ 8 سپتامبر 1925، در اثر رنجشی از وظیفه خود استعفا داد و قصد عزیمت به وطن را نمود و پس از این واقعه نامه های زیادی به غرض تسلیت و به منظور عودت به وطن، از افغانستان دریافت کرد که در آن جمله نامه فیض محمد کاتب مولف کتاب سراج التواریخ نیز بود که به تاریخ 8 سرطان 1306 ش. به او فرستاده بود.

عبدالباری راهی در کتابی که به نام «جامعه کوژک و براهویی» در مورد بلوچستان و ملیت های ساکن در آن نوشته و نسخه تایپ شده مورخ سپتامبر 1968 آن دیده شد، در فصل پنجم اثر خود تحت عنوان «ساختمان اجتماعی اقوام هزاره» معلوماتی درباره هزاره های ساکن بلوچستان ارائه داشته است.

این نویسنده درباره علی دوست خان که درکویته اقامت داشته است چنین می نویسد:

         ... کپتان علی دوست خان چون یک شخص وطن پرست بود ترجیح داد که دوباره به زادگاه اصلی خود یعنی

         افغانستان برگردد تا این که به کویته اقامت داشته باشد. وی رتبه اعزازی و اراضی انگلیسی را که برایش داده شده          بود مسترد نمود و با این حرکت خود به همه اقوامش حالی گردانید که علاقه هزارگان با افغانستان قطع ناشدنی

         است و بر گشت هزارگان به سرزمین آبایی شان یک ضرورت حیاتی هر هزاره وطن پرست خواهد بود.

بعد از این جریانات، علی دوست موضوع عودت خود را به وطن کتباً به حکومت امانیه نوشت و جواب آن را که متضمن قبول پیشنهادات او بود از قونسول افغانی در کراچی دریافت کرد و در سنبله 1306 شمسی که مصادف با نهمین جشن سالگرد استقلال بود و مراسم آن در پغمان تجلیل می شد، شخصاً به کابل آمد و مورد پذیرایی زیاد قرار گرفت و هنگامی که به کویته مراجعت کرد، تا عایله خود را به کابل بیاورد، جنبش حبیب الله کلکانی روی کار آمد و امان الله خان از سلطنت خلع شد و آمدن او به کابل معطل گردید تا این که نادر خان حکومت را از حبیب الله کلکانی گرفت و شرایط تغییر کرد.

علی دوست به تاریخ 23 اسد 1312 مجدداً به کابل آمد و محمد هاشم خان و شاه محمود خان و به تاریخ 26 اسد محمد نادر خان را ملاقات کرد و مورد نوازش قرار گرفت و جنرال غلام نبی بیگ هزاره دره صوفی دعوتی به افتخارش در باغ بابر شاه داد و بدین ترتیب مدت پنجاه روز در کابل مهمان دربار و حکومت بود و رتبه فرقه مشری اول برایش داده شد و بعد دوباره به کویته مراجعت کرد تا عایله خود را به افغانستان بیاورد و هنوز از آنجا حرکت نکرده بود که خبر قتل محمد نادر خان را شنید و باز هم مدتی چند آمدنش به تعویق افتاد و سرانجام به سال 1934 برای سومین بار به کابل آمد و متمکن گردید.

مدت اقامت علی دوست خان فرقه مشر در خارج افغانستان تقریبا چهل سال را دربر گرفت.

دکتر ضامن علی غرجی پسر علی دوست خان به تاریخ دهم اپریل 1934 در کویته تولد شد. او بعدا در کابل درس خواند و درجه داکتری در طب را به دست آورد و از این راه در خدمت مردم قرار گرفت. وی مدتی رئیس شفاخانه علی آباد بود و چندی هم معاونت پوهنتون کابل را به عهده داشت (1355) و هم عضویت در کمیسیون تدوین قانون اساسی 1355 در عهد جمهوریت محمد داود خان را دارا بود.

در زلزله کویته (10 جوزای 1314- اول ژوئن 1935) که هنوز فامیل جنرال علی دوست به طور کامل انتقال نیافته بود، در حدود 250 هزار روپیه دارایی او تلف گردید.

جنرال سرپرسی سایکس مولف کتاب «تاریخ ده هزار ساله ایران» در چند جای کتاب خود از علی دوست خان به نیکی یاد می کند و او را یکی از افراد شاخص قشون هند می شمارد و همچنین از احداث جاده کرمان، تبریز به سرپرستی او و جنگهای او با عشایر جنوب یاد آوری می نماید.

سید محمد ابراهیم عالمشاهی غزنوی با جنرال علی دوست خان دوستی زیاد داشت و از او خاطراتی دارد، و  ابیات ذیل از یک قطعه عالمشاهی است که در دعوت جنرال علی دوست به افتخار مصطفی خان متخصص زراعت در پغمان سروده است:

آن مهندس که طرح رضوان کرد            نظری هم به سمت پغمان کرد

به علی دوست فرقه مشر آن جا              همه را حاتمانه مهمان کرد

آن که چون طائری ز کشور هند            جانب آشیانه طیران کرد

بعد چهل سال در وطن آمد                   ترک آن ثروت فراوان کرد

علی دوست خان سر گذشت و خاطرات خود را خود نوشته و تنطیم کرده است و عالمشاهی شکلیات نوشته او را از لحاظ ادبی تجدید نظر نموده آن را آراسته ساخته است. اثر مزبور دارای 433 صفحه به قطع بزرگ می باشد و از جهات تاریخی برای وطن ما  و شناخت چهره یکی از رجال برجسته وطن، اهمیت فراوان دارد. نسخه قلمی و منحصر به فرد این اثر در اختیار دکتر ضامن علی غرجی قرار داشت که چند روزی توسط محمد ابراهیم بامیانی در دسترس من گذاشته شده بود.

 

وفات علی دوست خان

 

ساعت 55/4 بعد از ظهر روز دوشنبه 10 سرطان 1324 شمسی جنرال علی دوست خان در شهر کابل درگذشت و جنازه اش به روز 11 سرطان با تشریفات عسکری در زیارت سخی دفن شد و در مراسم فاتحه اش که در مسجد شاه دو شمشیره برگزار گردید، صدر اعظم و اعضای کابینه اشتراک جستند.

 

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:8  توسط Manizha nayel  | 

زن، در عرصه ادب سده سیزده

 

جریده نسیم سحر عایشه را از این جهت که دیوانش به چاپ رسیده و شرح حالش روشن است از خوش بخت ترین شاعران وطن می شمارد.

این گفته را تا حدی میتوان قابل پذیرش به حساب آورد، خاصتا با توجه به شرایط آنروز افغانستان که سخت تاریک بود و جانگزای.

بلی، با محدودیت های وسایل طبع و نشر آنروزگاران و سخت گیری های بیحد و حساب خدمت گزاران وقت، چاپ دیوان یک شاعر را میتوان برای او یک خوشبختی دانست.

پاره یی از مطالب مربوط به زندگی عایشه به صراحت در اشعارش انعکاس یافته است که تمام گزارشگران احوال او از آن سود جسته  و یا یکی از دیگری آنرا به نقل گرفته اند.

اما گفتنی های بسیاری راجع به مسایل خصوصی حیات و رابطه اجتماعی و اندیشه و انگیزه ها و محرکات و نفسانیات او هنوز قابل جست و جو و معلومات است که مقداری از آنها در لابلای اشعارش نهفته اند و باید آنها را پیدا کرد و توضیح نمود و بدین ترتیب تاریکی های زنده گی او را روشن تر گردانید.

عایشه که نام و تخلص او هر دو یکیست، دختر یعقوب علیخان بن عبدالرحمن خان توپچی باشی بود و گویا منصب توپچی باشیگری از طرف امرای وقت به این خانواده اختصاص داده شده بوده است. 

او خود در این مورد گوید:

کاتبه عایشه از امتی شاه عرب

بنت یعقوب علی، والده فیض طلب

قوم بارک زیی و شاعره ملک وجود

عهد سلطان زمان، بحر عطا شاه محمود

پشت در پشت خطاب آمده ما را منصب

توپچی باشی، همه بودند ذوی الجاه و حسب

تاریخ وفات عایشه را 1235 ق، نوشته اند ولی در باره تاریخ تولد او نظری وجود ندارد و خود نیز در اشعارش اشارتی بدان نکرده است. اما میتوان به قراین، سال تولد او را به صورت تخمین نزدیک به یقین تعیین نمود.

فیض طلب پسر عایشه به سال 1227 ق ، در حالیکه بیست و پنج سال داشت کشته شد که خود شاعر آنرا چنین بیان میکند:

بدی خانه سال او بیست و پنج

که چون برق کرد رخش عمرش گذر

ز هجرت بد الف و دو صد بیست و هفت

چو زد غوطه در موج خون بی خبر

پس اگر عایشه در هجده سالگی که سن مناسب و معمول برای ازدواج است، وصلت کرده باشد ، در سال 1227 ق یعنی موقع کشته شدن پسرش (چهل و سه) ساله بوده است که بدین ترتیب تاریخ تولد او به 1184 ق برابر میشود.

گر چه تاریخ وفات عایشه در 1235 یعنی هشت سال پس از حادثه قتل پسرش دانسته شده که درین صورت او باید در پنجاه و یکمین سال عمر، چشم از جهان پوشیده باشد. اما این شعر پیری و ناتوانی بیشتر او را نشان میدهد که با قدری احتیاط میتوان تاریخ 1184 را تا 1180 و حتا 1175 به عقب برد.

موی سپید و روی سیاهم چه فایده

سر تا قدم غریق گناهم چه فایده

عمر عزیز خویش عبث کرده ام تلف

من بعد ازین ندامت و آهم چه فایده

عهد شباب چون بسر آمد در انتظار

هنگام پیری حشمت و جاهم چه فایده

اکثر گذارشگران احوال عایشه نوشته اند که او به دربار تیمور تقرب داشت و همواره از صلات او مستفید میگشت و بیست ساله بود که به گفتن شعر آغاز کرد و اولین شعرش این بود.

شفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون

مگر خورشید را کشته که دارد دامن پر خون

باید یاد آوری نمود که عایشه در روزگار تیمورشاه در خورد سالی و نو جوانی بسر می برد و هنوز در شعر بدان پایه از پختگی نرسیده بود که به حیث یک شاعر ورزیده و شناخته شده به دربار تیمورشاه راه یابد و مورد تفقد قرار گیرد.

بنابر این با رد این نظریه میتوان گفت که او در نخستین سالهای شعر گویی خود، سال های انجامین زنده گی تیمور را مشاهده میکرد و بسیار امکان دارد که از لحاظ اینکه پدر و پدر کلان او توپچی باشی بوده اند خانواده اش با احترام می

زیسته  و این دختر جوان و شاعر تازه کار را تیمور می شناخته و مورد نوازش قرار می داده است.

شعر "شفق لاله گون" را نیز نمیتوان اولین شعر عایشه به حساب آورد. در دیوان عایشه نیز اشعاری به نظر نمیرسد که ذکر تیمور بدان رفته باشد و یا دلالت بر نزدیکی شاعر به دربار او را بنماید.

دوران پختگی و کمال عایشه در شعر سرایی با روزگار فرمانروایی شاه محمود مصادف است و این امر بار ها در اشعار او بازتاب یافته است. شاه محمود در اشعار عایشه گاهی مورد ستایش قرار میگیرد و زمانی طرف انتقاد واقع میشود. انتقاد او بر محمود اکثر بعد از کشته شدن پسرش فیض طلب میباشد. مثلا این شعر که شامل انتقاداتی از کار ها و رویه محمود است.

شاه محمود که وصفش به زبان ناید راست

حیف کز مملکت خویش بسی بی خبر است

مال دنیا به خران دادن و نعمت به سگان

قوت ارباب خرد جمله ز خون جگر است

سفله پرور شده سلطان چکنم واویلا

خوردن مردم ابله همه شیر و شکر است

داد از دست شه و وای ز بی غوری او

خنجر کبر به هر سگ صفتان در کمر است

کرگس و زاغ و زغن کرده به گلشن ماوا

عندلیبان همه سر گشته و بی بال و پر است

مادر فیض طلب سوخته در نار فراق

کشور روی زمین در نظرش چون سقر است

باخت در خدمت شه گوهر بحر دل خویش

            پرسشی نیست که حالش به چسان در گذر است

این شعر مفصل است و مطالب انتقاد آمیز راجع به شاه محمود ، کار ها و کار داران او در آن به نظر میرسد که نسبت ضعف افاده و سستی بیان گوینده همه آن نقل نشد. شاعر، کارداران و اطرافیان محمود را مردم نا اهل و غیر مستحق میداند، حتی آنان را به صفت های زشت سفله و خر و سگ یاد میکند و عقیده دارد که اشخاص لایق و شایسته همه خانه نشین و محروم میباشند.

از بیت هفتم شعر فوق چنان بر می آید که او انتظارات و توقعاتی از شاه محمود نسبت کشته شدن پسرش داشته که بر آورده نشده و این امر سبب دل آزردگی و در نتیجه انتقاد و اعتراض او گردیده است.

شعر ذیل نیز در بدگویی از محمود است که در آن او را به صفات ظالم، بیداد گر و سفله پرور یاد میکند:

دست ظلمش داغ کرده سینه ام

تیغ بیدادش دلم را پاره پار

خانه ها شد خانه گک در عصر او

خاصه من گشتم فقیر و خاکسار

سفله پرور شد نمیدانم چرا

خسرو کشورستان نامدار

عدل و انصاف و مروت شد بباد

حق و باطل را نپرسد شهریار

از وی این بی اعتدالی در جهان

ثبت دفتر ها بماند یادگار

بنده از بی غوری محمود شاه

رنج و محنت ها کشیدم بیشمار

 در جای دیگر این شعر میگوید که شاه جهان (شاید منظورش تیمور است پادشاه زمان) دستخطی به او داده ولی ازین دست خط چیزحاصل  نشد و او را بی اعتبار کرد و اگر آنرا به گور هم ببرد به کارش نمی آید. گویا این حکم حاوی یک اندازه پول و احتمالا ده هزار روپیه بوده (کلمه ده هزار در شعر ذکر شده) از طرف محمود مورد توجه قرار نگرفته و اجرا نشده است.

 

مهمترین حادثه در زنده گی عایشه

 

بدون شک مهمترین حادثه در زنده گی عایشه کشته شدن فیض طلب پسر جوان اوست. او توپچی باشی و میر آتش سپاه شاه محمود بود که به معیت وزیر فتح خان در جنگ کشمیر اشتراک داشت و در آن جنگ کشته شد. قتل این جوان که در آن هنگام بیست و پنج ساله بود (1227 ق) در روحیه عایشه تاثیر شدیدی وارد کرد و سیر تفکر او را به کلی تغییر داد. با تامل در دیوان عایشه این مطلب را می توان دریافت که زندگی این شاعر از دو بخش یا دو دوره ساخته می شود، یکی قبل از مرگ فرزندش که با خوشی ها و شادی ها و آزادگی ها و در عین حال با شکوه و شکایت از مقامات وقت همراه است و دیگر بعد از آن که با غم و اندوه و سوز و گداز آمیخته میباشد و ضمنا انتقاد از قدرت عهد را در بر دارد.

سال 1227 ق. مرز این دو حد است. اشعار عایشه در دوره اول بیانگر عشق و خوشی و امید به زنده گی است ، ولی گفتار دوره دوم سراسر با ناله و فریاد و شکایت و انتقاد ملازمه دارد. این نکته در کمیت و حتی کیفیت اشعار او اثر دارد که دوره اول زندگیش مدت درازی را دربر میگیرد و عمر دوره دوم آن از هشت سال بیشتر نیست. غزل زیرین نشان دهنده روزه های خوش زنده گی شاعر است:

از برای بت جهان افروز              مرغ دل را بزن به سیخ کباب

نوش، از دست ساقی گلرخ            جام چون آفتاب، پر می ناب

ای پری پیکر خجسته خصال          سوی ما هم نگر ز بهر صواب

خانه دهر را ثباتی نیست               چون حبابی که هست بر سر آب

پنجروزی به دهر خرم باش            رفتگان باز، کی دهند جواب

نمود هایی از اشعار دوره دوم زندگی او که همه در ماتم فرزندش سروده شده و با سوز و درد آمیزه یافته است:

ایدریغا نور چشم خویشتن را باختم

تاج عزت مخزن در عدن را باختم

سرو قامت، گلرخ شکر لب عذب اللسان

شمع بزم و بلبل شیرین سخن را باختم

نور چشم و قوت دل، راحت روح و روان

یوسف ثانی، غزال سیمتن را باختم

هم چو مرغ نیم بسمل می تپم در خون دل

صفدر میدان امیر صف شکن را باختم

گلعذاری، گلرخی، گل چهره  ی گل پیرهن

ای عزیزان یوسف زرین کمر را باختم

میر آتشخانه محمود شاه نامدار

چون کنم واحسرتا ، شیرین پسر را باختم

سوختم در نار هجران، ساختم در موج غم

راحت روح و روان ، نور بصر را باختم

دور دارد بر سرم گردون چو سنگ آسیا

مونس جان، همدم شام و سحر را باختم

در بیتی از شعر دیگر که آن هم ردیف "باختم" دارد گوید:

سخت دلتنگم نمردم از فراق یک پسر

ماه ذیحج، تحفه شهر رجب را باختم

ازین بیت بر می آید که اولا عایشه همین یک پسر را داشته و دیگر اینکه این پسر در ماه رجب تولد یافته و در ماه ذی حجه سال 1227 ق کشته شده است. اما بیت ذیل فقدان دختری از او را نیز بیان میدارد:

هجر پسر و فراق دختر           دارند مرا خراب و ابتر

در بیت دیگر، عایشه خطاب به پسرش آرزو می کند که ایکاش قبلا مثل پدر او می مرد تا این مصیبت را به چشم نمی دید و بدین ترتیب روشن می شود که او قبل از پسر و دختر، شوهر خود را نیز از دست داده بوده است:

چون کنم واحسرتا افسوس و ارمان و دریغ

کاشکی پیش از تو رفتی ، مادرت همچون پدر

درقطعه ذیل باز هم با بعضی از اوصاف فیض طلب آشنایی به دست می آید و درد و سوز مادرش که رساتر بیان شده بیشتر احساس میشود:

سینه اش پر ز نور عرفان بود

صاحب علم و حلم و عقل و ادب

طوطی طبع او چو خوشخوان شد

شاهباز اجل شدش ز عقب

بر ز نخل حیات خویش نخورد

رفت وقت نشاط و عیش و طرب

بر سر مادرش ز قهر خدا

سنگ از آسمان فتاده عجب

کوه نورم ز کف بشد ایوای

روزم از گردش فلک شده شب

ساغرم پر ز آب حیوان بود

ریخت از دست، نارسیده به لب

بیت اول، او را صاحب معرفت و علم و ادب به مقتضای آن روز نشان میدهد و بیت سوم بیانگر این است که او قبل از اینکه به مراد برسد، یعنی ازدواج کند، کشته شده است. با اینکه شوهر و دختر عایشه ، قبل از پسرش از دست او رفته اند ، مع الوصف هیچگونه یاد آوری و اظهار تاثری از آن جهت در اشعارش به نظر نمی رسد، اما مرگ فیض طلب چنان در او اثر بخشیده است که بیدریغ فریاد می کشد و سوز درون خود را در قالب سخنان آتشین و سوزناک ظاهر میسازد. اگر مجال دقت بیشتر در ابیات زیرین میسر باشد، فریاد های جانگداز شاعر هنوز هم از ورای الفاظ آن بگوش میرسد و سوزنده گی آن احساس میشود.

آسمان دور و زمین سخت چگویم یارب

که چها بر سرم آمد ز غم فیض طلب

آسیاوش بسرم چرخ فلک میگردد

روز روشن شده اند در نظرم تیره چو شب

 

مادر بیوفای فیض طلب             چون نمردی برای فیض طلب

 

شهباز فرشته خوی مادر            یکبار بیا به سوی مادر

ای سرو ریاض کامرانی            گلدسته مشکبوی مادر

ای یوسف ثانی زمانه                سر تا بقدم نکوی مادر

 

شهید اکبر مادر کجایی              بیا بنگر مرا در بینوایی

بدام هجر افتادم شب و روز         دریغا داد از دست جدایی

 

تا آنجا که معلوم است کمتر شاعری از جنس زن و حتا از مردان چه از نظر کمیت و چه از لحاظ کیفیت، اینگونه اشعار جانگداز در رثای فرزند خود گفته است. فی الواقع حادثه کشته شدن فیض طلب بود که توفانی در نهاد عایشه بوجود آورد و باعث ایجاد این ترانه های غم انگیز گردید و او را در شعر دیرینه گی بخشید.

 

دیوان عایشه

دیوان عایشه به تاریخ پنجم ماه رمضان 1305 هجری قمری، در مطبعه سر کاری دارالسلطنه کابل، به اهتمام منشی عبدالرزاق بیگ، از طبع بیرون شده است. این دیوان با قطع بیست و چار در شانزده دارای (سه صد و هشتاد) صفحه می باشد که (بیست و هشت) صفحه آن را قصاید و (سه صد و پنجاه و دو) صفحه آنرا غزلیات وانواع دیگر شعر او و مقدمه و تقریظ احتوا می کند. هر صفحه این دیوان حد اکثر (چهارده) بیت دارد و مجموع اشعار او از (پنجهزار) بیت بیشتر میشود.

مهتمم دیوان (منشی عبدالرزاق بیگ) در آخر کتاب زیر عنوان "خاتمه الطبع" به جای مقدمه چنین مینویسد.

".... این کتاب لا جواب از کلا شاعره جادو زبان سحر بیان که هر غزلش بحریست که سفینه خرد در تلاطم امواجش در تزلزل است، در بلده کابل اعنی صاحب عفت و عصمت بی بی عایشه درانی بارکزایی، از ابکار افکار مسوده نموده، از ناقدردانی، کسی به او نمی پرداخت و نسخه مکتوبه مرحومه در کتابخانه خسروی بود. سپس حضرت پادشاه اسلام پناه ...عبدالرحمن خان دام سلطنه کتاب مرحومه را در چاپ خانه سر کاری داده امر نمودند که چاپ شود. به انتظام سیادت پناه میر محمد عظیم خان سارجن میجر و به اهتمام هیچمدان آفاق منشی عبدالرزاق بیگ به تاریخ پنجم رمضان سنه 1305 هجری طبع شد."

نوشته دیگری (بدون امضا) در آخر دیوان تحت عنوان "نکته دقیق و سر عمیق" به چاپ رسیده که قسمتی از آن در ذیل آورده میشود:

"بر ضمیر منیر نکته سنجان  روشن نفس و گوهر آزمایان دقیقه رس واضح باد که چون اکثر طوایف عالم و فرق بنی آدم، شجاعت و اولو الزمی طایفه افغان را مسلم دارند و درنکته دانی و سخن سنجی شان قیل و قال پیش می آرند، فلهذا جناب رفعت قباب اعلیحضرت گردون بسطت سرور افغان و درة التاج طایفه در ان، خواست که شمه یی از فنون بلاغت و فصاحت این طایفه فاضله را نیز به عقلای جهان و فضلای دوران ظاهر سازد و به طرز حکیمانه و شیوه عاقلانه بنیاد شک و شبهت مردم را بر اندازد زیرا که از ابتدای ترویج شعر پارسی دیوانی به این اسلوب و اینقدر حجم از زبان اهل زبان به ظهور نرسیده چه جای آنکه از اهل زبان دیگر...."

از تقریظ مفصل احمد جان الکوزیی قسمت هائیکه به این نوشته یاری میرساند به نقل گرفته می شود. (... دیوان ملاحت عنوان محبت ترجمان ... موسوم به (شکر گنج) از تصنیف عفیفه ی ظریفه و شاعره لطیفه ... بی بی عایشه بنت یعقوب علی توپچی باشی ... که در عهد سلطنت محمود شاه بن مرحوم مغفور جنت آرامگاه تیمور شاه، مقارن 1232 هجری به اتمام رسیده بود... تا حال که سنه 1305 هجرت است ، مدت هفتاد و سه سال به نسبت عدم قدردانی های اهل کمال و ظهور فتن و اختلال در طاق نسیان و کنج فراموشی افتاده و از غایت فرسوده گی با خاک یکسان گردیده بود ، به حسن التفات ... امیر عبدالرحمن، چابک دستان مطبع فیض منبع دارالسلطنه کابل صانه الله تعالی عن التطاول به تصحیح تام و تنقیح مالا کلام، آنرا به قالب طبع در آوردند و نقاب احتجاب را از چهره عروس زیبا بر انداختند"

عایشه یکبار در زمان حیات خود، دیوانش را به نام "شکر گنج" تنظیم و تکمیل نموده و تاریخ آنرا نیز تذکر داده است تا موضوع به خوبی مسجل باشد.

یوم پنجشنبه بیست و شش از ماه رجب

یافت تحریر شکر گنج به مضمون ادب

یکهزار و دو صد و سی و دو از هجرت بود

که چنین نظم گهر بار به ارقام نمود

و چون تاریخ وفات او را در (1235 ) ق. نوشته اند، لذا سه سال قبل از وفات، دیوان خود را پایان بخشیده است که اشعار سه ساله اخیر عمرش در آن شامل نمیباشد.

گویا اعتمادی، که نسخه دیگری از دیوان او را به قلم خودش دیده، میگوید که این نسخه با نسخه چاپی تفاوت زیاد دارد و ترتیب دیوان چاپی نیز با آن مطابقت ندارد و علاوتا در نسخه مورد بحث هفت غزل، سه قصیده و دوازده رباعی اضافه تر نسبت به دیوان چاپی موجود است.

احتمال دارد که نسخه تنظیم شده  در (1232) به خطه شاعر نزد خود وی باقی مانده و نسخه دیگری با ترتیب دیگر، توسط کسی انجام پذیرفته باشد که بعد از روی آن، چاپ کابل در (1305) صورت گرفته و اشعاری که شاعر در سال های بعد از 1232 تا 1235 سروده به نسخه موجود در نزد خود اضافه کرده است و نسخه ایکه به مطالعه گویا اعتمادی رسیده و اشعار اضافی داشته بسیار امکان دارد که همان نسخه اصلی شاعر بوده باشد.

شاید نسخه های دیگری نیز از دیوان او نزد اشخاص وجود داشته باشد که روزی ظاهر گردد و در اکمال آثار او برای طبع دیگر کمک برساند.

 

سرچشمه های اساسی شناخت شاعر

نخستین منبع درباره آشنایی با احوال و آثار عایشه "خاتمة الطبع" دیوان او به قلم منشی عبدالرزاق بیگ و تقریظ احمد جان الکوزایی است که هر دو در انجام آن دیوان به طبع رسیده اند. این دو نوشته معلومات اولیه را راجع به عایشه ارایه میدارند که اساس کار تمام گزارشگران احوال او به شمار میروند.

عبدالمحمد مودب السلطان مولف امان التواریخ ، اولین نگارنده یی است که (سی و پنج) سال بعد از طبع اشعار عایشه (یعنی در 1340) ق. دیوان او را دیده و به ملاحظه اشعار او و دو نوشته ذکر شده، مطالبی درباره او در جلد هفتم آن کتاب ارایه میدارد ولی چون کتاب امان التواریخ به چاپ نرسیده و نسخ خطی آن نیز در دسترس کسی قرار ندارد، متتبعان موضوع اطلاعی از آن ندارند.

قرار معلوم اخیرا پنج جلد از مجلدات هفتگانه امان التواریخ توسط آرشیف ملی خریداری شده است و عکس جلد هفتم آن را کتابخانه اکادمی علوم در اختیار دارد.

پس از منابع ذکر شده تا آنجا که معلومات در دست است، چند نوشته کوتاه و میانه در مطبوعات کشور و در خلال تذکره ها پیرامون زنده گی و شعر عایشه به نشر رسیده ، اما ازین یاد نامه ها ، به استثنای خاتمة الطبع و تقریظ چاپ شده در دیوان و یکی دو نوشته دیگر ، هیچکدام مطلب دلچسپ و قابل توجهی مربوط به او ارایه نمیدارد و مطالب تمام آنها تکراری است که یکی از دیگری به نقل گرفته اند و حتا بعضی از نگارندگان آن نوشته ها در غایت بی اطلاعی بوده اند.

به طور مثال مولانا خسته تذکره نگار معروف وطن، علاوه بر اینکه از مطبوع بودن دیوان شاعر معلوماتی نداشته تصور کرده که رحمان جد عایشه در جنگ کشمیر کشته شده است که رحمان را با فیض طلب پسر او به اشتباه گرفته.

در هر حال بهترین و موثق ترین مرجع شناسایی عایشه دیوان اشعار او باید دانسته شود که مطالب و گفتنی های زیادی راجع به زنده گی و اندیشه او به صورت طبیعی در آن بازتاب یافته است و چون همه سخنان دل او و مربوط به خود اوست جداً قابل اعتنا و اعتماد میباشد.

 

اشعار عایشه

گر چه نمیتوان اشعار عایشه را از نگاه تصویر و نضج و سلاست و زیبایی های بدیعی و هنر شعر در ردیف آثار گوینده گان بزرگ و سخن سنجان نامور زمانش قرار داد، مع الوصف از لحاظ اینکه اولین بانوی صاحب دیوان از یک دوره نسبتا تاریک وطن ماست و اشعار زیادی سروده و مطالب فراوانی از شرایط عصر خود را در خلال سروده هایش برای آینده گان انتقال و انعکاس داده است، مقام ارجمندی را در عرصه شعر و ادب این سرزمین دارا میباشد.

با اینکه اشعار عایشه یکدست نیست و فراز و فرود زیاد دارد، اما با مروری در دیوانش میتوان از غزلهای طولانی وی چند چند بیت خوب و پر محتوا بدست آورد و بعضی از غزل هایش را با حذف دو سه ، بیت نا استوار یکدست ساخت و همچنان میتوان بیت های زیبا و دلچسپی از بخش های مختلف اشعار او به گزینش گرفت.

غزل "بد عهدی" از سروده های ساده و روانی است که خواندن آن لذت میدهد و شادی می بخشد:

 

بد عهدی

به تیر غمزه ام کردی نشانه

کنم پیش که از دست تو فریاد

دلم بردی و رخ پنهان نمودی

چه باشد گر به دیدارم کنی شاد

جفا هاییکه از دست تو دیدم

نکرد این ظلم را شیرین به فرهاد

ترا این رسم بد عهدی که آموخت

که هرگز از غریبان ناوری یاد

وجودم سوختی در نار هجران

چو خاکستر مرا دادی تو برباد

از خلال پاره یی از اشعار عایشه پیداست که او دیوان حافظ را در اختیار داشته و غالبا آنرا میخوانده است. موارد بسیاری به نظر میرسد که در تحت تاثیر سخنان و بیان حافظ قرار گرفته و به پیروی از حافظ توجه نشان داده و غزل هایی به اقتضای او سروده است، مثلا :

عمر بگذشته مرا یاد بسی می آید

وز نسیم سحری بوی کسی می آید

که به پیروی از این غزل حافظ میباشد:

مژده ایدل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

مفهوم و معنای سخنان حافظ نیز در گفتار عایشه زیاد دیده می شود، و حتی گاه گاه عین گفته او را با اندک تغییر در اشعار عایشه مشاهده می کنیم:

نیست بر لوح دلم جزالف قامت تو

غیر سودای رخت نیست خیالات مرا

که گرفته شده ازین شعر حافظ است:

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چکنم حرف دگر یاد نداد استادم

به قول عزیز الدین فوفلزایی، قبر عایشه در اونچی چهاردهی واقع است. این یادداشت با دوغزل نسبتا خوب عایشه به پایان آورده می شود:

 

مقاصد دل

بتا به گلشن جنت روم چسان بیتو

مرا که دوزخ سوزان بود جهان بیتو

قسم که جز سر کویت به نیم جو نخرم

اگر دهند به من حشمت کیان بیتو

کجا روم، ز که پرسم مقاصد دل خویش

مرا که نیست دگر هیچ در جهان بیتو

ز فرقت تو مساویست روز و شب بر من

دمادم است مرا دیده خونفشان بیتو

نه میل جنت و نی فکر دوزخ است مرا

به خاطرم نبود فکر این و آن بیتو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 16:52  توسط Manizha nayel  | 

گذرا نگاهی به زندگی کهزاد

در جریان یکصد سال اخیر که شرایط طبع و نشر آهسته آهسته در کشور آماده گردید، یعنی مطبعه و روزنامه به میان آمد و چا‍پ کتاب و مجله و نظامنامه و جز اینها امکان پیدا کرد و انجمن های ادبی در کابل و قندهار و هرات یکی بعد دیگر ایجاد شد و پشتو تولنه و انجمن تاریخ و انجمن آریانا دایرة المعارف و شمار دیگر از نهاد های فرهنگی و عرفانی و      

تعلیمی متناوباً و یکی پس از دیگری تاسیس یافت و زمینه پژوهش و تحقیق در بخش های متفاوت علم و ادب و هنر تا   

حدی مساعد گردید و دانش پژوهان وطن ما را مجال آن به دست آمد تا در رشته های گونه گون علوم و فنون به بررسی 

و تفحص بنشینند و گام های در عرصه فرهنگ بردارند. با گذرا نگاهی در لابلای صفحات جراید و مجلات و یادنامه ها 

و گزارش های دیگر، در درازای این مدت، میتوان با شمار قابل اعتنایی از نامهای قلم به دستان و سخن پردازانی آشنا شد که در امتداد این محدوده زمانی به ظهور رسیده و آثاری با کمیت و کیفیت های غیر یکسان و نابرابر از خود بر جای    

نهاده اند وبه گونه مثال، این نامها را از آن میان بیاد آورده میتوانیم:                                                             

سید جمال الدین افغان، محمود طرزی، فیض محمد کاتب، شیخ محمد رضا ، ملک الشعرا قاری عبدالله، صلاح الدین سلجوقی، میر علی اصغر شعاع، محمد قدیر تره کی، گل پاچا الفت ، میر غلام محمد غبار، عبدالحی حبیبی، و احمد علی کهزاد.

کهزاد در مدت نزدیک به چهل و پنچ سال (1310-1355) از سر برآوردگان پژوهش و تحقیق در زمینه های دیرین شناسی، تاریخ ، جغرافیه تاریخی، و شناخت چهره های معروف علم و ادب و سیاست و جز اینها به شمار میرفت و نامش با نامهای مواضع باستانی کشور مانند بامیان، بلخ، غزنه، لشکر گاه، هرات، بگرام، هده، بالا حصار، و ده ها جای تاریخی و باستانی دیگر ملازمه داشت و بلکه گره خورده بود و تا کنون نیز بدانگونه است.

احمد علی کهزاد فرزند میرزا محمد علی، به تاریخ 8 ثور 1287 شمسی برابر به 28 اپریل 1908 مسیحی در شهر کابل دیده به جهان گشود و آموزش را در هفت سالگی از مکتب خصوصی و نزد معلمی به نام سید عبدالحمید آغاز نمود و پس از آن به ترتیب در مکتب خافیها ، مکتب اتحاد ، مکتب حبیبیه، مکتب جبل السراج و مکتب استقلال به کسب معرفت و آموختن دانستنی های متداول و مروج وقت پرداخت و شهادت نامه بکلوریا را به سال 1308 از مکتب استقلال به دست آورد.

تحصیلات رسمی کهزاد با توجه به شرایط وقت تا سطح بکلوریا پیش رفت و اما مکتسبات خصوصی و مطالعات و پژوهش های او ژرف و دامنه دار بود چنانکه این دریافت ها او را در ردیف دانشمندان و پژوهندگان درجه اول کشور قرار داد وشهرتش از مرز های وطن در گذشت.

چون کهزاد از شاگردان ممتاز به شمار میرفت و زبان فرانسوی را به خوبی فرا گرفته بود، بنابرین پس از فراغت از مکتب، در دارالتحریر شاهی آنوقت به صفت مترجم زبان فرانسوی موظف ساخته شد و بعد از مدتی با هیات باستان شناسی فرانسوی به غرض مشاهده ویرانه های سیستان عازم آن دیار گردید و گویا این نخستین گامی بود که او در زمینه دیرین شناسی بر می داشت.

" ... در سال 1311 با دوتن دانشمندان فرانسوی و سویسی از راه کنر، اسمار و بریکوت داخل نورستان شدند و تا ژرفای تماشایی دره های نورستان پیش رفتند. او بار دیگر با هیات فرانسوی در میزان 1312 طی یک سفر بیست و هفت روزه در یک مسیر دایروی از راه دره شکاری در شمال، ایبک ، بلخ ، بالا مرغاب ، هرات، گرشک ، بست، قندهار، غزنی، کابل ، سرتاسر کشور را با راههای پر خم و پیچ و دره های دشوار گذران آن درنوردید.

این سفر ها و گردش های بعدی ، کهزاد را د ر واقع با وجب وجب سرزمین ما آشنا میساخت و او شکوه تمدنهای در خاک خفته را در تضاریس کوه پایه ها و دامنه های گسترده دشت ها به تماشا مینشست.

... بازتاب آموزنده این سفر های کهزاد را ، از گوشه و کنار شهرهای تاریخی و مناطق باستانی،در نخستین نوشته های او در مجله کابل زیر عنوان " طی سه هزار کیلو متر در افغانستان" و " در امتداد کوه بابا و هریرود " و همچنان رساله تحقیقی دیگرش بنام " ازسروبی تا اسمار" بازیافته میتوانیم."

 کهزاد نخستین سال فعالیت دیوانی و فرهنگی خود را بدینگونه به آغاز آورد و پس از آن به سمت ترجمانی زبان فرانسه در انجمن ادبی راه یافت و به عضویت انجمن رسید و چندی بعد از آن به صفت سر کاتب سفارت افغانی در ایتالیا تعیین گردید (1312).

او هنگامیکه در ایتالیا بود آن مجال را به دست آورد تا با سعی و تلاش فراوان به آموختن زبان ایتالیایی توجه نماید و آنرا بیاموزد ، اما مدت زیادی در آن کشور باقی نماند و زمینه مراجعتش به کابل فراهم ساخته شد و به محض ورود به افغانستان ، روانه زندان گردید و مدت یازده ماه در زندان بسر برد.

موارد دیگر از کار های دیوانی کهزاد، معاونت شعبه تالیف و ترجمه و سپس مدیریت آن اداره و ریاست موزه کابل در وزارت معارف و تدریس در لیسه شبانه میباشد.

در سال 1321 ، انجمن تاریخ تاسیس گردید و کهزاد به سمت ریاست آن برگزیده شد و او در همین سال مجله آریانا را بنیاد نهاد و خود با حفظ صفت موسس ، مدیریت مسئول آن را به عهده گرفت و نخستین شماره آریانا  را در ماه دلو 1321 به چاپ رسانید و تا شماره 8 سال چارم نشراتی مجله یعنی سنبله 1325 مدیر مسئول مجله بود و از شماره نهم سال چارم ، این وظیفه به علی احمد نعیمی سپرده شد و نام کهزاد به حیث موسس تا شماره (11-12) سال 24 نشراتی، قوس و جدی 1345 در مجله باقی بود و پس از آن تاریخ یعنی از شماره اول سال 25 (دلو و حوت 1345) ، از چاپ این عبارت در مجله انصراف به عمل آمد، اما در سمت ریاست انجمن تاریخ تا ماه حمل سال 1340 ، یعنی مدت (19) سال بر جای بود و در ماه ثور 1340 به عنوان مشاور در وزارت معارف موظف گردانیده شد.

انجامین سمت استاد کهزاد عضویت شورای مرکزی انجمن نویسنده گان و شعرای افغانستان بود که پذیرش او به این سمت فی الواقع سپاسی از خدمات شایسته فرهنگی و سابقه روشن او در امر پژوهش به شمار میرود.

                                                                                  کهزاد در اثر جد و جهد های شبانروزی در هنگام تحصیل

و نیز بعد از آن اضافه بر زبانهای دری و پشتو ، به زبانهای فرانسوی و انگلیسی و ایتالیایی نیز مهارت یافت که از جمله زبان فرانسوی را در دوران تحصیل و زبان ایتالیایی را در هنگام توقف در ایتالیا کسب نموده بود و زبان انگلیسی را بر اساس احتیاج در امر تحقیق و پژوهش که بدان احساس می نمود . دانستن این زبانها سهولت ها و امکانات بیشتر را در زمینه پژوهش و مطالعات دیرین  شناسی و تاریخی برای او میسر گردانید و او را در کارهایش توانایی بیشتر و تحقیقاتش را غنای بیشتر بخشید.

یکی از موارد اهمیت دانستن سه زبان خارجی برای کهزاد این بود که سبب مسافرت های متعدد او در کشور های مختلف به غرض شرکت در کنفرانس ها و ایراد بیانیه ها گردید. کهزاد مسافرت های متعددی در کشور های شرقی و غربی به عمل آورد و در محافل زیاد فرهنگی اشتراک جست و خطابه ها و بیانیه هایی ایراد نمود.

درباره سفر های کهزاد به سرزمین های مختلف و سهم گیری او در محافل علمی و فرهنگی و خطابه هایی که در زمینه های دیرینه گی و تاریخ افغانستان ایراد نموده و جوایز و نشانها و مدالهایی که به دست آورده و پیوستگی او به بنیاد های علمی ، معلومات دقیق و نوشته مشخصی که تاریخ و جای هر یک را نشان بدهد و چگونگی خطابه ها و کنفرانس ها را بیان نماید در دست نیست و مقالاتی که تا کنون در مورد او به چاپ رسیده هیچکدام درین زمینه روشنی کافی نمی اندازد و یادداشتهای که از خود او بر جای مانده نیز به این موضوع کمک چندانی نمی کند.

ندر رابطه به این مسئله ، برای اکمال این یادداشت ، تقریبا تمام نوشته های به طبع رسیده درباره کهزاد و آثار او از نظر گذرانده شده، اما با این هم معلومات موثق و جامع که روشنگر موضوع باشد فراهم آمده نتوانست ، ولی در هر حال از نظر اینکه این بخش از زندگی او دارای اهمیت فراوان میباشد ، لذا معلومات بدست آمده با وصف نا تمامی و نقایصی که دارد درینجا آورده می شود که البته با بدست آمدن معلومات موثق و مستند بعدی در زمینه ، کامل و دقیق ساخته خواهد شد.

- مسافرت به ایتالیا و اشتراک در کنفرانس بین المللی مستشرقین در روم (1314) و سفر های متعدد دیگر به این کشور که از سالها و سبب های آن فعلا معلومات در دست نیست.

- شرکت در تجلیل یادبود از دوصدمین سال تولد سر ویلیم جونز موسس انجمن شاهی آسیایی بنگال، در دهلی جدید و نمایش آثار موزه کابل در کلکته و دهلی (1946).

- شرکت در کنفرانس کشور های آسیایی در هند در 1947 و بار دیگر به سال 1951 و با هیات فرهنگی افغانستان.

- اشتراک در کنفرانس باستان شناسی در آسیا، در دهلی جدید به سال 1340.

- مسافرت به ایالات متحده امریکا به غرض مشاهده موزه ها و کتابخانه ها و تماس با دانشمندان و ایراد خطابه ها در تلویزیون سانفرانسیسکو و فیلا دلفیا به سال 1952.

- مسافرت به انگلستان به دعوت بریتش کونسل در 1952.

- مسافرت به فرانسه به دعوت وزارت خارجه فرانسه در 1952.

- مسافرت به ایران و ایراد خطابه در موزه ایران باستان که متن آن به چاپ رسیده، 1330.

- مسافرت به اتحاد شوروی به دعوت انجمن دوستی افغان- شوروی  در 1343 و اشتراک در کنگره مستشرقین  در مسکو 1349 و سفر های دیگر آن که معلومات دقیق از آنها در دست نیست.

- مسافرت به چین به صفت رئیس هیات افغانی.

- مسافرت به مصر و ایراد کنفرانس برای معرفی افغانستان.

- مسافرت به ترکیه و جا های دیگر که تاریخ آنها معلوم نیست.

- عضویت  در انجمن جغرافیایی واشنگتن.

- عضویت در انجمن آسیایی فرانسوی شرق اقصا.

- عضویت در انجمن روزنامه نگاران فرانسوی.

- دریافت نشان رشتین مطلا از وزارت معارف  وقت.

- دریافت نشان لویه جرگه به سال 1342.

- دریافت نشان درجه دوم معارف افغانستان.

- دریافت نشان شوالیه در هنر و ادب از طرف جنرال دوگول رئیس جمهور فرانسه.

- دریافت نشان از دولت ایتالیا نسبت لیاقت در زبان ایتالیایی.

- دریافت جوایز مطبوعاتی آریانا و خوشحال خان.

- نظر به یادداشت خودش دکترای افتخاری نیز حاصل داشته، اما تذکر نداده که از کدام مرجع فرهنگی برایش داده شده است.

کهزاد در چند سال اخیر حیات خود ، یعنی سالهای پس از 1350 ، غالبا مریض بود و کمتر می توانست به فعالیت های فرهنگی توجه نماید و به قول خودش دست ها و زبانش ، سلامت و حرکت اصلی خود را باخته بودند و با این وصف او تلا ش میورزید تا چیزی بخواند و و چیزی بنویسد ، چنانکه کتاب "افغانستان در شاهنامه" و کتاب "غرغشت یا گرشاسب" محصول همین سالهای ناتوانی او می باشند و از همین سبب است که کتاب های مذکور ، سلامت و بلاغت و استواری کار های پیشین او را ندارند.

و سر انجام به تاریخ 3 قوس 1362 مطابق 19 صفر 1404 قمری ، قلب او از تپش و حرکت باز ماند و دیگر دست های او به سوی قلم و کاغذ دراز نشدند و بر زبانش سخنی راه نیافت و صاحب آن همه گفتار ، سایل فاتحه و یاسین شد.

در تشییع جنازه کهزاد که در جوار زیارت شاه دو شمشیره  به خاک سپرده شد، معاون شورای وزیران ، معاون جبهه ملی پدر، رئیس کمیته دولتی رادیو تلویزیون و سینماتوگرافی ، رئیس کمیته دولتی کلتور ، اعضای اتحادیه های نویسنده گان و شعرا و ژورنالیستان جمهوری دموکراتیک افغانستان و شماری از محققان اکادمی علوم و ریاست شئون اسلامی و عده یی از دوستان او اشتراک ورزیده بودند. بارق شفیعی و نیز داکتر محمود حبیبی ( به نماینده گی از منسوبین اکادمی علوم افغانستان) وفات او را یک ضایعه بزرگ وانمود کردند و اکلیل های گل از طرف بعضی از موسسات فرهنگی و از جمله اکادمی علوم افغانستان بر سر قبر او گذاشته شد.

کهزاد از صنادید تاریخ و فرهنگ کشور ما بود که برای هویت وطن ما خدمات فراموش ناشدنی و ارزشمندی را به انجام رسانید. او را میتوان بنیان گذار تاریخ افغانستان به شیوه نسبتا جدید تر آن دانست که با استفاده از زبانهای اروپایی و مطالعه سنگ نبشته ها و سود گیری از کاوش ها و پژوهش های باستان شناسان خارجی کار خود را ادامه داده است.

او در جریان نزدیک به نیم سده، یکسره با کتاب و قلم سرو کار داشت و به پویش و جویش در لابلای متون و اسناد و مدارک مشغول بود و ویرانه ها و در و دیوار های شکسته و فرو افتاده در گوشه های دور و نزدیک کشور و سنگ نبشته ها و سکه ها و دیگر اشیای برآمده از زیر خاک را از نظر گذرانید و با دانشمندان دیرین شناس جهان به مفاهمه نشست و از تجارب آنان سود به دست آورد و نوشته های شانرا درباره افغانستان به ترجمه گرفت و در نتیجه به نگارش و ترجمه کتابها و رسالات و مقالات زیاد و درخور اعتنایی توفیق یافت.

فعالیت های فرهنگی کهزاد را از نظر شکل و چگونگی کار میتوان به سه بخش دسته بندی نمود:

- تالیفات (شامل کتابها و رسالات)

- ترجمه ها (کتابها و رساله ها)

- مقالات

تالیفات و پژوهشهای کهزاد شامل کتابها و رسالات اوست که حد اکثر به چاپ رسیده و شمار اندکی از آنها از طبع باز مانده اند و همه به 53 عنوان و به بیش از 5000 صفحه میرسد.

ترجمه های او از زبانهای دیگر که به صورت کتاب و یا رساله به نشر رسیده و یا اقبال نشر نیافته اند از 8 عنوان و 500 صفحه درنخواهد گذشت.

و اما مقاله های کهزاد که زیاد است و شمار آنرا نمیتوان بطور دقیق تعیین نمود،‌ در جریان تقریبا نیم قرن در نشریه های معروف و معتبر کشور به چاپ رسیده اند. با یک سنجش غیر دقیق باید گفت که شمار مقاله های کهزاد به بیش از 600 عنوان بالغ میشود.

شماری از مقالات کهزاد، پس از نشر در یکی از مجلات ، نظر به ارتباط موضوع، در فصل هایی از کتابهایش جابجا شده و نیز تعدادی از آنها به صورت رساله های جداگانه به طبع در آمده اند.

مقالات کهزاد که بیشتر نوشته و کمتر آنها ترجمه است، نخستین بار در مجله کابل و پس از آن  در مجله آریانا و مجله ژوندون و نیز در سالنامه کابل و دایره المعارف افغانستان و نشریه های دیگر مانند روزنامه اصلاح و روزنامه انیس و جز اینها به چاپ رسیده اند.

بیشترین مقالات کهزاد را مجله آریانا و مجله ژوندون به چاپ رسانده و پس از آن شماری بیشتر از آنها از رادیو خوانده شده اند.

گفت و گو درباره آثار کهزاد به شمول کتابها، رسالات و مقالات او و نقد و بررسی آنها و دریافت سلاست و ژرفای تحقیق و اشتباهات به میان آمده در آنها ، کار ساده یی نیست.

کار کهزاد از نظر کمیت سخت درخور توجه است و مسلما در کار زیاد، مجال دقت و تجدید نظر کمتر میسر می شود و خواه نا خواه اشتباهاتی به میان می آید. با این حال بررسی و ارزشیابی حدود 12000 صفحه نوشته و ترجمه ، صلاحیت در موضوع ، دقت نظر و مجال کافی میخواهد که روزی باید به انجام برسد.

گویا بیشترین فعالیت های فرهنگی کهزاد به سالهای 1330- 1350 به انجام آمده است ، زیرا شمار کتابهای او که در این فاصله به چاپ رسیده نسبت به سالهای دیگر افزونتر میباشد.

مقالات کهزاد بدانگونه که از لحاظ عدد قابل توجه اند، غالبا از نظر تحقیق و ارائه مطالب تاریخی و دیرین شناسی، نیز، جداً  درخور اعتنا دانسته میشوند و بنابرین اگر کسی یا مرجعی به جمع آوری و یا فهرست این مقالات و تصنیف و تدوین آنها همت به کار بندد، کار ستایش انگیزی صورت خواهد گرفت و برای محققان در امر مراجعه بدانها سهولت بیشتر فراهم خواهد شد.

 

 

کتاب "کهزاد و پژوهشهای او"

1366

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 16:45  توسط Manizha nayel  | 

میر یزدان بخش، مرد ایمان و مقاومت

دهکده ی سر سبز و شاداب «خارزار» تقریباً در 120 کیلومتری کابل و 70 کیلومتری بامیان، در امتداد دره سیاه سنگ و نزدیکی کوتل معروف حاجیگک موقعیت دارد که معدن بزرگ آهن حاجیگک در 20 کیلومتری آن قرار گرفته است.

در این دهکده کوچک و گمنام، روزگاری مردانی می زیسته که در سطح منطقه دارای اسم و رسمی بوده و در تاریخ محل نقشی داشته اند.

در سالهای ثلث نخست سده ی 19 ، در خارزار مردی زندگی می کرد که یزدان بخش نام داشت و پدرش میر ولی بیگ از بزرگان منطقه خود به حساب می رفت.

یزدان بخش با همه شهرت و نفوذ محلی که داشت، نظر به شرایط وقت، در تاریخ وطن ما زیاد شناخته نیست و معلومات اندکی در منابع داخلی راجع به او به نظر می رسد.

اما چارلس میسن نویسنده انگلیسی که به بلوچستان، افغانستان و پنجاب سفر کرده و گزارش سفر های خود را در کتابی به نام « داستان سفر های مختلف در بلوچستان، افغانستان و پنجاب» به سال 1844 در لندن به چاپ رسانده، معلومات دقیق و نسبتاً قابل توجهی راجع به میر یزدان بخش در اختیار تاریخ کشور ما می گذارد.

سفر میسن به افغانستان که می خواسته از بامیان دیدن نماید، به سال 1832 واقع شده است و در این هنگام امیر دوست محمد خان زمام امور را در دست داشت و برای از میان برداشتن رقیبان خود فکر می کرد.

یکی از امرای محلی که امیر از او در تشویش به سر می برد، میر یزدان بخش بود. میر یزدان بخش در دامنه های جنوبی و شمالی کوه بابا، قسمت هایی از بهسود را با حصه اول و سیاه سنگ و کالو و بامیان در اختیار داشت.

میسن در این رابطه گزارش مبسوط و ممتعی تهیه نموده و پس از او موهن لال در کتاب « زندگی امیر دوست محمد خان- جلد اول» و نیز لودویک آدمک در کتاب «فرهنگ رجال معاصر افغانستان» معلوماتی ارائه داشته اند که گفته هایشان بیشتر متکی به اطلاعات میسن می باشد.

در این نوشته فشرده گزارش میسن و موهن لال از ترجمه انجینیر گیزابی و ترجمه گزارش لودویک آدمک با معلومات دیگر، درباره میر یزدان بخش ارائه می شود.

 

میر ولی بیگ خارزار در سالهای نیمه دوم سده 18 ، رهبر بهسود بود. او دوازده پسر داشت که بزرگترین آنان محمد شاه نامیده می شد و جوان ترین آنان یزدان بخش.

میر ولی بیگ به وسیله یک میر رقیب به نام سیف الله به قتل رسید و محمد شاه وارث مقام پدر گردید. یزدان بخش که درایت و شهامت بیشتر داشت، نخست سیف الله را به انتقام خون پدر خود از میان برداشت و بعد برادرش محمدشاه را مقهور گردانید و به ترک بهسود و هجرت به کابل مجبورش ساخت. عباس برادر دیگرش که هوای رهبری را در سر داشت نیز در برابر یزدان بخش ایستادگی نتوانست و با او مصالحه نمود و از آرزوی خود صرف نظر کرد. یزدان بخش دیگر میران محلی را نیز یکی پس از دیگری تابع خود گردانید و رهبر بلامنازع قلمرو خود شد. در اثر درایت و کاردانی یزدان بخش و نیت نیک او برای آسایش مردم، امنیت و مصئونیت راه کابل- بامیان که از دره سیاه سنگ و کالو می گذشت، کاملا تامین گردید و دیگر کسی کاروانهای تجارتی و مسافران این معبر را غارت نمی کرد. این امر سبب گردید که مردم از رفتار میر اظهار خوشنودی نمایند.

شماری از جوانشیر ها و دیگر ساکنان چنداول، با استفاده از امنیت حوزه متصرفه میر و داشتن پناهگاهی برای روز های پر خطر احتمالی، چشم امید به قلمرو میر دوختند و در آن جا برای خود خانه و زمین خریداری نمودند.

«امیر دوست محمد خان از این ناراحت بود که در کوهستان سرد و وحشی حواشی کوه بابا رهبری به وجود آمده بود که در گفت و گو توانا و در میدان جنگ دلیر بود و قدرتش با نبوغ عالی به وجود آمده بود» او ایمنی خود را در از میان رفتن میر می دانست. او در این باره پیوسته می اندیشید تا راه برون رفتی بیابد. سر انجام در این نتیجه رسید که از نزدیکی میر با جوانشیر ها استفاده نموده او را به کابل دعوت نماید و کارش را یکسره سازد، لذا از چند تن افراد متنفذ چنداول خواست تا میر را قانع سازند که دعوت امیر را به کابل بپذیرد و دیداری از کابل به عمل بیاورد.

نمایندگان امیر دعوت را با یک قرآن که امیر مهر کرده بود و سلامت میر را تضمین می کرد، به او سپردند و خود آنان نیز سلامت او را ضمانت کردند و گفتند که هیچگونه دلیلی برای خصومت در این میان وجود ندارد. میر دعوت را پذیرفت و آماده سفر به کابل گردید. زنش که دختر یک میر دیگر بود او را از سفر به کابل بر حذر می داشت و می گفت به این مردم زور آور نباید اعتماد کرد. این زن بسیار هوشیار و دلاور بود و همیشه لباس مردانه می پوشید و از سلاح زینت می بست و شوهرش را در مشکلات یاری می رسانید. میسن این زن را «آمازون» لقب داده که زن بلند قد و قوی با صفات مردانه را معنی می دهد (در مورد این زن قبلا مقالتی نوشته و چاپ شده است.) چون میر به حرف زن گوش نداد، آمازون تصمیم گرفت شوهرش را در سفر کابل همراهی نماید.

میر و زنش به کابل رسیدند و امیر از آنان به خوبی پذیرایی کرد ولی در اولین فرصت مناسب هر دو را زندانی نمود و تصمیم به اعدام میر گرفت. میر این نکته را دریافته بود که امیر هم پول دوست است و هم به پول احتیاج فراوان دارد، لذا به او پیغام فرستاد که اگر امیر او را رها نماید مبلغ پنجاه هزار روپیه از خارزار، برایش خواهد فرستاد (موهن لال این مبلغ را یکصد هزار نوشته است).

امیر این پیشنهاد را پذیرفت و از اعدام او منصرف شد. در جریان این گفت و گذار ها قبل از این که موضوع ضمانت او به اکمال برسد، یزدان بخش موفق به فرار گردید و به خارزار رفت. امیر از این پیشامد خشم گرفت و به نگهبانان و افراد رابطه در این معامله برآشفت و تصمیم گرفت آمازون زن میر را به قتل برساند و بنابر این دستور احضار او را صادر کرد. زن احضار شد و مورد سرزنش شدید قرار گرفت. ولی با جرات تمام در برابر امیر ایستاد و گفت ای امیر خجالت نمی کشی که در مقابل یک زن اسیر چنین پیشامد می کنی، می گویند امیر از این حرف زن خجالت کشید و سر به زیر افگند و حاضرین دربار نیز به نظر ملامت به سوی امیر دیدند، امیر در حالی که از رفتار خود پشیمان بود، رضایت داد که زن میر در منزل یکی از اعیان چنداول نگهداری شود تا سرنوشت میر معلوم گردد. آمازون بعد از مدت کوتاهی در چنداول، لباس مردانه پوشیده خود را مسلح گردانید و به سواری اسپ تیز تکی از قرار گاه خود فرار نمود. میسن می گوید شاید نگهبانان فرار او را نادیده گرفته باشند و حتماً حمایتش کرده باشند.

دوست محمد خان پس از آگاهی از موضوع ، سوارانی را به تعاقب او فرستاد که تا کوتل اونی تعقیبش نمودند ولی به دستگیری او توفیق نیافتند و بدون نتیجه باز گشتند و مورد سرزنش قرار گرفتند. زن قهرمان در خارزار به شوهرش پیوست.

میر یزدان بخش پس از این هنگام به توسعه و استحکام قدرت خود پرداخت ولی از نشان دادن اراده بد در برابر امیر خود داری نمود. امنیت راه کابل- ترکستان را از طریق دره سیاه سنگ کماکان نگه داشت و حتی برادر امیر را در جمع آوری مالیات باقیمانده منطقه یاری رسانید و اما در برابر دیگر رهبران متمرد به او کمک نرسانید.

قلعه ی پدر میر در خارزار بود و خود او نیز قلعه مستحکم دیگری در مقابل نهر آن جا به بلندی (50 فیت=15متر) در سال 1832 ساخته بود که دور برجهای آن به رسم متداول قندهار آباد شده و دارای تیر کش ها بود و در درون قلعه وسایل دفاعی نیز ذخیره گردیده بود.

تاج محمد کاکر معروف به حاجی خان از افراد نزدیک به دوست محمد خان بود که حکومت بامیان از طرف امیر به او سپرده شده بود ولی او با موجودیت میر یزدان بخش به آنجا نمی رفت و رحیم داد خان را به حیث نایب خود تعیین کرده بود. امیر با حاجی خان به این فیصله رسیدند که حاجی خان با سپاهی مجهز به سوی بامیان برود و بهر ترتیبی که ممکن باشد میر را از میان بردارد.

در این موقع محمد علی بیگ سیغانی هم در قلمرو خود صاحب قدرت بود و حاجی خان از او نیز تشویش داشت.

حاجی خان ابتدا با یزدان بخش رابطه دوستانه ای برقرار کرد و افراد طرف اعتماد میر را نزدش فرستاده که بعد از این مناسباتشان کاملا دوستانه و صمیمانه باشد.

میر یزدان بخش به قول حاجی خان اعتماد نمود و موافقه کرد که برای افراد مربوط به او در راه بامیان تسهیلات فراهم نماید. حاجی خان مقدار یکصد خروار گندم برای میر یزدان بخش و پنجاه خروار برای میر باز علی خان و مقدار کمتر از آن برای میر های کوچکتر از حاصلات سالانه بامیان تعیین نمود. ولی نایب او رحیم داد خان با محمد علی بیگ سیغانی جبهه ای علیه یزدان بخش تشکیل دادند و به حاجی خان در کابل اطلاع نمودند که به عقیده ای میر این اجراات به دستور کابل صورت گرفته بود در این گیر و دار رهبران تاتار دشت سفید به میر یزدان بخش تمایل نشان دادند و نزدیک شدند. این وقایع در سال 1830 اتفاق افتاده بود.

دوستان یزدان بخش در کابل از طرف حاجی خان به میر اطمینان دادند که رحیم داد اشتباه کرده و حاجی خان به قول و عهد خود استوار است و نیز حاجی خان قرآنی را مهر کرده به غرض اطمینان میر فرستاد و نوشت که گذشته را فراموش کند. بنابر این یزدان بخش به قرآن مجید و به قول حاجی خان اعتماد کرد و در برابر او از گذشت کار گرفت و سهولت ایجاد نمود. چندی بعد میر به زیارت بند امیر رفت و در باز گشت هوای مقابله با محمد علی سیغانی را داشت ولی او نخواست که مقابله صورت بگیرد، لذا میر به خارزار مراجعت نمود.

در سال 1832 حاجی خان از طرف دولت به بهانه جمع آوری مالیه، با سپاهی مجهز (به قول موهن لال 2000 نفر و به قول میسن کمتر از این تعداد) به طرف گردن دیوار و خارزار حرکت نمود و از بین بردن میر، شرط سری وظیفه حاجی خان بود. شیرین خان جوانشیر عضو رابطه حاجی خان و میر بود که باید اعتماد میر را نسبت به حاجی خان حفظ نماید و کلام الله مجید را که مهر حاجی خان را داشت با خود نگه می داشت.

مالیه بامیان در آن فرصت 55000 روپیه بود ولی در عمل 120000 روپیه جمع آوری می شد و مالیه بهسود که 40000 روپیه بود تا 60000 روپیه بالا می رفت. در مجموع مالیه بهسود و مناطق نزدیک آن به کابل به یکصد و پنجاه هزار روپیه می رسید.

حاجی خان را که مرد سرشناس قبیله کاکر بود علاوه بر تعدادی از سپاهیان دولت، افراد فقیر قبیله اش همراهی می کردند که جز سپاه دولت شمرده می شدند.

حاجی خان در ماه ربیع الثانی سال 1248 مطابق 1832، از راه قلعه حاجی به سوی سرچشمه به حرکت افتاد، یزدان بخش به اساس قرار قبلی مبنی بر دوستی طرفین، مالیه بهسود را جمع کرده در گردن دیوار به دیدار حاجی خان رفت.

این دیدار بسیار صمیمانه بود و سپاه هر دو طرف در کنار هیرمند احترام رهبران را بجا آوردند. حاجی خان پسر خرد سال خویش را با دختر خرد سال میر نامزد ساخت.

میسن که با حاجی خان یکجا به گردن دیوار آمده بود و مهمان یزدان بخش بود جزئیات این دیدار را به خوبی گزارش می دهد و از جمله خصوصیات جسمانی و روحی میر یزدان بخش را دقیقاً بر می شمارد و می گوید که میر در آن هنگام یعنی سال 1832 حدود 40 سال داشت و لودویک آدمک بدین اساس تاریخ تولد او را 1791 قید می کند. میسن می گوید که میر بلند قد با ساختمان بدنی قوی و گردن افراشته بود. رخساره گلگون او قیافه برجسته و اصیل مردم محل را نشان می داد که زیاد خوشایند بود. او ریش نهایت کم داشت و همیشه تسبیح در دستش بود و در وقت گردانیدن آن چیزی می خواند. او عموماً با سر برهنه می نشست و کلاه یا دستار بر سر نمی گذاشت و تنها در موارد استثنایی دستاری از چیت سفید بر سر می بست. لباسش ساده بود و کرتی برک که دو خط طلایی در پیش داشت می پوشید و دستار دیگری به کمرش بود که کاردی از ساخت محل در آن جا داشت. او آدم با وقار و کم حرف بود و جوابهایش کوتاه و مناسب بود. رفتار و ظواهر منحصر به فردش او را مرد فوق العاده ای نشان می داد که در واقع بود.

چارلس میسن، میر یزدان بخش را در «غوچ قول» و در یک محفل جمعی که حاجی خان نیز حضور داشت به صورت مکرر دیده و با او حرف زده بود و از این سبب سخنان او در باره میر دقیق و دست اول و طرف اعتماد است.

لودویک آدمک راجع به میر بدین گونه اظهار نظر می کند:

«اعمال و عادات وی حقیقتاً استثنایی بود و بیننده را به واقعیت هستی او به حیث یک مرد خارق العاده متیقن و باورمند می ساخت».

وقتی حاجی خان پس از قول و قرار با یزدان بخش، عازم بامیان گردید میر یزدان بخش با تعدادی از افراد خود و نیز چارلس میسن با همراهانش، معیت حاجی خان را داشتند.

محمد علی بیگ سیغانی که حاجی خان ظاهراً می خواست با او مقابله نماید، از در عذر خواهی پیش آمد و دخترش را به عقد حاجی خان در آورد و شرایط، بسیار زود به نفع او و ضرر میر یزدان بخش تغییر یافت و حاجی خان آن همه قول و قرار دوستی و فرستادن قرآن را بر خلاف آیین افغانی فراموش کرد و میر یزدان بخش را به همدستی با تاتار ها متهم نموده امر توقیفش را صادر کرد و به تعبیر میسن، حاجی خان علیه میر کودتایی را صورت داد. میسن می گوید حاجی خان نامه ای را ارائه داشت که گویا میر با تاتار ها نوشته بوده است. ولی من یقین داشتم آن نامه مجعول بود. همگی از خدمات میر به حاجی خان و پیمان شکنی حاجی خان در شگفت بودند ولی جرات اظهار آن را نداشتند.

 

میسن می گوید:

 

من از روش خان کاملا متعجب شده بودم. من هیچگاه قبل از آن عملی به این نادرستی ندیده بودم.... اگر میر

پیمان شکن یا دروغگو می بود به بسیار آسانی می توانست خان را با قوایش در سرحدات بورجیگی از بین ببرد.

تعجب و تاثر نایب خان، سعد الدین خان گواهی بود بر بستن اتهام غیر عادلانه به میر، نامه ای که خان آن را

ارائه نموده بود نامه تقلبی بود.

 

او در جای دیگر می نویسد:

 

در وقت گرفتاری از نزد میر نامه ای یافت شد که به وابستگان خود در خارزار نوشته بود. میر در آن نامه امر

کرده بود برا ی استقبال از خان در بازگشت به بهسود آمادگی بگیرند. او به نایب خویش میر علی خان ماموریت            داده بود تا مقدار ده خروار برنج برای این پذیرایی خریداری نمایند.

و این امر بیانگر صداقت میر به پیمان دوستی و در عین حال مهمان نوازی او دانسته می شود.

میر در روز هشتم ماه رجب 1248 برابر با 1832 در میان راه بامیان و سیاه سنگ با ریسمان اعدام شد و جسد او را به خارزار نقل دادند. او در وقت اجرای اعدام هیچگونه هراس و دست پاچگی نداشت و عذر خواهی نکرد و مرگ را مردانه استقبال نمود.

آدمک می گوید:

او با سوگند قرآن به صورت ظالمانه به قتل رسید. او به حیث یک مرد دیندار به پیمانش استوار بود در حالی که             هم پیمان او فرصت طلبانه از سوگندش تخلف ورزیده او را به قتل رسانید.

 

 

(بر گرفته شده از کتاب سرزمین و رجال هزاره جات)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 21:37  توسط Manizha nayel  | 

غرجستان

از زمانه های بسیار قدیم که بگذریم، هزاره جات امروز، بعد از ظهور اسلام به نام «غرجستان» یاد می شده است.

غرجستان به معنای کوهستان است و چون هزاره جات، یک سرزمین کاملا کوهستانی می باشد، این نام را بر آن گذاشته بودند. ولی عجالتاً به خوبی روشن نیست که اولین بار چه کسی این منطقه را به نام «غرجستان» یاد کرده و در کدام منبع ذکر شده است. آنچه مسلم است این است که بعد از ظهور اسلام این ساحه کوهستانی به غرجستان شهرت فراوان داشته و همه آنرا به این نام یاد می کرده اند.

غرجستان را به گونه های دیگر، یعنی غرچستان و غرشستان و غرشتان و غرستان و غرج الشار نیز یاد کرده اند و هر یک از این گونه ها در متون گذشته به نظر می رسد.

آقای شاه علی اکبر شهرستانی در مورد کلمه «غرجستان» و گونه های دیگر آن در تحقیق خود چنین می نویسد:

 

«....جغرافیا نویسان عرب کلمه «غرجستان» را طرز تلفظ محلی می دانند و غرشستان را جای و محل کوه یعنی

کوهستان می گویند که از دو جزو «غرش» بر وزن «عرش» و لاحقه «ستان» مرکب است.

بعضی از مورخین و جغرافیون عرب غرشستان را «غرشتان» نیز ضبط کرده اند. پوهاند عبدالحی حبیبی استاد در

فاکولته ادبیات علوم بشری، در کتاب «تاریخ مختصر افغانستان»، «غرستان» نوشته است که مرکب از دو جز

«غر: کوه» و «ستان» است.

غرجستان که طرز تسمیه مردم همان ناحیه گفته شده است، صحیح به نظر می رسد و معنای آن جای و ولایت مردم

«غرچ» است. فرخی در مدح سلطان مسعود گفته است:

 

ازین نکوتر و مردانه تر فراوان کرد

بپای قلعه غور و به کوه غرجستان

 

و از این بیت بر می آید که فرخی «غرجستان» را به معنای که مذکور افتاد، به کار برده است. عنصری، بیهقی

و مولف حدودالعالم مثل فرخی که همه هم عصر و از ستاره های درخشان علم و ادب دوره غزنوی بوده اند، اسم

آن ناحیه را «غرجستان» گفته اند. عنصری در مدح سلطان محمود گفته است:

 

کنون عجب تر از ان فتح، فتح غرجستان

که شد بدولت او مر سپاه او را رام

 

فرخی در مدح سلطان مسعود بن محمود گوید:

دیگر از قبیل غرشتان، غرشستان، غرستان و غرج الشار بهتر به نظر می رسد و تلفظ جیم عوض «چ» یعنی

«غرجستان» در بدل «غرچستان» ممکن است وجه دیگر هم داشته باشد و آن سهولت تلفظ «ج» است نسبت به

«چ»، زیرا تلفظ «ج» تازی بر زبان آنقدر ثقلت نمی آرد و خاصتا که از سالیانی چند به شنیدن و خواندن آن

موانستی هم موجود باشد، و اگر «غرچستان» می گوییم اندکی بر زبان و کام خویش فشار بایست بیاوریم و صوت

«چ» را با قدری شدت ظاهر سازیم، اگر چه هر دو حرف «ج» و «چ» واحد المخرج است.

از نگاه قدامت تاریخی  نیز می دانیم که «غرجستان» خود با ج یا چ صحیح است چنانکه مجمل فصیحی در وقایع

سال 168 هجری بدین نام مذکور گردیده است.

 

پوهاند عبدالحی حبیبی در مقاله ای که زیر عنوان «غرستان» به چاپ رسانیده اظهار داشته است که:

نام اصلی غرجستان- غرستان بوده که مورخان عرب آن را مطابق قواعد تعریب به اشکال غرجستان و غرشستان و

غرج الشار در آورده اند و بعد از آن نویسنده گان فارسی هم شکل اصیل آن را که غرستان بوده، متروک قرار

داده اند و به تقلید عرب آن را غرجستان نوشتند....

حبیبی این نظر خود را به کتاب طبقات ناصری اسناد می بخشد که غرجستان را غرستان ضبط کرده است و همچنین سیفی هروی مولف تاریخنامه هرات که این کلمه را به شکل غرستان به کار برده.

توجیهاتی که درباره کلمه «غرجستان» و شکل های دیگر آن به عمل آمده اند، هم از لحاظ مفهوم و هم از نظر اطلاق بر ساحه مورد بحث با یکدیگر مغایرت ندارند، یعنی هر گونه ای از آن، مفهوم کوهستان و جای کوه ها را افاده می کند و بر سرزمینی دلالت دارد که امروز به نام هزاره جات یاد می شود.

اما آنچه محقق است این است که «غرجستان» با جیم، نسبت به گونه های دیگر آن هم در نزد مورخان و شاعران و هم در زبان جاری مردم مستعمل تر و رایج تر بوده و هست و هم بدینسان کسان منسوب به این ساحه را در تمام کتب و منابع معتبره به صفت «غرجستانی» یاد کرده اند نه غرچستانی و غرشستانی و غرشتانی و غرستانی و غرج الشاری که عبدالواسع جبلی غرجستانی شاعر نامدار این سرزمین گواه استواری ازین مثال است.

بیهقی در واقعه سال 431 هجری آورده است که:

.... امیر رضی الله عنه بر نشست با برادر و فرزند ... و دو مرد «غرجستانی» بدرقه گرفت.

نمونه های دیگری از این گونه در متون تاریخی و ادبی فراوان دیده می شوند که نقل قسمتی از آنها نیز باعث اطاله کلام می گردد. در مقابل ، اشکال دیگر آن مانند غرچستان و غرشستان و غرشتان و غرستان و صورت های منسوب به اینها به ندرت مورد استعمال یافته اند و در موارد انگشت شماری به نظر می رسند.

این توجیه که کلمه «غرج» در اصل «غر» بوده که در زبان امروز پشتو مستعمل است بعید و تا حدی احساساتی به نظر می آید، اما امکان دارد هر دو صورت آن به یک ریشه مربوط شوند که تحقیق این امر از وظیفه زبان شناسان می باشد.

در مورد حدود و ثغور غرجستان نوشته مستقل و دقیق و جامعی در دست نیست و محققان و مورخان بعد از اسلام خاصتا عهد غزنوی با اختلاف و به اجمال از آن سخن رانده اند.

صاحب معجم البلدان شمال غرجستان را بلخ، جنوب آن را غزنه، مغرب آن را هرات و مشرق آن را کابل دانسته که شاید درست ترین حدود غرجستان باشد و البته دراثر تحولات و جنگ ها، این حدود گاه به گاه تغییر می یافته است.

این محقق تنها در مورد مغرب غرجستان یا افاده عام تر را در نظر گرفته و ساحاتی از غور را در آن شامل دانسته و یا اشتباهی برایش دست داده است.

آقای شهرستانی گوید:

در بعضی کتاب ها مشرق آن را غور ثبت کرده اند که درست به نظر نمی رسد ولی اگر مراد از غور، بامیان

باشد ممکن است که درست بود.

از فضلای معاصر کشور نیز تا کنون، کسی راجع به غرجستان و قلمرو جغرافیایی آن تحقیق جامعی صورت نداده است و فقط دو سه تن معدود از نویسندگان مسایل تاریخی و ادبی اشارات کوتاهی به تاریخ و جغرافیای این سرزمین کرده اند و این بدان معناست که شرایط سیاسی تنگ نظرانه نیم قرن اخیر افغانستان توجه به چنین مساله ای را اقتضا نمی کرده است.

شاید آقای شاه علی اکبر شهرستانی تنها کسی باشند که تحقیقاتی در زمینه شناسایی غرجستان دیروز و هزاره جات امروز انجام می دهند. ایشان از مطالب مربوط به غرجستان تا کنون چهار مقاله به ترتیب و عناوین ذیل به چاپ رسانده اند:

1- غرشستان (ده زنگی)، در مجله ادب، شماره سوم، سال سوم، قوس 1334

2- غرشستان، در مجله ادب، شاره چهارم، سال سوم، حوت 1334

3- «غرج، غرچ، غرجه، غرچه، غرش، غرشستان، غرستان، غرجستان» قسمت اول، در مجله جغرافیه، شماره دوم، سال هفتم، حوت 1347

4- «غرچستان» قسمت دوم، در مجله جغرافیه، شماره دوم، سال هشتم، حوت 1348

در این سلسله یادداشت، از مقاله ها و نوشته های شهرستانی و دیگران سود جسته می شود و به مراجع مورد استفاده اشاره به عمل می آید.

علامه محمد اسماعیل مبلغ زیر عنوان «جبلی سخنور نامی غرجستان» مقاله ای دارد که در شماره 12، سال 12، مجله آریانا به چاپ رسیده و در پاورقی آن در باره غرجستان برخاستگاه  شاعر بدینگونه اظهار عقیده شده است:

راجع به اینکه غرجستان اسم عمومی حصص هزاره یا نام یکی از قصبات آن است، در بین مورخان قدری

اختلاف به نظر می رسد. مولف «مختصر المنقول فی تاریخ هزاره و مغول» گوید: غرجستان اسم تاریخی

«دایزنگی» و نام عمومی آن ولایت غور است. ولی بعضی از محققان نام عمومی هزاره را غرجستان گفته

اند چنانکه مورخ و باستان شناس معروف احمد علی کهزاد در اثر گرانبها و نفیس خود «تاریخ افغانستان»

راجع به غرجستان تحقیقات عالیه دارد. ایشان در کتاب مذکور دو مفهوم برای آن ثابت می کنند، یکی خاص

و دیگری عام و نوشته اند که غرجستان از حیث مفهوم عام شامل تمام حصص هزاره می شود. پس در صورت             اول جبلی از دایزنگی بوده و در صورت دوم متعلق به یکی از حصص آن ولایت می باشد که بطور قطع نمی

توان آن را معیین کرد...

آقای دین محمد مضطر که کلمه «هزاره جات» را در «قاموس جغرافیایی افغانستان» نوشته اند، در قسمتی از نوشته خود مربوط به نام قدیم هزاره جات این طور می نویسند:

منطقه رشید و پرنفوس مرکز افغانستان بنام هزاره جات معروف است که نام تاریخی آن غرجستان می باشد و به

حیث یک حکومت کلان اداره می شود و مرکز حکمرانی هزاره جات یا غرجستان در «پنجاپ» دایزنگی واقع

است. به گمان اغلب، پنجاپ موجود همان پنجوایی باستانی است که زمانی مرکز مجد و تمدن با شکوه بوده در

سه راه کابل و هرات واقع بوده که از مراکز بزرگ بازرگانی آن روز بوده تجار ایرانی، عراقی و رومی از

هرات به همین راه وارد کابل می شدند و اموال و پیداوار مغرب زمین را به شرق رسانیده اجناس و اموال هندی

و چینی را از بازار های تجارتی بلخ و کابل به ممالک غربی ارمغان می بردند....

آقای عتیق الله پژواک مولف کتاب «غوریان» راجع به مهاجرت گروپ هایی از اقوام غیر بومی، از مناطق دیگر به سرزمین «غرجستان» بحث کوتاهی دارد و هدفش این است که با این نحوه گفتار، روحیه معمول و مروج را که به همه چیز رنگ دلخواه قومی بخشیدن و حقایق را تحریف کردن است نمایان تر گرداند و ساکنین اصلی و بومی منطقه را تا حد ممکن ضعیف و قلیل و بی نقش جلوه بدهد.

درینجا قسمتی از نوشته او اقتباس می شود و هدف از اقتباس آن حصول معرفت بیشتر به موقعیت جغرافیایی غرجستان است و به درجه دوم آشنایی با روحیه و نحوه دید نویسنده راجع به مردم آن سامان:

.... همچنان مهاجرین رابلستان (ولایت قندهار) در ورود خود به غرجستان با آمیزش با طوایف سایره، اسم وطن

اصلی خود را محافظت نمودند که هنوز به نام زاولی یاد می شوند.

قسمتی هم از شاخه طوایف پشه یی ولایت گندهارا (دره های نجراو) درین هجرت به غرجستان شرکت کرده و با

طوایف سایره آمیختند که تا امروز به همان اسم قدیم طایفه پشه یی خوانده می شوند.

اما طوایف سیستانی که وارد غرجستان شدند نیز اسم سابق خود را محافظه کردند، بهر حال ترکیبات و ساختمان

عضوی و بدنی طوایف حالیه غور و غرجستان مدلل می کند که به استثنایی قسمت کوچکی از اهالی غرجستان

(که از روی تیپ سر و ساختمان چشم و موی و بینی و رخساره و زنخ و قد نماینده گی خون و عرق مغل را می

نماید.) سایر طوایف این ولایت روی همرفته از اقوام آریایی افغانستان بوده و در ساختمان بدنی اساساً یک نسل

شمرده می شوند.

اما اسم هزاره و هزاره جات که تا امروز در مورد عموم سکنه غرجستان اطلاق می شود، ابداً نام ملی و قومی

و تاریخی آنها نبوده، اسمی است که در اوایل فقط در مورد عساکر مستملکاتی چنگیز خان ( که در دسته های

هزار نفری منقسم شده و در ولایت غور مقیم بودند) اطلاق می شد و می توان این اسم را در سایر مقامات

افغانستان که دارای اهمیت نظامی و محل سکنای عساکر چنگیز گردیده بودند یافت، از قبیل مقام هزاره بر سرک

مابین کابل و کرم نزدیک شتر گردن و محل هزاره بر لب سرکی که جانب نهر سند می رود و در نزدیکی شهر

اتک، مستر بیلو این نظریه را تایید می کند و موسیو لوپه می گوید:

«اسم هزاره در مورد یکی از مهم ترین قسمت های عسکر مغول به کار می رفت و بعد ها در مورد مغول های

ساکنه غور معمول گردید، معذا غور و غرجستان تا هنوز خود را هزاره نخوانده و به همان اسامی قبیلوی و دهاتی

یاد می کنند از قبیل قلندر، مسکه، آته، ازدری، باغ چری، ارزگان، مالستان، اجرستان، چهار دسته، محمد خواجه،

الودنی، بیسود، خواجه مری، گزاب، چوره و غیره.»

آقای پژواک در نوشته خود سعی به خرج داده اند که بر اصالت و قدامت ساکنین بومی غور و غرجستان پرده سیاهی بیندازند و به دلخواه خود بر آنان صبغه قومی بدهند. ایشان خواسته اند که آفتاب به دو انگشت پنهان شود، اما تحت تاثیر احساسات ناسیونالستی تنگ نظرانه، نتوانسته اند ملتفت شوند که اینکار امکان ندارد و آفتاب دزدیده شده نمی تواند.

مردم غور و غرجستان که قسماً منشا ترکی و قسماً منشا ترکی- مغولی و بعضا هم ریشه تاجیکی و جز آن را دارند از روزگاران بسیار قدیم، در این بخش های مرتفع و حواشی هموار آنها ساکن بوده و دوره های شاندار و با عظمتی را پشت سر گذارده اند که سلسله های غوری و خلجی و شنسبی و شاران و شیران و کرت ها و امرای محلی دیگر نمونه هایی از آن سر بلندی ها به شمار می آیند.

البته ممکن است همانطوری که گروپهایی از میان خود ایشان در دیگر مناطق کشور مهاجرت اختیار کرده و جاگزین شده اند، دسته هایی از ساکنین بخش های دیگر به ایشان پیوسته و در میانشان جذب گردیده و استغراق یافته باشند.

گذشته از این حرف ها، اینها  هر چه باشند و به هر تیره و منشا ایکه منسوب گردند به درجه اول انسان استند و بعدا از ساکنین بومی و قدیمی این آب و خاک بوده اند و می باشند و با توجه به مساله انسانیت، ضرورتی احساس نمی شود که رنگ دیگری از نژاد، مثلا «نژاد آریایی» بر ایشان زده شود و مساله انسانیت با همه حقایقی که در گذشته شان وجود داشته کاملا نادیده گرفته شود و از آن عملا چشم پوشی به عمل آید.

اگر کسی ساحه نظر خود را قدری وسیع تر بسازد، از نظر انسانیت چه فرقی بین آریایی و غیر آریایی می تواند وجود داشته باشد؟ مسلماً هیچ تفاوتی در میان نیست زیرا همه انسان ها از هر تیره ای که باشند در برابر قوانین طبیعی و انسانی یکسان و برابر اند و نژاد پرستی و برتری طلبی از ناحیه نژاد، منفور ترین پدیده ای است که امروز در مقابل انسانیت قرار دارد.

انتساب دو نام «هزاره » و «هزاره جات» به عساکر چنگیز خان نیز یک استنباط کاملا غیر واقعی و غیر محققانه می باشد، زیرا به استناد مدارک مشتبه کلمه هزاره که هم بر مردم و هم بر جای بود و باش آنان اطلاق می شده است، پیش از ظهور چنگیز موجود بوده که قبلا در این زمینه صحبت به عمل آمده است.

این مطلب که عده ای از هزاره ها به نام های قبیلوی و دهاتی از قبیل آته، مسکه، قلندر، مالستان، ارزگان و اجرستان و غیره یاد می شوند و هزاره نمی باشند، نیز به غایت سطحی و خنده دار است.

هزاره یک نام کلی و عمومی است که بر تمام مناطق هزاره نشین و بر تمام ساکنین آن مناطق اطلاق می گردد و در زیر این عنوان کلی صد ها نام طایفه ای و محلی وجود دارند که شاخه ها و خانواده ها و محل های مربوط به هزاره می باشند و روابطشان در زندگی روز مره و امور اجتماعی بر اساس همین عنوان های محلی و طایفه ای تنظیم می یابد.

این وضع در تیره های دیگر افغانستان نیز وجود دارد ، چنانکه «پشتون» یک نام کلی و عمومی است ولی در زیر این نام کلی صد ها نام قبیلوی و محلی از قبیل «زی ها» و «خیل ها» و غیره به مشاهده می رسند.

به اصل مطلب یعنی شناسایی بیشتر موقعیت و ساحات «غرجستان» بر گردیم.

آقای شهرستانی گوید:

غرشستان یکی از ایالات باستانی و تاریخی افغانستان است که امروز قسمت بزرگی از آن به نام ده زنگی یا

دایزنگی موسوم است و در بین سی و پنج درجه و پنجاه دقیقه و سی و سه درجه و چهل دقیقه عرض شمالی

و شصت و شش درجه و پانزده دقیقه و شصت و هفت درجه و سی و پنچ دقیقه طول شرقی واقع است. این

ولایت را به مناسبت کوهستانی بودن «غرشستان» گفته اند.

..... بعضی دانشمندان قدیم، غرجستان را به نام «غرجه» نیز یاد کرده اند، برخی هم غرج الشار خوانده اند

که «غرج» همان کوه و «شار» یعنی شاه است که معنی ترکیببی آن کوه های شاه یا جبال الملک است. در

غرب آن هرات و شمال آن بلخ و در مشرق آن کابل و جنوب آن غزنه واقع است و جنوب غرب آن را غور

احتوا کرده است.

ایضاً در مقاله دیگر خود نویسد:

...... از جمله قرار مشهور غرجستان، پشین، سورمین (شورمین) و بندر و بلیکان بوده است.» دیباجی

گوید:

بسی خسرو نامور پیش ازو

شدستند زی بندر سئاریان

مولف برهان قاطع گوید: بندر به ضم اول و ثالث بر وزن کندر نام شهریست در ولایت غرچه. بندر امروز

به همین نام منتهی با تلفظ با بصورت فتحه در انتهای ولسوالی دای کندی نزدیک ولایت غور واقع است و

پشین هم به همین نام وجود دارد ، اگر چه در نسخ مختلفه بعضا افشین و بعضا بشین ذکر گردیده است.

در آخرین مقالت آقای شهرستانی در مورد شهر ها و مناطق غرجستان چنین آمده است:

در کتب تاریخ و جغرافیا، بصورت مختلف اسمایی از شهرهایی غرچستان ضبط گردیده است که از آن

جمله افشین، شورمین و بندر مشهور تر بوده است.

افشین را به نامهای بشین، پشین و نشین نیز ضبط کرده اند. بنام «پشین» اکنون نیز محلی در حوالی مغربی

دایزنگی موجود است و توان گفت که افشین معرب «اپشین- پشین» است. در کتب تاریخ و جغرافیایی قدیم

این اسم را «بشین» ضبط کرده اند و می دانیم که نوشتن «پ» دری برسم الخط «با» موحده از مشخصات                  آن دوره هاست. تاریخ نویسان و جغرافیا نگاران بعدی به پیروی از عربیت بیشتر املای «افشین» را

ترجیح داده اند.

.... پشین را یاقوت حموی و مولف مسالک الممالک «مدینه» خوانده اند ولی مولف حدود العالم آن را

«قصبه» گفته است.

اصطخری گوید: شهر های پشین وشورمین از شهر های بسیار باستانی و کهن است و مقامی برای سلطان

در آنها وجود ندارد و با آنکه شهر اول الذکر بزرگ بوده است، «شار» در یک قریه بین کوه ها موسوم به

«بلیکان» می زیسته است. طبق تصریح او هر دو شهر دارای آبها و باغ های فراوان بوده است. مولف

مولف حدود العالم گوید: در پشین غله و کشت و برز فراوان و شهر آبادان است و کوهسار.

.... از پشین تا شورمین از طرف جنوب یک منزل مسافت و راه کوهستانی بوده است.امروز در سمت

مغرب ولسوالی شهرستان قریه ای است بنام «شیران» یا «شیرو» که از نگاه لفظی مشابهتی با اسم

«شروین» دارد. قریه ای دیگر در شهرستان بنام «شیرمه» خوانده می شود. این قریه بین کوه های رفیع

افتاده است و در اطراف آن قراء خوچشک (در دفاتر حکومتی این اسم را «خوجه چاشت» نویسند ولی

اصح آن همان است که گفته آمد زیرا تواند که خوچشک  از «خواجه شک» یا خوجوشک (قهر آلود) آمده

باشد.)  و چک شار (آن را «چکشهر» نویسند، عقیده دارم که این اسم با اسم «شار» معروف مناسبت

نزدیک دارد ) و کته سنگ موقعیت دارد. از نگاه اینکه کلمه «شیرمه» در نسخه بدل های مسالک الممالک                 ذکر گردیده است ، با رعایت احتیاط توان گفت که مراد همان است.

ولی آنچه اندک اندک حدس ما را به یقین نزدیک می سازد ذکر دو ناحیه دیگر یعنی «تمران-تمازان» است                 در ردیف شهر های غرچستان. مولف حدود العالم گوید: «تمران و تمازان دو ناحیتیست بحدود رباط کروان

نزدیک اند، کوه ها و مهتر شانرا تمران قزنده و تمازان قزنده خوانند.»

تمزان (تمزو) با فتحه تا و میم، با حفظ اسم قدیم خود امروز نیز در حدود مغرب شهرستان در نواحی

ولسوالی های دایکندی و گزیو موجود است. اگر چه استاد مینورسکی درباره موقعیت آن شرحی داده است

ولی «تمزان» امروز همان «تمازان» حدود العالم است.

... تمران (تمرو) با همین املایی که در حدودالعالم آمده است در حاشیه ولسوالی دایکندی جای دارد...

تاریخ طبقات ناصری نام های «گزیو» و «تمران» را در ضمن واقعات 618 هجری چنین یاد کرده است:

«... و دوم پسر ملک ناصر الدین، ابوبکر بود و این کاتب در شهور سنه ثمان عشر ستماته خدمت او را به

ولایت گزیو و تمران دریافت و از وی آثار مروت مشاهده کرد...»

گزیو به جانب آفتاب نشست شهرستان (شارستو، (شارستان)، شهرستان، علاوه بر اسم ولسوالی شهرستان که

در قسمت مشرق ولایت ارزگان واقع است، اسم قریه ای است در ولسوالی دایکندی. اذعان می توان نمود که

این اسم ماخوذ از همان نام معروف «شار» است که لقب مهتر غرچستان بود ...) و پیوست به آن در کنار

رود هیرمند افتاده است و خرابه ها و اطلال زیاد که حاکی از عمارات قدیم است، در آن به مشاهده می رسد.

اگر چه گزیو را در دفاتر «گیزو» و «گیزاب» نویسند با آنهم بهر رنگی که جامه اش به تن کنند همان است

که بوده است و هست.

بندر نام این محل را لغت فرس با فتحه باء موحده و برهان قاطع بضم باء بر وزن کندر ضبط نموده اند.

بندر به فتح باء نام قریه ای است در سمت شمال مغرب ولسوالی دایکندی در نزدیک سرحد غور. این اسم

ماخوذ از اسم بسیار کهن و باستانی کشور ما یعنی «بندار» است . بندار یکی از عناوین اداری و لقب کاردار

مالی بوده است و بندار کسی را می گفتند که حقوق گمرکی (خراج عشر)  را از تاجران می گرفت، و بندار

فاعل فعل «بندره» یا «بنداری» است. این کلمه گاه با خراج و گاهی بدون آن در بسیاری از متون قدیم زبان

دری موجود است.

... کلمه بندار، به مرور ایام با اسقاط (الف) به «بندر» بضم باء و بالاخره به «بندر» به فتح باء بدل شده است.

اسدی طوسی در ذکر این نام، بیتی از «دیباجی» شاعر را شاهد آورده است:

بسی خسرو نامور پیش ازو

شدستند زی بندر شئاریان

علاوه بر شهر های متذکره ، در کتب و آثار مختلفه نام هایی از قلاع و دژ های غرجستان ضبط شده است که

گاه محل و مامن پناهندگان و بعض به حیث محبس بزرگان و سرکشان روز گار بوده است...»

درین جا ذکر این دو مطلب برای علاقمندان مسایل غرجستان خاصتا جغرافیای آن ضروری بنظر می آیدک

اول اینکه:

در روزگاری که سرزمین هزاره جات بنام غرجستان موسوم بوده است، بسیاری از نام های محلی امروزی در آن وجود نداشته اند بلکه این نام ها بعضا دارای گونه های دیگری بوده اند که نسبت عدم شهرت و موقعیت غیر مساعد در کتب جغرافیایی و تاریخ از آنها یادی به عمل نیامده است و بعضا به مرور ایام تغییر شکل داده اند که تطبیق اشکال امروزی و صورت های دیروزی آنها زحمت ووقت و صلاحیت بیشتر به کار دارد و کسی تا کنون به این امر دست نیازیده است و نوعاً هم در شعاع نام های مشهور تر مناطق همجوار قرار گرفته و جزو آنها شمرده شده اند- مثل کالو، شنبل، دره شکاری، دوشی، دره فولادی، شهیدان، بند امیر، و حتی یکاولنگ که تحت شعاع نام معروف بامیان بوده و خود شهرتی نداشته اند.

دوم اینکه:

غور و غزنه دو منطقه معروف و تاریخی وطن ما در دو جناح غربی و جنوبی غرجستان قرار داشته اند که مراکز سیاست ها و قدرت ها و حکمرانی ها و تحولات آن روزگار به شمار می رفته اند و تحولات آن مراکز از دو جانب پیوسته بر غرجستان سایه  می افکنده اند و همچنان غالباً قسمت هایی از غرب و جنوب غرب غرجستان مانند لعل و سر جنگل و پنجاب و دایکندی امروزه و بامیان و ارزگان و تمران و تمزان و کجران و اجرستان و جز اینها در قلمرو قدرت غوریها و بخشهایی از جنوب غرجستان چون ناور، مالستان، جاغوری، جغتو، خوجه میری، قره باغ و غیره در ساحه اقتدار غزنویها واقع بوده اند که در کتب تاریخ و جغرافیا در قلمرو این قدرتها آورده شده اند.

بنابر این تعیین حدود و مرز های غرجستان، بصورت مشخص و دقیق در مدت های معیین و شناختن نامهای محلی خاصتاً جایهای غیر معروف آن مشکل به نظر می رسد. ولی قدر مسلم این است که سرزمین هزاره جات امروزی همان قلمرو غرجستان دیروزی به مفهوم عام خود است و هزاره های کنونی که علاوه بر هزاره جات در ساحات غور و غزنه و صفحات شمال و دیگر بخشهای کشور ساکن می باشند اخلاف غرجستانی های دلاور آن روزگارند به اضافه مردم همانندی که در جریان تحولات بعدی به ایشان پیوسته اند.

بدین اساس مردم و سرزمین های غور، غرجستان و غزنه از قدیم الایام تا به اکنون تاریخ و جغرافیای کاملا مربوط بهم و مشترکی دارند که نمی توان آنها را بصورت های جدا از هم و مجرد مطالعه و بررسی کرد.

قبل از اینکه مبحث جغرافی غرجستان به پایان آید چند مطلب کوتاه دیگر نیز باید به آن اضافه شود.

یکی از حکومتی های محلی (اصطلاح حکومتی فعلا به ولسوالی تغییر یافته است) در هزاره جات که قبلا شامل حکمرانی دایزنگی بود و بعدا به ولایت ارزگان ملحق ساخته شده است، شهرستان نام دارد و قریه ای در دایکندی نیز به بدین نام، موسوم است و مردم آنها را «شارستان» تلفظ می کنند.

طوریکه می دانیم امرایی به لقب «شار» در غرجستان حکمرانی داشته اند و احتمال قوی آن است که این نام از لقب «شار» های غرجستان گرفته شده و پسوند ظرفیت «ستان» بعدا به آن الحاق یافته و «شارستان» شده باشد که سپس آن را به «شهرستان» تبدیل کرده اند.

دلیل دیگر این مورد اینکه در نواحی کوهستانی شهرستان و دایکندی قلعه های مستحکمی وجود داشته اند ولی شهری موجود نبوده است که بدون مناسبت این جاها را شهرستان بنامند.

شهرستانی نیز در مقاله «غرجستان، شماره دوم، سال هشتم ، حوت 1348، مجله جغرافیا» اذعان کرده اند که این اسم ماخوذ از نام معروف «شار» خواهد بود که لقب مهتران غرجستان بوده است.

فرمانروایان غرجستان به لقب «شار» خوانده می شدند و دو تن ازین شار ها در تاریخ معروفیت دارند که یکی شارابونصر و دیگری پسر او شاه محمد معروف به شار شاه می باشند.

در منابع تاریخی به نظر می رسد که شارابونصر هنگامی که سال عمرش زیاد شده بود اداره سرزمین غرجستان را به پسر خود شاه محمد تفویض نمود و خود که مرد فاضل و عادلی بود به مطالعه کتب و هم صحبتی فضلا و هنرمندان  اشتغال جست.

فرمانروایان غرجستان با دربار های آل فریغون که در سمت شمال کشور حکمرانی داشتند و غزنویان و غوریان مناسبات و روابطی داشته و هر چند گاه و به یکی ازین قدرتهای همجوار خراج می داده اند و به قول ابن خرداد به خراج سالانه غرجستان در روزگار آل فریغون به یکصد هزار درهم و یکهزار گوسفند که در آنجا زیاد تربیه می یافته، می رسیده است.

سلطان محمود به منظور تثبیت اقتدار خود بر غرجستان، در سال 389 هجری، عتبی مولف تاریخ یمینی را به رسالت نزد شارشاه فرستاد و شار، عتبی را به اکرام و احترام پذیرا گردید و دستور داد که خطبه را بنام محمود بخوانند. مقابلتا محمود، شار را به غزنین دعوت کرد و مورد محبت قرار داد و او پس از مدتی اقامت در غزنین، به غرجستان مراجعت نمود.

در فرصتی که محمود عزم هند کرد از شار تقاضا به عمل آورد که درین سفر با او همراهی کند ولی شار عذر آورد و از همراهی خودداری ورزید. این امر بر محمود گران آمد و بنابر این پس از فتح هند، به غرجستان لشکر فرستاد و آن را تسخیر نمود و شار را به غزنین اسیر آوردند تا در 402 در زندان آن شهر بدرود زندگی گفت و شار ابو نصر پدرش نیز در سال 407 در غزنین ایام حیات را به پایان آورد.

عنصری ملک الشعرا دربار غزنه به مناسبت فتح غرجستان قصیده ای دارد که نبضی از آن بدینگونه است:

کنون عجب تر از آن فتح، فتح غرجستان                که شد بدولت او مر سپاه او را رام

یکی حصارکش سر همی ستاره گرای                    بناش کیوان بالا و سنگ آیینه فام

زمینش آهن و پولاد، برج گونه کوه                       بسان بیشه سر برج او پر از ضرغام

سپاه خسرو مشرق بفر دولت او                           چنان گرفتند آن برج را چو باز، حمام

بدولت ملک آن ناحیت بدست آمد                          نه قلعه ماند و شاه و نه چاکر و نه غلام

پس از انقراض فرمانروایی شاران، امرایی از طرف دولت غزنویه برای اداره امور غرجستان منصوب می گردیدند که لقب «شار» نداشتند و بنام «امیر» یا «میر» یاد می شدند و قراتگین ترک اولین و معروفترین این دست از امیران به شمار می آید که فرخی بدینسان او را می ستاید:

سپهبد سپه شاه شرق ابو منصور                         قراتگین دوانی «امیر» غرجستان

سیاستی است مر او را که در ولایت او                 پلنگ رفت نیاورد، مگر کشاده دهان

درین دیار بهنگام شار چندین بار                        پلنگ وار نمودند غرچگان عصیان

بجز به صلح و شایستگی و خلعت و ساز               بسر همی نتوانست برد با ایشان

این قصیده که بیتی چند از آن آورده شد بیانگر این مطلب است که شار دارای نیرو و استحکامات قابل توجهی بوده و به اتکای آن حتی به قدرت دولت غزنوی اعتنای چندانی نداشته است. همچنین مردم غرجستان به غایت سرکش و دلیر بوده و در عهد شاران چندین بار به آشوب دست یازیده اند و فرمانروایی بر آنان بجز ملایمت و رفتار شایسته و صلح آمیز میسر نبوده است.

اما کلمه «امیر» که به جای «شار» معمول گردیده بود، به مرور ایام حرف «الف» از ابتدای آن ساقط گردیده شکل «میر» را به خود گرفت و بعد آهسته آهسته به حیث لقب همه قدرتمندان و خوانین و فیودالهای محلی و ملوک طوایف هزاره جات قبول شد و مورد استفاده پیدا کرد و تا امروز هم باقی می باشد.

تقریبا از دو صد سال بدینسو نام بسیاری از «میر» های هزاره جات را مردم شنیده اند و همچنین در کتابهای مربوط به حوادث این مدت نام تعدادی از آنان تذکر یافته است.

«میر» ها معمولا قدرت محلی را در اختیار داشتند و بر مردم حکم می راندند و بعضی از آنان با قدرتهای مرکزی در ارتباط بودند و حتی در سیاست مملکت دست می زدند و با دولت مرکزی همکاری یا مخالفت می کردند. میر یزدان بخش بهسودی از مخالفان دولت مرکزی در سال 1255 هجری با امیر دوست محمد خان جنگ هایی به عمل آورد.

در کتاب سراج التواریخ تالیف فیض محمد کاتب که مشتمل بر واقعات دوره سلطنت امیر عبدالرحمن خان می باشد نام تعداد زیادی از میر های هزاره مذکور است که در برابر دولت مرکزی قیام نمودند و یا به پشتیبانی آن برخاستند.

میر محمد عظیم بیگ و میر فیضک بیگ سه پای، میر ایلخانی بیگ یکاولنگی، میر سلیمان بیگ و میر رضایی بیگ دایکندی، میر یوسف بیگ دایزنگی، میر رضا قلی بیگ سرخ جویی، میر ناصر بیگ ورسی، میر کاظم بیگ تمزانی، میر محمد حسن سر جنگلی، میر محمد رضا بیگ القانی و میر حسین خان شیخعلی از جمله ده ها میر مقتدر عهد امیر عبدالرحمن بودند که در سیاست و مجادلات آنروز نقش هایی بازی کردند.

هزاره جات از تحولات اجتماعی و سیاسی ماحول خود، باعث انزوای آن در حصار های طبیعی کوه ها و کوتل های شامخه  گردیده و نتیجتاً در رویداد های چارصد ساله این عهد انعکاس قابل توجهی نداشته است.

مع الوصف، دسته هایی از هزاره و مردانی از ایشان، گاه در حوزه خود و ماحول آن و گاه در خارج از قلمرو خود، خاصتاً در بخش های غربی کشور، حتی نواحی فارس و کرمان و اصفهان مصدر تحولاتی گردیده، در فعالیت های سیاسی و جنگ ها، نقش هایی داشته اند که نمی توان آنها را نادیده به حساب آورد. و چون این مسایل به بخش تاریخی این نوشته ارتباط دارد، لذا از تفصیل درین زمینه انصراف به عمل می آید و تنها به ذکر یک نمونه، مربوط به وقایع کرمان در نیمه دوم قرن هشت هجری قمری بسنده می شود:

..... در اثنای این جنگ، شاه شجاع پسر دیگر خود سلطان اویس را به طرف گرمسیر کرمان فرستاد که به

کمک خال خود امیر سیورغتمش و لشکر هزاره غایله دولتشاه را در کرمان خاتمه دهد....

در داخل هزاره جات که مردم از خراج دهی به قدرت های مرکزی و کشمکش های قدرت طلبانه در پرتو طبیعت دشوار جغرافیایی، تا حدی در امان و فارغ بودند، خود بصورت ملوک الطوایفی و شرایط فئودالی زندگی به سر می بردند، یعنی «میر» های هزاره که اخلاف و میراث خواران «امیر» های عهد غزنوی و غوری بودند، قدرت های محلی را در دست داشتند و بر مردم حکم می راندند.

درینجا نسبت ارتباط مطلب از «میر» های هزاره جات به اختصار سخن به میان آمد و در یکی از بخش های آینده درین زمینه به تفصیل صحبت خواهد شد.

ساکنان غرجستان یعنی منسوب به آن را «غرجستانی» می گفته اند چنانکه عبدالواسع جبلی به «غرجستانی» معروف بوده است و بیهقی گوید: «... امیر رضی الله عنه بر نشست با برادر و فرزند ... و دو مرد «غرجستانی» بدرقه گرفت.»

بدیعی شاعر به جای «غرجستانی » کلمه «غرچه» را به کار برده و مرد «غرچه» یعنی «غرجستانی» را بساده دلی مثل قرار داده است:

بفریبد دلت بهر سخنی

روستایی و غرچه را مانی

جمع کلمه «غرچه» را بصورت «غرچگان» آورده اند و فرخی سیستانی آن را بدینگونه در شعر خود بیان کرده است:

 

درین دیار بهنگام شار چندین بار

پلنگ وار نمودند «غرچگان» عصیان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 21:35  توسط Manizha nayel  | 

بامیان سرزمین پیکره ها و سموچها

 

        در حاشیه ی شمالی و شمال شرقی غرجستان تاریخی، یک نقطه ی پر اهمیت از صفحات مرکزی، به نام بامیان واقع است که در آغوش شاخه های جنوبی هندوکش و شمال کوه بابا، در ارتفاع تقریبا سه هزار متری موقعیت دارد.

بامیان در بنداهش به نام «بامیکان» و در آثار مربوط به قرن پنجم قبل از میلاد به نام «فان-یانگ» یاد شده و هیوان تسنگ زوار معروف چینی در 632 میلادی آن را «فان- ین- نا» خوانده است و در بعضی از منابع دیگر چین با تفاوت های جزئی دیگر ضبط گردیده است.

این دره ی کوچک و شاداب کوهستانی روزگاری نقطه ی اتصال دو جناح هندوکش و توقفگاه مسافران و کاروانهایی بود که برای تجارت یا منظور های دیگر از هند به سوی چین و بلخ یا هرات و ایران سفر می کردند و با برعکس از این سرزمین ها به جانب هند می رفتند.

   احمد علی کهزاد در کتاب «رهنمای بامیان» می نویسد:

          بامیان روی معبر کاروان رو قدیمی واقع شده و این همان شاخه ی جنوبی راه معروف ابریشم است که از بلخ به          پشاور می رفت و منحیث موقعیت، درست در وسط راه این دو شهر باستانی قرار گرفته است... در ادوار اسلامی           در موقعی که غزنه مرکز آل ناصر و بامیان مقر شنسبانی ها بود، راه مستقیمی میان این دو شهر وجود داشت که           محتملا از پای شهر ضحاک و دره کالو و کوتل حاجیگک و گردن دیوال و اونی و وردک به غزنی وصل می

          شد. رفت و آمد کاروانهای بزرگ تجارتی آسیای میانه بین هند و چین و ایران در حیات اقتصادی و مذهبی و

         هنری دره ی معروف بامیان اهمیت به سزا داشت....

در اوایل عهد مسیح که کوشانیان به قدرت رسیدند و دیانت بودایی را رواج بیشتر بخشیدند، بامیان حیثیت مرکز این دیانت را حاصل کرد و طرح و ایجاد دو مجسمه ی بزرگ 35 و 53 متری و مجسمه ها و معابد دیگر بودایی درین عهد، شهرت و عظمت این مرکزیت را روز به روز بیشتر گردانید و سیل زوار هندی و چینی و جز آنها را به سوی آن سرازیر ساخت.

مجسمه های بزرگ در جدار طبیعی کوهی ساخته شده اند که در امتداد شمال دره ی بامیان موقعیت یافته است. در کتاب «رهنمای بامیان» راجع به این جدار طبیعی چنین می خوانیم:

         آنچه بامیان را از نظر آیین و هنر بودایی شهرت بخشیده بود و هنوز هم مایه ی استعجاب بینندگان است، پیکر

         های عظیم بودا، معابد منقوش و چندین هزار سموچ است که تا امروز شواهد آن باقی مانده. این شواهد با عظمت

         هرگز به وجود آمده نمی توانست اگر جدار کبیر که از ساختمانهای طبیعی طبقات الارضی است، وجود نمی

         داشت. مطالعات طبقات الارضی فسیل حیوانات متحجره ی دریایی که از حوالی بند امیر تا دو آب میخ رزین و

دور تر تا تاله و برفک و کرکر به مشاهده رسیده است نشان می دهد که در دوره دوم عمر زمین این نواحی همه

         زیر آب بوده و با عروج هندوکش و کوه بابا از آب، در عصر سوم، دیوار بزرگ طبیعی با صفحات بلند افقی و

         عمودی هم تشکل کرده است. پیکر سازان بودایی در آسیای مرکزی در چندین جا مثل «اجانتا» در هند،

         «لانک من» در ترکستان چین و بامیان در افغانستان از این هدیه طبیعت استفاده کرده و در صفحات بلند و

         عریض و طولانی بدنه دامنه کوه که از کنگلومرا (مخلوط سنگریزه و گل فشرده) تشکیل شده است، پیکره ها

         و طاقها و سموچهای معابد نفیس خویش را نقر کرده اند.

دو پیکره ی بزرگ بودا و بقایای پیکره های کوچک دیگر و نقاشیهای سقف ها و جدار های معابد و استوپه ها همه باز گوینده و بیانگر عظمت و جلال دوره های گذشته این سرزمین و رونق هنر هیکل تراشی و نقاشی و دیانت بودایی در آن می باشد.

مستشرقین عقیده دارند که کار اعمار پیکره 35 متری با معابد و سموچهای حواشی آن در اواخر قرن اول میلادی یعنی عصر کنیشکا آغاز یافته و احتمالا تا قرن دوم ادامه پیدا کرده است، و پیکره 53 متری در عهد احفاد او (احتمالا قرن پنجم میلادی) در دست ساختمان گرفته شده و ایجاد سراسری این مجتمع یعنی پیکره های بزرگ و کوچک ، معابد و استوپه ها ، سموچها و آبدات دیگر، چند قرن و به قولی هفت صد سال را در بر گرفته است.

     هیوان تسنگ سیمای بامیان را در سال 632 بدین گونه ترسیم می نماید:

             مملکت فان – ین - نا (بامیان) بیش از 2000 لی شرقاً– غرباً و زیاده از 300 لی شمالاً– جنوباً انبساط دارد              (هر لی مساوی با 576 متر است). این مملکت در داخل کوه های پر برف واقع است. ساکنین آن از وادیهای

             کوهستانی استفاده کرده در شهر های آنجا بر طبق امکانات محلی زندگی می کنند. پایتخت بزرگ مملکت به

             جدار سنگی کوه متکی بوده، دره را عبور می کند. طول این شهر از 6 الی 7 لی و به طرف شمال به پوزه سر              نشیبی منتهی شده است.

             حاصلات زراعتی آن عموما گندم زمستانی است و گل و میوه بسیار کم دارد و برای تربیت حیوانات خیلی ها

             مساعد است چنانکه گوسفند و اسپ زیاد در آن جا تربیت می شود. آب و هوای آن خیلی سرد و عادات ساکنین

             آن جا خشن است. البسه آنها غالبا پوست حیوانات و پارچه های پشمی کلفت است که در خود مملکت تهیه می

             شود... از نقطه نظر سادگی و بی تزویری عقاید، ساکنین این مملکت خیلی ها از مسکونین مجاور مزیت

             دارند...

«هوی تچه او» راهب اهل کوریا که در اواخر 727 میلادی از بامیان دیدن نموده، نیز از سردی هوا، نوع البسه مردم، تربیت اسپ و گوسفند و استحکامات نظامی پادشاه بامیان سخن رانده است.

در حفریاتی که به سال 1930 توسط هیأت باستان شناسی فرانسوی در بامیان صورت پذیرفت، از معبدی واقع در جناح شرقی مجسمه 35 متری بودا نوشته هایی بر روی پوست درخت کشف گردید که در اثر نفوذ آب، با گل سطح معبد اختلاط

پیدا کرده و پوسیده شده بود. هیأت با مشکلات فراوان قسمتی از آن نوشته ها را از زمین جدا کرده و در جعبه های مخصوص شیشه ای قرار دادند. این نوشته ها بعدا به پاریس فرستاده شد تا به وسیله موسیو «سیلون لوی» خوانده شود. موسیو سیلون لوی نوشته های مذکور را خوانده و نظریه  داده که این نوشته ها از انواع خطوط سانسکریت است که قسماً

مربوط به قرنهای 3 و 4 یعنی عصر کوشانی می باشد و قسماً به قرن های 7 و 8 تعلق دارد.

در مورد پیدا شدن این نوشته ها مقاله مبسوطی زیر عنوان «کشف متون قدیمه سانسکریت در بامیان» توسط احمد علی کهزاد در شماره (7) سال دوم (اسد 1323) مجله آریانا به چاپ رسانده شده است که قسمتی از آن دراین جا اقتباس می شود:

        روی هم رفته موسیو سیلون لوی نوشته های سانسکریت بامیان را از روی اقسام رسم الخط به چند دسته تقسیم می

        کند:

               1- نوشته های «کوشانا» مربوط به قرن 3 و 4

               2- نوشته های «گوپتا» آن هم در دوره اخیر آن مربوط به قرن 7 و 8

               3- انواع رسم الخط آسیای مرکزی از قبیل نمونه های ختن و کوتچه.

       به این ترتیب انواع مختلف رسم الخط سانسکریت که در اقطار امپراتوری وسیع کوشان رواج داشت در این معبد

       بامیان دیده شد و این نمونه ها نشان می دهد که کتابهای به سانسکریت و به اقسام رسم الخط دراین جا جمع آوری

      شده بود. چون قدیم ترین رسم الخط ها مربوط به قرن سوم می باشد و جدید ترین آنها به قرن هشتم مسیحی ارتباط

      دارد، در عرصه پنج صد سال، کتب در این جا جمع و یا نوشته شده است. به عقیده موسیو سیلون لوی در کتابخانه

  ای که در این معبد دایر شده بود یا کتب نقاط مختلف را جمع آوری نموده بودند و یا کاتب های نقاط متعدد در خود         دره بامیان به نقل و نوشته  آنها پرداخته اند. چون بعد از قرن هشت هیچ نوشته ای پیدا نشده و به واسطه نزدیک  

      شدن مسلمانان وضعیت بت پرستان مشرف بر خطر گردیده بود، معلوم میشود که راهبین بودایی تا آخرین مرحله

      مساعد که هنوز وضعیت امنیت دره بر هم نخورده بود، مصروف تحریر و نقل کتب مذهبی بودایی بودند...

نوشته های یافت شده که نشان دهنده ی دیانت قدیم مردم این سرزمین و در عین حال ادب سانسکریت در قسمتی از دره های پرپیچ و خم هزاره جات می باشد، اهمیت فراوان دارد. گویا پاره ای از این نوشته ها در موزه کابل گذاشته شده اند.

در حواشی و کناره های بامیان نیز مواضعی وجود دارند که در دوره های شکوهمندی بامیان به غایت آباد بوده اند و از این مواضع به حیث عبادتگاه راهبان و قرار گاه جنگاوران و بازار داد و ستد امتعه تجارتی استفاده می شده است. نامهای قدیم این ساحه ها تا کنون به درستی روشن نگردیده ، اما بقایای آثار عمرانی و فرهنگی و هنری که به دست آمده و مشهور می باشند اهمیت این جایها را به ما باز می گویند.

با نامهایی که در قرون بعدی بر این جایها گذاشته اند به خوبی آشنایی داریم و اکنون با یاد آوری مطالبی به اختصار ، در باره آنها، آشنایی خود را افزایش می بخشیم .

شهر غلغله: در حفریات سال 1931 معلوم گردید که شهر غلغله یکی از مواضع پر اهمیت بامیان بوده است و از لحاظ تاریخی درخور توجه زیاد می باشد. دانشمندان باستان شناس اظهار عقیده کرده اند که این شهر در زمان ملوک شنسبانیه و احتمالاً توسط ملک فخر الدین به میان آورده شده و حیثیت مرکز حکومت را داشته است و عده ی زیادی از مردم در سموچهای آن زندگی به سر می برده اند.

تاریخ ساختمان قلاع و ابنیه مستحکم شهر غلغله به قرنهای 6 و 7 هجری مربوط می شود.

  در کاوش های باستان شناسی آثار تاریخی زیادی از آن جا نمایان گردید.

  یک کتاب خطی به نام «فالنامه» که مجموعه ای از چند رساله می باشد و تاریخ تحریر یکی از رساله های آن به 583 زمان امارت ملک شمس الدین بن فخر الدین تصادف می کند از جمله آثار مکشوفه است. همچنین یک تعداد اسناد خطی که تحریر آنها مربوط به سالهای اخیر سلطنت شنسبانی ها و قبل از حمله ی چنگیز می باشد و نام جلال الدین بن سام در یکی از آنها موجود است و تعدادی از پارچه های ظروف گلی به رنگ سبز و نوشته ی کوفی و یک دروازه منقش چوبی که در قسمت فوقانی آن به رسم الخط کوفی «الملک لله» نوشته شده ، از آثار به دست آمده می باشند.

شهر غلغله که در مقابل دیوار کبیر و مجسمه های بزرگ و در جناح راست رودخانه بامیان موقعیت دارد و آب مورد استفاده مردم آن از دره کالو سرچشمه می گرفته است، بعد از سقوط شنسبانی ها توسط خوارزمشاهیان بین سالهای 607-611 هجری به حیث مقر فرمانروایی جلال الدین خوارزمشاه  مورد استفاده قرار گرفت. در سال 618 هجری چنگیز خان به این شهر حمله آورد و با مقاومت شدید ساکنین آن روبرو گردید ولی سر انجام غلبه حاصل کرد و خرابی هایی به شهر وارد آمد.

قسمتی از آبادیهای باقیمانده شهر غلغله بعدا هنگام قیام مردم هزاره ، از طرف امیر عبدالرحمن تخریب و هموار گردید و از آن جا به حیث پایگاه اردو استفاده به عمل آمد...

شهر ضحاک: بر روی تپه مرتفعی که در 17 کیلومتری شرق بامیان واقع دارد و آبهای دره بامیان و دره کالو در دامنه آن با هم التصاق می نمایند، بقایای آبادیهای از میان رفته ای موجودند که به نام «شهر ضحاک» یاد می شود. دراین جای تاریخی تا کنون حفریات صورت نگرفته است اما حدس زده اند که سابقه آن به دوره های پیش از اسلام تا عصر ساسانیان و ترکان غربی می رسد. خرابه های موجود نشان دهنده این است که برجها و قلاع مستحکمی دراین موضع بر پای بوده اند و در دوره شنسبانیه نیز آبادیهای آن بیشتر شده و مورد استفاده قرار داشته اند.

گفته می شود در این شهر که موقعیت استراتیژیک جالبی است هنگام حمله چنگیز نبرد شدیدی روی داده و نواده چنگیز در آن به قتل رسیده است.

شهر سرخشک: شهر سر خشک در فاصله بیش از 30 کیلومتری مشرق بامیان، آن جا که راه بامیان و دو آب انشعاب می یابند، در ساحت بلندی موقعیت دارد. این جا که حیثیت مدخل حوزه بامیان را دارا می باشد یک پایگاه استحفاظی بوده که عبور و مرور به سوی بامیان از آن کنترول می شده است.

باقیمانده ی خرابه های این موضع نیز تا کنون بر جایند و از گذشته های دور حکایت می کند.

  شهر ککرک: دره ی ککرک در فاصله پنج کیلومتری جنوب شرق مجسمه های بزرگ واقع است و آب آن از چشمه سار های سرد و شفاف کوه بابا منشا می گیرد. این دره تنگ و شاداب از لحاظ هنر هیکل تراشی و نقاشی در دوره ی بودایی بامیان یکی از مواضع پر اهمیت تاریخی به شمار می آید. در حفریات سال 1930 مجموعه آثار هنری آن ظاهر گردید که شامل یک مجسمه 15 متری بودا و یک معبد قدیمی با تصاویر دیواری و تعدادی از سموچها می باشد.

قسمتی از این تصاویر که از باد و باران آسیب کمتر دیده اند و به حدس متخصصین ، تصویر یکی از شیران بامیان در میان آنهاست. به موزه کابل انتقال یافته اند.

درهُ فولادی- مدخل درهُ فولادی مرکز حکومت شیران بامیان بوده است که به نام شهر شاهی نیز موسوم می باشد. موقعیت آن به جانب جنوب غرب بامیان است و قسمتهای بالایی آن به دامنه کوه بابا پیوستگی دارد و تا چهار کیلومتری داخل دره، سموچها و آثار عهد بودایی جلب نظر می نمایند و حکایتگر این می باشند که تعداد زیادی از پیروان بودا در آن می زیسته اند.

چهلستون: یکی از سموچهایی که در دیوار کبیر موجود است نسبت به سموچهای دیگر فرق دارد بدین معنی که داخل آن بسیار وسیع است و دهلیز های متعددی توسط پایه ها و ستونهای سنگی در آن از هم مجزا ساخته شده اند و به نسبت تعدد همین ستونها آن را «چهلستون» نامیده اند. این سموچ در نوع خود یکی از آثار عمرانی قابل توجه بامیان به حساب می آید.

 

  پس از دوره با شکوه کوشانیان تنی چند از افراد محلی به نام «شیران بامیان» حکمرانی بامیان و حواشی آن را در دست گرفتند که گفته می شود اینان نیز از اعقاب «کوشانو یفتلی» بوده اند. حکمرانی این سلسله قبل از ظهور اسلام آغاز می شود و مدتها بعد از آن ادامه می یابد. مرکز حکومت «شیران» در مدخل دره فولادی قرار داشت و هیوان تسنگ در عصر یکی از افراد این سلسله ، به سال 632 از بامیان دیدن کرد.

  شیرانی که بر بامیان حکم می راندند با شارانی که بر غرجستان در آنسوتر شان فرمانروایی داشتند، احتمالا به یک منشا می پیوستند. چنانکه القابشان «شیرشار» از یک ریشه و مشابه بودند و شاخه های کوچک دیگری از ایشان در بخش های جنوبی تر صفحات مرکزی مانند ارزگان و جیرستان، مالستان ، جاغوری و غیره به وقتهای متفاوت قدرتهای محدود محلی را در دست داشتند.

  در منابع سده های اولیه اسلامی جسته جسته از شیران بامیان یاد آوری شده است.

الیعقوبی جغرافیه نگار عرب در اثر خود «البلدان» می نویسد:

            شهر بامیان در بین کوه ها واقع است و در آن مرد دهقانی حکم راند که او را «اسد» و به فارسی «شیر»

           گویند. وی بر دست مزاحم بن بستام در ایام منصور(139-158) مسلمان شد و مزاحم دخترش را برای پسر

          خود به زنی گرفت و هنگامی که فضل بن یحیی به خراسان آمد پسر شیر بامیان حسن را در غوروند 

          (غوربند) دریافت و بعد از آن که بر او غالب آمد او را بر بامیان گذاشت و به اسم شیر بامیان نامید و حسن

          در حدود 176 هجری در گذشت.

احمد علی کهزاد در «رهنمای بامیان» عهد خلافت منصور را (136-148) و حسن را نواسه دختری شیر بامیان دانسته که فضل بن یحیی بامیان را به او سپرده و لقب جدش (شیر بامیان) را برایش داده است.

در اشعار شاعران بزرگ زبان دری نیز گاه به گاه از شیران بامیان یاد آوریهایی به عمل آمده ونام برده شده است. منوچهری درباره ممدوح خود با مقایسه شیران و شاران چنین می گوید:

 

پیش از همه شاهان است در ماضی و مستقبل

                                                 بیش از همه شیران است در شیری و در شاری

 

که شیر و شار، هر دو اشاره به القاب امرای بامیان و غرجستان می باشد. ناصر خسرو، از عظمت گذشته بامیان در عهد خود بدین گونه یاد می کند:

 

        استاده بدی به بامیان شیری             بنشسته  به عز در بشین شاری

 

  اقتدار شیران بامیان به وسیله اخلاف سبکتگین یعنی غزنویان انقراض یافت. در زمان غزنویان سراسر غرجستان به شمول بامیان در تصرف آن سلسله بود و امرای محلی آن سرزمین از طرف دربار غزنه، گماشته می شدند، و بعد از سقوط آل غزنه به وسیله غوریان، بامیان و غرجستان که نزدیک غور واقع بودند در قلمرو غوریها قرار گرفتند تا این که دودمان شنسبانیه بر بامیان تسلط یافتند. از این دودمان چهار تن به نام های ملک فخرالدین سعد بن حسین، ملک شمس الدین محمود، ملک بها الدین سام و جلال الدین علی بن سام از 543 تا 612 هجری بر بامیان و حواشی آن حکم راندند.

  ساحه اقتدار ملک فخرالدین به طرف شمال بسط داشت و تمام تخارستان را احتوا می کرد و بها الدین سام مرد فاضل و عادلی بود که همواره علما را مورد حمایت قرار می داد چنانکه منهاج سراج جوزجانی را از فیروز کوه به بامیان آورد و منصب قضا را بدو سپرد و او کتاب طبقات ناصری را به نام ابوالحسن حسام الدین علی پسر فخر الدین تالیف کرد.

  اقتدار شنسبانی ها به وسیله خوارزمشاهیان ساقط گردید و جلال الدین خوارزم شاه تا 618 هجری در بامیان حکمروایی کرد و شهر غلغله را مرکز حکومت خود قرار داد و در این سال چنگیز خان بساط قدرت خوارزمشاهی را برچید و در جنگهای که به وقوع پیوست آسیب زیادی به بامیان وارد گشت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 10:6  توسط Manizha nayel  | 

سایه روشن هایی از زنده گی فیض محمد کاتب

 

به سال 1297 هجری قمری، یعنی 107 سال پیش از امروز، آنگاه که محمد یعقوب خان دست از سلطنت کشیده و        

افغانستان را ترک گفته بود و آشفته حالی بر فضای کشور هر روز بیشتر از روز رفته می شد، تحریک و توطئه استعماری وقت و دستیاران آن که  سعی می ورزیدند تا آتش بی نظمی مشتعل تر و اوضاع کشور نابسامانتر گردد، در

در این جنگ که ظاهرا با یک مسئله به غایت ساده و بی اهمیت آغاز یافته بود و بیش از شش ماه ادامه پیدا کرد (ربیع الاول- رمضان 1297) و خاک قره باغ از خون کشته شدگان سرخ فام گردید، جوان 18 ساله ای شرکت داشت که طالب العلم بود و اوجگیری حادثه او را نیز به ناچار از کنج مدرسه به میدانگاه نبرد کشانیده بود.

این جوان که خون گرم و تازه  در رگهایش جریان داشت و بیشتر وظیفه دیده بانی بر فراز برجها و بامهای منازل را به عهده اش گذاشته بودند، صحنه های جدال و قتال را خوبتر از دیگران مشاهده میکرد و به حافظه می سپرد و بر عاملین توطئه نفرین میفرستاد.

جریان این رویداد ناگوار بعدا در سلسله حوادث افغانستان از میدانگاه کارزار به سینه تاریخ نقش بست و صفحه یی از سر گذشت پر ماجرای مردم ما شد.

آنکه این پیشامد را به تحریر در آورد و از وقوع چنان ماجرای ناخوشایند، نسل های آینده را آگاهی بخشید و علل و زیان آنرا توضیح نمود، همان جوان دیده بان بود که از آغاز تا انجام کارزار در رزمگاه حضور داشت و همه چیز را مو به مو از نظر گذرانیده بود.

طالب العلم جنگجو در سالهای بعد از ماجرای قره باغ شاهد حوادث و تحولات فراوان دیگر نیز بود و میدانهای پیکار را از نزدیک میدید، ولی در هر حال او بیشتر مرد قلم بود تا مرد شمشیر.

او قلم را به حیث سلاحی موثر تر از شمشیر به کار گرفت و با آن به جنگ دشمنان میهن و مردم شتافت و تنات تزویر آنان را از هم درید و چهره های شانرا به هموطنان بعد از خود آشنا گردانید.

این شاهد لحظه های حساس و گذرا و این نگهدارنده ی دقایق نا شناخته تاریخ وطن، فیض محمد کاتب بود.

 

زاد گاه و خانواده کاتب

 

از گذشته گان دور تر فیض محمد کاتب چیز بیشتر نمیدانیم و او که بزرگترین مورخ عصر خود بود و در باره تاریخ و جغرافیا و رجال افغانستان و مسایل دیگر چند هزار صفحه مطلب به تحریر در آورده، راجع به خانواده خود در هیچ جا، سخن قابل توجهی ارائه نداشته و روایتی نکرده است، اما از اشاراتی که به صورت ضمنی و گاه به گاه  در کتاب تحفته الحبیب و کتاب سراج التواریخ در مورد خود به عمل آورده میتوان سایه روشنی از زنده گی سیاسی و علمی او را در نظر آورد و با اضافت آنچه دیگران در باره ای او گفته و نوشته اند تصویری هر چند نیمرخ از آن ارایه داشت.

علی الظاهر، کاتب به سال 1279 هجری در یک خانواده متوسط دهقان پیشه، در دهکده زرد سنگ قره باغ غزنین، دیده به جهان گشود و دوران خورد سالی را مانند هزاران کودک دهاتی دیگر در زادگاه خود به سر آورد و تعلیمات ابتدایی را حسب معمول آن زمان از آخند های محل و در کنج مساجد کسب نمود.

پدر کاتب، سعید محمد بن خداداد بود که به صورت عادی به زنده گی خود ادامه میداد و نقطه عطفی در حیاتش به نظر نمی رسید و در مقابل مرد معروفی چون گلستان خان قره باغی که هم عصر و هم محلش بوده، نمی توانست شهرتی به دست آورد.

شرایط نامساعد اجتماعی و توالی حادثات ناهنجار در قره باغ که آسایش مردم را بر هم زده بود عده یی از مقیمان آنجا را به ترک یار و دیار خود مجبور گردانیده و سعید نیز از بدو حادثه خانه و زمین خود را گذاشت و راه ناور را در پیش گرفت که منطقه کوهستانی و مصئون تری بود این هجرت به صورت قطع بعد از سال 1297 صورت پذیرفت.

فیض محمد از یک پیشامد سیاسی که در سال 1311 قمری در «ناور» برای پدرش روی داده و موجبات اذیت او را

فراهم آورده بود، در خلال واقعات آن سال سخن می گوید و او را وکیل طایفه محمد خواجه در ناور وانمود می کند. از بیان نویسنده به درستی استنباط میشود که پدرش درین هنگام متوطن ناور بوده است. چنانکه عده دیگر نیز در جریان آن سالها از قره باغ بدانجا رفته و سکونت گزیده بودند.

کاتب که در قره باغ چشم به جهان گشود و تا حدود هجده ساله گی در آنجا به سر برد و جنگ محلی 1297 را به چشم سر مشاهده کرد و حتا در آن اشتراک ورزید که در کتاب تحفة الحبیب آنرا به تفصیل یاد کرده است.

 

تحصیلات کاتب

 

مولف سکینة الفضلا در مورد تحصیل فیض محمد میگوید «... مرحوم موصوف در اوایل صباوت به مدارس ملی دوره مقدماتی علوم شرقی را تمام و به هندوستان و ایران سفر کرده بعضی علوم را در آن جا به تکمیل رسانیده مراجعت نموده در شهر شهیر کابل متوطن شده به مطالعه کتب معتبره اساتید عظام شغل داشته ...در حکمت و کلام مخصوصا در تاریخ و ادبیات نیز مهارت خوبی داشت و در علم نجوم و جفر واقفیت درستی را حایز بود...»

  در مورد تعلیمات عالیه و بعدی او، اشاراتی، در لابلای نوشته هایش دیده می شود که میتوان با توجیه آنها مراتب تحصیلات او را تا حدی معلوم نمود.

او در کتاب تحفة الحبیب ضمن بیان واقعه سال 1297، از رفتن خود به قندهار جهت تحصیل علم یاد آوری مینماید ولی از مدتی که در آنجا بوده و اسمای استادانی که از محضر شان کسب فیض نموده خبر نمی دهد.

او پس از مدتی که دقیقا روشن نیست راهی لاهور گردید و نزدیک به دو سال در آن شهر با استفاده از مجامع علمی و محضر استادان علم و ادب دانش خود را افزایش بخشید. احتمال قوی آنست که او قسمت های بیشتر از سال های 1304 و 1305 را که قریب دو سال میشود در لاهور مشغول تحصیل و کسب علم بوده باشد.

گر چه او خود به درجه و پایه تحصیلات خود در لاهور اشاراتی نکرده و با این وصف از آثار و نوشته هایش میتوان استنباط نمود که علاوه بر اتمام حد متداول علوم شرعیه در اکمال زبان و ادبیات عرب و تاریخ و نجوم و حساب نیز اهتمام ورزیده است. و آشنایی با زبانهای اردو و انگلیسی را هم باید از مکتسبات او دراین سفر به حساب آورد، بدانسان که زبان عربی را نتیجه آموزش و زبان پشتو را محصول زیست باهمی او با اهل آن زبان در محیط زیست میتوان دانست.

کاتب پس از مراجعت لاهور در 1305، تا هنگام شمول به امر نویسنده گی در دفتر خاص حبیب اله خان در 1310 قمری که مدت پنج سال میشود ، در شهر کابل مقیم بوده به تقویت مکتسبات علمی و ادبی خود اهتمام به عمل آورد و از محضر فضلا و دانشمندان سود فراوان نصیبش گردید.

او از اساتیدی که نزد شان درس خوانده در آثار خود نام نمی برد و تنها در یک مورد از ملا محمد سرور به احترام زیاد و به نام استاد خود یاد آوری مینماید و میگوید که تحریر اقلیدس و خلاصة الحساب و شرح چغمنی را نزد او آموخته است.

ملا محمد سرور اسحق زایی که در دفتر نصر الله خان پسر دوم امیر عبدالرحمن خان کار میکرد مرد با فضیلت و مورد احترام بود و در سفر نصر الله خان به انگلستان نیز با وی همراهی داشت و گزارشهای سفر او را که وقتا فوقتا به کابل فرستاده می شد و در سراج التواریخ نیز مورد استفاده قرار گرفته، او می نوشته است.

همین ملا محمد سرور بود که با درک فراست و شایسته گی شاگرد خود کاتب، موجبات معرفی و شمول او را به امر نویسنده گی در دفتر خاص حبیب الله خان فراهم گردانید.

بدین ترتیب قسمتی از تحصیلات ملای کاتب در قره باغ، قندهار و لاهور به پایان آمد و قسمت دیگر آن در کابل به فرجام آورده شد و او پویه این دانشجویی به بیشتر از دانشهایی متداول وقت و دیگر مظاهر علوم اسلامی و شرقی وقوف و مهارت به دست آورد.

جایها و سالهای تحصیلات کاتب را می توان بدینگونه خلاصه و جمع بندی کرد:

در قره باغ 1285-1297 قمری

در قندهار 1297-1303 قمری

در لاهور 1304-1305 قمری

در کابل 1305-1310 قمری

اگر بعضی از وقفه ها را که نسبت بروز حوادث و عوامل دیگر در جریان تحصیل کاتب رو داده باشد که حتما واقع شده است به این حساب در نظر نگیریم باز هم مدت تحصیل او بیشتر از بیست سال را در بر میگیرد که زمان کمی نیست.

 

شمول کاتب به عضویت دارلانشا و مجلس تالیف

 

با توجه به سوابق درخشان تعلیمی کاتب و آگاهی او از تاریخ و ادب و دیگر علوم متداول اسلامی زمانی بود که ملا محمد سرور اسحق زایی (استاد کاتب) پیشنهاد شمول او را به عضویت دارلانشا و مجلس تالیف ارایه داشت.

قبل از آنکه فیض محمد کاتب به نویسنده گی دفتر خاص حبیب اله خان و مجلس تالیف انتصاب یابد ماموریت قابل توجهی نداشته است.

بدانسان که از خلال نوشته هایی او بر می آید، به سال 1303 هجری عضویت یک هیئات پنج نفری در امر مصالحه با ابراهیم سلطان پشه یی جاغوری را داشته که تمرد ورزیده بود و هیات قضیه او را به اصلاح رسانید و به سال 1304 هجری در جبهه «اندر» لباس جنگجویی را در بر داشته است.

در مورد شمول خود به وظیفه دفتر خاص به سال 1310 هجری، او خود می نویسد که پس از تعریف و پیشنهاد ملا محمد

سرور اسحق زایی «.....جناب نواب شهزاده سپهر و ساده پیشم خواند و نیکم بنواخت و مامور نقل کتب و کتابتم فرمود...»

بعد از این تاریخ او پیوسته با حبیب الله خان در تماس بود و به هدایت او کار می کرد و چون دارای حسن خط و انشای خوب بود لذا در آغاز به استنساخ و استکستاب مورد نظر مقامات موظف گردید و از همین جهت به کاتب شهرت پیدا کرد که این کلمه بعدا به حیث پساوند و پیوست نام او و در نتیجه تخلص او شد.

او پس از مدتی مامور نگارش تاریخ کشور گردید و کتابهای به هدایت مقامات درین زمینه به نگارش در آورد. برای پاسداری از فرهنگ و ضبط نکات بیشماری از رویداد های وطن اثر های متعددی پدیدار گردانید و کتابهای زیادی را به استنتاخ گرفت.

 

ماموریت های دیگر کاتب:

 

بعد از مرگ حبیب الله خان به سال 1347 هجری در جلال آباد به وظیفه ملا در دارالانشا و مجلس تالیف خاتمه داده شد و به دارالتالیف منتقل گردید تا در تهیه و تنظیم کتابهای درسی با دیگر اعضای دارالتالیف مساعی به خرچ دهد. او در دارالتالیف افزون بر ابراز نظر راجع به کتابهای درسی، آثار دیگری راکه از آن اداره برا ی چاپ آماده ساخته می شد نیز از نظر اهمیت موضوع و شکل نوشته و مسایل دستوری و ادبی بررسی میکرد و خود نیز به نوشتن کتاب و مقالات می پرداخت، چنانکه کتاب «تاریخ حکمای متقدمین» را در جریان کار در همین اداره تالیف و چاپ کرد.

او چند گاهی در مکتب حبیبیه وقت به حیث معلم نیز انجام وظیفه می نمود و در تربیه فرزندان وطن سهم خود را ایفا می کرد. اضافه بر آنچه گفته آمد، مقامات وقت به مناسبت های لازم او راموظف به اجراآت امری مینمودند چنانکه مکاتب نظارت خارجیه به امضای محمود طرزی، محفوظ در آرشیف ملی به این مطلب گواهند.

نامه مورخ پنج دلو 1298 نظارت خارجه بیانگر این است که کاتب با هیاتی به غرض اجرای مسایلی به هزاره جات رفته و باید راپور اجراآت خود را به حضور امان الله خان تقدیم نماید.

در نامه مورخ 13 دلو 1298 به امضای محمود طرزی از کاتب تقاضا شد که به روز پانزده دلو جهت مذاکره ای بعضی از مسایل به نظارت خارجیه حاضر شود.

در نامه مورخ پانزده قوس 1299 به امضای محمد سرور یاور اعلیحضرت امان الله خان از کاتب خواسته شده که به گلخانه ارگ حضور یابد که از او و یک نفر معلم در باب مساله کنیز استفسار به عمل می اید.

اسناد یاد شده و موارد دیگر یکه بعدا به ذکر آورده میشوند، بیانگر این مطلب اند که گر چه کاتب به گونه سابق طور ثابت در مجلس تالیف نبود، با این وصف مقامات وقت، افزون بر امور فرهنگی و تاریخ نویسی در موارد گونه گون دیگر از جمله حل و فصل منازعات محلی و مشوره در امور شرعی و جز اینها از وجود او استفاده می نموده اند.

 

سفر های کاتب

 

از سفر های کاتب معلومات زیاد و دقیق در دست نیست. مولف سکینة الفضلا و مولف تیمور شاه درانی، او را الحاج فیض محمد گفته اند. اما به اساس معلومات دقیق که از خانواده اش به دست آورده شد، او به زیارت بیت الله شریف مشرف نگردیده است.

اولین سفر کاتب به خارج از کشور دیدار او از هند آنروزگار و تحصیل در آن دیار است که مدت دو سال را در بر گرفته است (1304-1305). او در طی این مدت بسیاری از شهر های سرزمین پهناور هند را دیده و با زبانهای اردو و انگلیسی آشنایی به دست آورده است.

سفر دیگر کاتب دیدار او از ایران است که در سال 1308 شمسی واقع شده و اضافه بر دیدار دوستان و ملاقات با دانشمندان آن جا، به تداوی و معالجت خود نیز توجه نموده است. مدت اقامت او درایران به صورت دقیق معلوم نیست و احتمالا حدود یکسال را در بر گرفته است.

 

نکات دیگر از زنده گی کاتب:

 

در سال 1307 شمسی، حبیب الله بن هدایت الله کلکانی پادشاه وقت، فیض محمد کاتب را به همراهی عبدالرحمن خان کوهدامنی، نور الدین خان، آغا میر آغا و خلیفه غلام حسن که از رجال سر شناس وقت بودند به مقصد گرفتن بیعت هزاره جات اعزام داشت. این هیات در بهسود با عدم موفقیت روبرو گردید و بدون نتیجه به کابل بازگشت و عبدالرحمن عضو هیات نیز کشته شده بود.

مقامات وقت که در عدم بعیت، کاتب را موثر و محرک تصور میکردند به مجازات شدید مواجهش نمودند. در نتیجه کاتب نسبت تحمل لت و کوب زیاد که سلامت خود را از دست داده بود گوشه انزوا اختیار کرد و به نوشتن رویداد های دوره سلطنت حبیب الله مذکور به صورت خصوصی توجه نمود و رساله تذکر الانقلاب را تالیف کرد که نکته های انتقاد آمیز نسبت به حوادث آن روزگار دارد. سفر کاتب به ایران به منظور معالجه نیز از همین سبب صورت گرفته است.

و یک نکته در خور توجه دیگر از زنده گی کاتب این است که او از جمله مشروطه خواهان اول بود و بدین جهت چند ماه به زندان افتاد ولی درقبال  خدمات فراوان فرهنگی اش رها گردید.

کاتب سه بار ازدواج کرد. زن اول او از قره باغ بود که از او صاحب پسری به نام عبدالصمد و یکدختر گردید. زوجه دومش دختر مرزا خان بابا از کابل بود که سه پسر به دنیا آورد (ولی محمد، علی محمد، و محمد مهدی). از جمله ولی محمد که درهند برای تجارت رفته بود، در دهلی هنگام جنگ هند و مسلمان کشته شد.

 

آثار کاتب:

 

بخش اعظم زنده گی ملا با کتاب و قلم همراه بود، ازینرو بعد برجسته حیات او از نوشته ها و کار های فرهنگی اش ساخته می شود و هم این آثار اوست که نام او را زنده نگه میدارد و به آن صبغه ی دیر پایی می بخشد.

او در نویسنده گی آدم پشت کاردار و سرشار از حوصله و استقامت و نیرو بود و با وصف اینکه جسما زیاد تنومند نبود روحیه به غایت قوی داشت. از آنگاه که رسما مامور به نوشتن گردید و حدود 30 سال داشت تا آنگاه که توان نوشتن را در خود احساس میکرد قلم را از خود دور نکرد، بدین اساس تعداد مولفات او از چاپ شده و چاپ نشده و منتخبات و استنساخ و یاد داشتها، جدا قابل توجه است و به اساس یک سنجش ابتدایی، حجم تالیفات او به بیش از شش هزار صفحه و اندازه آثار کتابت شده به خط او به بیش از ده هزار صفحه بالغ میگردد و اگر برای دستیابی تمامت فراز آورده های او جست و جوی بیشتر صورت بگیرد مسلما به تعداد دیگر از آثار او آشنایی به دست خواهد آمد و به استواری پایه های دانش او و معلومات ما در زمینه وسعت دانایی و آگاهی او خواهد افزود.

درین گزارش از آن اثر های ملا به کوتاهی یاد میشود که از نزدیک دیده شده و یا معلومات درخور پذیرش از آنها به دست آمده است.

 

الف- تالیفات:

 

1- تحفة الحبیب- جلد اول (غیر مطبوع)

2- تحفة الحبیب- جلد دوم (غیر مطبوع)

3- تحفة الحبیب- جلد سوم (غیر مطبوع)

4- سراج التواریخ- جلد اول (غیر مطبوع)

5- سراج التواریخ- جلد دوم (مطبوع)

6- سراج التواریخ- جلد سوم (مطبوع)

7- سراج التواریخ- جلد چهارم (فعلا در دسترس نیست)

8- تاریخ حکمای متقدمین- (مطبوع)

9- فیضی از فیوضات- (غیر مطبوع)

10- تذکر الانقلاب- (غیر مطبوع)

11- سراج التواریخ- بخش دوم از جلد سوم (غیر مطبوع)

12- امان الانشا  (غیر مطبوع)

13- بخش یکم از جلد پنجم امان التواریخ (غیر مطبوع)

14- تاریخ عصر امانیه (فعلا در دسترس نیست)

15- فقرات شرعیه (فعلا در دسترس نیست)

16- یاد داشتها و مقالات-  (چاپ شده و چاپ نشده)

 

ب- آثار تحریر شده به خط کاتب:

 

1- دستور العمل آگهی

2- دیوان شهاب ترشیزی

3- در بیان فیوز های ضربدار

4- تحفة الحبیب- جلد دوم

5- تحفة الحبیب- جلد سوم

6- سراج التواریخ جلد 1- 2

7- سراج التواریخ جلد سوم (بخش موجود 92 جزوه 32 صفحه یی)

8- سراج التواریخ جلد سوم (به خط عادی مولف)

9- امان التواریخ – جلد اول

10- امان التواریخ- جلد سوم

11- امان التواریخ- جلد چهارم

12- امان التواریخ- جلد هفتم

13- تاریخ حکمای متقدم (از روی خط مولف چاپ شده)

14- تذکر الانقلاب

15- فیضی از فیوضات

16- یاد داشت های وقایع مختلف افغانستان

 

این نوشته گزارش شتابزده یی از زنده گی و کار های ملای کاتب است. اگر درین زمینه پژوهش بیشتر صورت بگیرد بسیار ممکن است که موارد دیگری از ابعاد حیات سیاسی- علمی او روشن گردد و چیز های دیگر از نوشته ها و یاد داشت های او به دست آید که تاریخ و فرهنگ ما را سودمند باشد و نیز زنده گی او را.

 

وفات کاتب

 

بدانسان که نوشته اند کاتب به تاریخ شانزده هم شعبان 1349 هجری (1309 شمسی) در شهر کابل چشم از جهان پوشید.

مدفن ملا در بالا جوی چنداول است ولی لوحه سنگی بر قبر او نصب نگردیده است.

 

 

این نوشته استاد نایل در کتاب «یاد نامه کاتب» است که در سال 1365 از طرف ریاست نشرات و امور فرهنگی وزارت اقوام و قبایل چاپ و نشر شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 10:3  توسط Manizha nayel  | 

زیست نامه مرحوم استاد حسین نایل

 مرحوم استاد حسین نایل، فرزند مرحوم غلام حسین در سال 1310 هجری شمسی در کابل متولد شد و پس از طی دوران طفولیت، به مکتب فرستاده شد و خواندن و نوشتن را آموخت.

حسین نایل، بر اثر سفارش های پدر و علاقه خویش، پس از آموختن دوره ی ابتدایی، به کورسهای دوره مالی و اداری شامل گردید و با طی دوره چند ساله و دریافت مدرک قابل استخدام، در وزارت صحت عامه و بعضی دفاتر شرکتهای خصوصی به عنوان کارمند و دفتردار جذب گردید.

استاد نایل در کنار مشغولیت اداری، از طرفی به مطالعه و پژوهش رو آورد و همکاری با نشریات را شروع کرد و از طرف دیگر از تحصیل دست نکشید تا در سال 1346 دیپلم خویش را گرفت و وارد دانشکده ادبیات و علوم بشری گردید و در سال 1351 لیسانس ادبیات را بدست آورد.

با دریافت مدرک لیسانس، مدت دو سال، جذب وزارت تعلیم و تربیه گردید ودر لیسه ها به آموزش دانش آموزان پرداخت و از سال 1353 در دانشکده ادبیات دانشگاه کابل به سمت استاد یار بر گزیده شد وسالها در این جایگاه ایفای وظیفه نمود.

همچنان در همین سالها در پست های کارمند اصلاحات اداری،معاون گمرکها و رئیس تفتیش وزارت مالیه خدمت نمود.

مرحوم نایل گرچه از دیر زمان با نشریات متعدد همکاری داشت، لکن از سال های 1350 به این سو به عضویت رسمی هیئات تحریریه مجله های خراسان، ژوندون، حجت، ملیتهای برادر و غرجستان در آمد و بیش از صد مقاله او در این مجله ها نشر شده است. علاوه بر این فعالیت فرهنگی، مدت دو سال (69-70) مدیر مسئول مجله خراسان بود.

در میزان سال 1359 به عضویت علمی " اکادمی علوم افغانستان " در آمد و مدت سیزده سال در این نهاد علمی- پژوهشی به تحقیقات علمی، ادبی، تاریخی مبادرت ورزید و در بین اعضای اکادمی علوم، از افراد ورزیده، کاردان و تاثیرگذار به حساب می آمد. و بدین دلیل درترکیب هیاتهای علمی، به ده ها همایش، سیمینار، کنفرانس و میز گرد در سایر کشور ها حضور داشت تا اینکه در سال 1372 با رتبه علمی معاون سر محقق و موقعیت دولتی "فوق رتبه" باز نشسته شد.

 

سر انجام استاد نایل در 16 حمل سال 1376 در اثر مریضی چشم از جهان فرو بست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:15  توسط Manizha nayel  | 

این هم قطعه شعری از یکی از شعرا که در رثای او سروده است:

ز آسمان ادب شد ستاره یی خاموش 

ز شام تیره ی میهن شراره یی خاموش

غریب مردی که خورشید آگهی می ریخت 

ز نوک خامه ی زرین نکاره یی خاموش

 چه سالیان سترون ز " سایه روشن ها" 

شگفت و گفت و نوشت از "هزاره" یی خاموش

 چه فصل های سکوتی که خواند در جنگل  

 سرود شعر خروش، استعاره یی خاموش

 تمام عمر نیاسود و خامه زد ایستاد  

 چو چشمه سار خموش و مناره یی خاموش

 دل صحیفه ز غم شد ورق ورق پر خون

 گهی که نبض دلش زد شماره یی خاموش

 قلم چگونه تواند ز چشم خون آلود  

 بجای خالیش اکنون نظاره یی خاموش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:14  توسط Manizha nayel  | 

آثار چاپی و غیر چاپی

استاد نایل با تلاش خستگی ناپذیر شبانه روزی، موفق گردید در حدود بیست جلد کتاب تحقیقی پیرامون تاریخ، رجال، فولکلور و جغرافیای هزاره جات، و ادب دری به جا بگذارد، که بعضی چاپ و بعضی آماده چاپ اند.                     

 آثار چاپ شده:

1- فهرست کتب چاپی دری افغانستان، چاپ انجمن تاریخ، 1356

2- سایه روشن هایی از وضع جامعه هزاره، چاپ اول 1364 ، توسط وزارت اقوام، چاپ دوم در کویته

3- سیری در ادبیات سده سیزدهم، چاپ وزارت اقوام وقبایل  1365 (برنده جایزه)

4- یاد نامه کاتب، چاپ وزارت اقوام و قبایل 1365

5- کهزاد و پژوهشهای او، چاپ دانشگاه کابل 1366

6- اعلام سراج التواریخ (جلد اول) ، چاپ دانشگاه کابل  1366

7- اعلام سراج التواریخ ( رجال، اماکن، و قبایل هزاره)  چاپ دانشگاه کابل 1366

8- سالنمای رویداد های فرهنگی در گستره ی زبان دری، چاپ انجمن نویسندگان  1367

9- مقدمه و چاپ تذکره عقد ثریا، چاپ اکادمی علوم 1367

10- سر زمین و رجال هزاره جات، چاپ مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان، قم  1379

11- ساختار طبیعی هزاره جات، چاپ مرکز فرهنگی نویسنده گان افغانستان، قم  1381

12- سخنسرایان سده سیزده، چاپ اکادمی علوم افغانستان،  1382

کتاب های آماده چاپ:

13- فهرست مولفان و کتاب های فارسی افغانستان

14- حوادث مربوط به هزاره ها -  استخراج از سراج

15- نخبگان ادب دری سده ی سیزده

16- مجموعه مقالات چاپی در نشریات (جلد اول)

17- مناسبات اجتماعی هزاره ها

18- مطبوعات افغانستان

19- گزیده اشعار

20- مجموعه مقالات، گزارشها و اسناد در شش جلد (دست نویس)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:13  توسط Manizha nayel  | 

طرح دیگر

ای توده بی سامان، بی تاب و توان تا کی                                                                               
ای دستخوش حرمان، این خواب گران تا کی                                                                           
مغلوب زمان تا کی                                                       
افسرده روان تا کی                                                       
آنانکه برون جستند، از ورطه گمنامی                                                                                    
کردند قرین خود را، با نیک سر انجامی                                                                                  
با جهد و سبک گامی                                                      
رستند ز ناکامی                                                            
تونیز نئی کمتر، از هیچ کس دیگر                                                                                        
در قوت جان و تن، در خلقت پا و سر                                                                                    
در فطرت و در مشعر                                                     
در هیکل و در منظر                                                       
از اوج کوه بابا، پرواز چو شاهین کن                                                                                     
در چشم دل صیاد، منقار چو ژوبین کن                                                                                    
خارش به جهان بین کن                                                     
خونش به دل از کین کن                                                     
زین سستی و بیحالی، خود را همه یکسو کن                                                                               
در چستی و چالاکی، هم چشمی آهو کن                                                                                    
چون رعد هیاهو کن                                                         
چون برق تکاپو کن                                                         
چون باد بگردش آی، چون سیل خروشان شو                                                                              
چون موج، بجنب از جای، چون بحر به توفان شو                                                                        
بنیان کن خصمان شو                                                       
پی افگن غولان شو                                                         
زنجیر ستم بگسل، زولانه پا بشکن                                                                                          
بر فرق ستمکاران، فانوس جفا بشکن                                                                                        
این نظم روا بشکن                                                          
این قاعده ها بشکن                                                          
نظم دگری کن ساز، طرح دگری افگن                                                                                      
این ساحت ویران را، در شور و شری افگن                                                                                
بر خود نظری افگن                                                         
از خود اثری افگن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:12  توسط Manizha nayel  | 

چشم انداز های اجتماعی و ادبی افغانستان در سده سیزدهم

 نوشته ی ذیل از کتاب " سیری در ادبیات سده سیزدهم" گرفته شده است که در سال 1365 از طرف اکادمی علوم افغانستان به چاپ رسیده است.

سده ی سیزدهم هجری قمری (1786-1883 میلادی، 1165- 1262 شمسی) ، از روزگاران پر آشوب و بی سامان تاریخ کشور ما دانسته میشود. در میان دو انجام این سده یعنی در درازای سالهای (1201-1300) سرزمین ادب خیز و هنرپرور ما به عرصه تاخت و تاز و میدانگاه کشمکش داعیان تاج و تخت و جنگ طلبان بی توجه به فرهنگ مبدل گردیده بود.

دو سلسله از دودمان های مسلط بر سرنوشت مردم، در تمام این مدت جز به خون کشیدن یکدیگر و به ویرانی آوردن مدنیت دیرینه و بباد دادن داشته های مردم، کار دیگری نکردند و گامی در جهت مصالح وطن از لحاظ عمران و فرهنگ و آسایش مردم بر نداشتند.

در این برشگاه زمانی بازار پر جوش و خروش ادب به سختی از رونق افتاده بود و دیگر کاروان حله های تنیده ز دل و بافته از جان در این بازار، بار نمی افگند.

پژوهشگران مسایل ادبی را در زمینه ی فرو پاشی نظام ادبی این روزگار، گفته ها و سخن ها زیاد است که در اینجا یاد آوری از آن همه گفته ها و سخن ها میسر نیست. اما به منظور آشنایی بیشتر با وضع اجتماعی و ادبی عهد میتوان به نبذی از آن یاد کردها استناد نمود:

« ... پس حالت ادبی افغانستان چه نظم و چه نثر درین دوره فترت ادبی مثل صنعت خطا طی و تذهیب ونقاشی رو به ضعف و سقوط میرفت. غزلها به تقلید متاخرین اکثر بسیار سست ومبتذل و قصاید کمپایه وکم مایه سروده می شد.

نثر ها اغلبا یکنواخت و تقلیدی و فاقد متانت و ساده گی قدیم و عاری از صنایع بدیعی و تکلفات دوره ی متوسطین بوده ساده نویسی فصیح متاخرین و دوره ی جدید را نیز نیافته بود...»

«....فرهنگ زاد بوم ما که در گذشته پر بار بود و شکوفا، به روز گار سلاله های عقیم و بسته به زنجیره تاج و تخت از، شکوفه و شکوفایی باز مانده و دو صد سال یا چیزی بیشتر از آن نه شکوفه یی بود ونه گلی، هر چه بود هول بود و فترت و پوسیدگی...»

  با وصف آنچه گفته آمد اگر کسی پیرامون ادبیات سده سیزدهم به پژوهش و بررسی بنیشیند و جستجوی همه جانبه یی را به فرجام بیاورد، بی گمان به تمامت یا بخش مورد اعتنایی از آثار آفریده شده در آن دوره، خواه نظم و خواه نثر که حد اکثر در شکل غیر مطبوع و نسخه های یگانه وجود دارند روبرو خواهد شد.

بلی، در سده سیزدهم با همه آشفته حالی و فرو ریخته گی نظام اجتماعی و بی تفاوتی اختیار مندان جامعه، به مسئله فرهنگ و ادب، کسانی وجود داشتند که راجع به این امر سترگ می اندیشیدند و از هر امکان و مجالی برای آفرینش آثار ادبی، سود می گرفتند و نگهداری میراث گرانبهای گذشته گان را فریضه خود میدانستند.

با یک بررسی ابتدایی میتوان ملتفت شد که در امتداد سده (سیزده) بیش از (سه صد) تن انسان بینشمند وبا فضیلت زندگی به سر می بردند که همه دارای قریحت و طبیعت و اهل سخن و ادب بوده و آثاری از خود بر جای نهاده اند.

البته می توان فورا یاد آور شد که نسبت نابسامانی وضع اجتماعی و عدم شرایط لازم برای رشد و پرورش اهل فضل وادب، آثار بیشتراین افراد از توانایی بیان و هنر زبانی بهره ی چندانی ندارند، اما در هر کدام چیز های است که ادبیات ما را غنا می بخشد و در بررسی ادب این عصر، نمیتوان آنها را نادیده انگاشت.

از این سخنسرایان آثاری زیادی بر جای نمانده و مقداری از آنها که مورد اعتنا تواند بود، بر اثر حوادث متوالی و دردناک سده ی سیزدهم، از میان رفته و نابود شده اند و بخشی دیگری از آن، شاید به صورت شخصی در تصرف کسان ودر میان صندوق ها و پنهانگاه ها، محفوظ باشد که به شناخت آوردن آنها نیز به سادگی میسر و مقدور بوده نتواند و بیگمان به علت این از میان روی و نابودی آثار، هویت و نشان شماری از پدید آورنده گان آنها نیز در حجاب نیستی پوشیده مانده است و آنچه امروز ازآن همه گفته ها و نوشته ها در دسترس است بخشی و برشی از یک میراث عظیم و پربهاست.

در میان آنانیکه تمامت یا بیشتر آثار شان از گزند رویداد های نیستی آور در امان مانده است، چهره های درخشان و نام های ماندگاری هم دیده می شوند که نام و کار شان ادب زمان را رنگینی میدهد و آبرو می بخشد.

از شایستگی به دور نمی نماید که این چهره و نام ها به حیث نمایانگران سزاوار ادب دری در سده ی سیزدهم به شمار آورده شوند:

میرزا محمد نبی دبیر متخلص به واصل، میر مجتبی الفت، محمد محسن دبیر، ادیب پشاوری، جنیدالله حاذق، عبدالواحد صدر صریر، لعل محمد عاجز، محمد نبی احقر، حبیب الله آخند زاده یا محقق قندهاری، مهر دل مشرقی، عبدالواسع طبیب، ولی طواف کابلی، گل محمد افغان، میر هوتک افغان، حمید کشمیری، کلب علی شرر جغتویی، غلام محمد طرزی، میر ظهورالدین ظهور انصاری، و امثال اینها.

شماری از دست اندرکاران مسایل ادبی و تاریخ ادبیات، براین نظر اند که عده ی از سخن سرایان و گوینده گان، که گفته هایشان از استحکام وهنر زبانی بیشتر بهره مندی ندارد و کمیت سروده هایشان توجهی را بر نمی انگیزد، نیازی نخواهد بود که در تاریخ ادب عهد خود و مباحث ادبی، جایی داشته باشند و مورد شناسایی قرار بگیرند.

بر اساس همین نظر و اعتقاد تاریخ های ادبیات نیز که تا اکنون به نگارش در آمده اند، شماری زیادی از سخن پردازان که آثار کمتری از آنان در دست و شهرت لازم را ندارند، راهی و جایی نیافته اند. اما تذکره نگاران غالبا بدین اعتقاد پابندی نشان نداده هر گوینده یی را که سراغ گرفته اند با وصف بی شهرتی و کمی و سستی گفتار شان در کتاب های خود شامل گردانیده اند.

اصولا همه کسانی که گام های در راه ایجاد آثار ادبی برداشته اند، اگر چه آفریده هایشان از نظر ادب پژوهشان قابل اعتنا دانسته نشود، به سبب اینکه از ادب و فرهنگ روزگار معیین و شرایط مشخص نماینده گی میکند و اندک پیام های از دوره خود را به زمان های بعد و بعد تر بازتاب میدهند و در این پیام ها سایه روشنهایی از حقایق و لحظه های زود گذر به مشاهده می آیند، نباید از یاد و شناخت آنان اعراض به وجود آید.

به تاریخ هجده- بیست و یک اپریل سال 1983 در انستیتیوت خاور شناسی فرهنگستان علوم اتحاد جماهیر شوروی در شهر مسکو سمپوزیمی در موضوع تدوین و تهیه «دایرة المعارف ادبیات فارسی» به همکاری موسسه یونسکو بر گذار گردیده بود در این سمپوزیم مطالب سودمندی پیرامون ادبیات دری وتدوین یک دایرة المعارف جامع از سخنسرایان این زبان بدون توجه به چگونگی شخصیت شاعر و ارزش آثار آنان و تهیه و شناسایی تمامت مدارک و اسناد در این زمینه به بیان آورده شد.

در بیانیه ی اصلی سمپوزیم، سخنان در خور توجهی در چگونگی شناخت شاعران و آثار آنان وجود دارد که با این نوشته ارتباط زیاد به هم میرساند و بنابرین قسمت های از آن در اینجا به نقل گرفته میشود:

«.... اشتباه نسبتا متداولی وجود دارد و آن این است که بجای بررسی تمام روند ادبی در مقطع تاریخی، فقط خلاقیت برجسته ترین نمایندگان ادبیات که از آنها به عنوان سرآمد اقران یاد میشود، مورد تحقیق و بررسی قرار میگیرد. در نتیجه چنین برخوردی تصور اشتباه آمیزی در باره یک نوع، رشد منظم و جهش آسای ادبیات به وجود می آید و حال آنکه ادبیات شامل روند بلاانقطاع و پیگیری است که خلاقیت تمام آفریننده گان آنرا در بر میگیرد. در آثار نوابغ، ایده ها، اندیشه ها، ژانر ها، فورم ها و ابزار توصیف به خودی خود به وجود نمی آید بلکه از طریق بهره برداری از دستاورد های شاعران متقدم و با احراز برتری نسبت به آنها تحصیل میگردند.

بدین جهت به عقیده ما، آنعده کثیری شاعران و نویسنده گان کم شهرت و گاهی تقریبا نامعلوم را که آثار شکوهمند هر یک از ادبیات ملی روی استخوان های آنها به وجود آمده است، نباید به طاق نسیان سپرد. نه فقط به خاطر عدل و داد تاریخی، بلکه مقدم برهمه بخاطر بررسی واقعا علمی و همه جانبه این مسئله به عنوان سیستم یک پارچه که اجزای آن دارای روابط بغرنج با تاثیر پذیری و خلاقیت نو آوری میباشند، نباید این مسئله را از نظر بدور داشت.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:11  توسط Manizha nayel  | 

طنز، ستیزی مطبوع با ناپسندیها

این مقاله استاد نایل در مجله خراسان به چاپ رسیده است.

آنگاه که گفتن سخن به صراحت جایز دانسته نشود، طنز به میان می آید و یکی از مفاهیم طنز، گفتن سخن به رمز است.

اگر راجع به دیرینه گی «طنز» در لابلای متون ادبی جستجو به انجام آورده شود، بی گمان موارد فراوانی از این نوع ادبی یافته خواهد شد که گاه بگاه  از بنان باریک اندیشان و سخن پردازان بر رویه ی کاغذ نقش بسته است.

بدون درنگ باید به یاد آورد که طنز های بکار رفته در شعر و نثر، در گذشته های دورتر همه به یکبارگی انعکاس بخش روابط اجتماعی نبوده اند بلکه گاهی در رابطه های خصوصی و شخصی بکار میرفته اند. اما در عصرحاضر وضع بدانسان نیست یعنی طنز حد اکثر در خدمت مناسبات اجتماعی و به سود گروه های بیشتر از انسانها قرار یافته است.

در جهان معاصر که دانش بشر روزبه روز اوج گیری بیشتر میابد و فضای گسترده تر را زیر بال می گیرد و انسان تلاشگر به مقصد دست یابی به رفقای تازه تر به شتاب فراوانتر نیاز دارد و مجال گفتن و شنیدن نوشته های تفسیر گونه کمتر میسر است، طنزی که زبان کنایه و رمز است در عرصه ادب و مطبوعات با اقبال فزاینده تری روبرو میشود و جایگزین یاد داشت های متون انتقادی میگردد.

بدین صورت، طنز در شرایط موجود «روش ویژه یی در نویسنده گی است که ضمن دادن تصویر هجو آمیزی از جهات زشت و منفی زندگی، معایب و مفاسد جامعه و حقایق تلخ اجتماعی را به صورت اغراق آمیز تر و بد ترکیب تر از آنچه است نمایش میدهد تا صفات و مشخصات آنها روشنتر و نمایانتر جلوه کند و تضاد وضع موجود با اندیشه یک زندگی عالی و معمول آشکار گردد.»

آنچه گفته آمد، سخنان تعریف گونه یی بود از طنز ولی درباره طنز تعریف های دیگر و بهتری را نیز میتوان به سراغ آورد که هر یک به جای خود در توجیه  برشی از اندام طنز در خور اعتنا تواند بود و میتوان از امتزاج و انتزاع آنها تعریف جامع و مانعی بدست آورد. به بعضی از این تعریف ها نظر می افگنیم:

«طنز نوع فلسفه است»

چارلی چاپلین کمیدین معروف گفته بود، طنز بهترین پادزهر برای ترس و نفرت است و عقیده ی منتقد اسپانیایی (کارلوس کاستیدول پینو) درباره طنز چنین است: «آنچه در طنز مشخص است که با خندیدن به یک مسئله، از برخورد نوع دیگر به این مسئله که برخورد واقعی و جدی است، پرهیز می شود.» و به قول دیگر «طنز یک پیروزی اخلاقی است که پیروزی مادی را کم دارد» و یا اینکه طنزنوع نقد ادبی است و ....

یک ادب شناس معاصر، طنزرا بدین سان تعریف میکند:

«طنز از نظر ادبی یک شیوه ی بیان جهت مفاهیم انتقادی و تنفر آمیز است که در آن شوخی و گاهی مسخره گی به نحو چشمگیری نمایان میشود.»

طنز با هزل، هجو، شوخی، مطایبه و ظرافت اندکی تفاوت دارد و مرزی که آنها را از هم جدا میکند به غایت دقیق و نا روشن است، بطوریکه در شعرو ادب کلاسیک نمیتوان بیش از سر مویی میان آنها فاصله قایل شد و از همین جاست که آنانیکه به امر طنز دست یازیده اند غالبا دچار اشتباه گردیده و یکی را به جای دیگر به کار گرفته اند.

در امتیاز طنز از هزل و هجو میتوان گفت که هزل و هجو به مفهوم استهزا و تذلیل و عیب جویی به کار میرود و تصویر از حقیقت ارائه نمی دارد و بیشتر دارای جنبه شخصی و خصوصی میباشد و وجه اجتماعی آن به غایت ضعیف و کمرنگ است در حالیکه طنز با نمایش برش های غیر عادی و مضحک زندگی پای از جاده ی «شرم و تملک نفس» بیرون نمیگذارد. به توجیه دیگر «هزل صریح است و طنز در پرده، هزل قصد خنداندن دارد ولی طنز در پی خنده قصدش عبرت است، هزل به ناهنجاری موجود فقط میخندد ولی طنز به ناهنجاری موجود کینه میورزد و میخواهد که آنرا از میان بردارد.یک اثر فکاهی هر قدر آمیخته با روح انتقادی باشد، جز تاثیر تفریحی نتیجه یی ندارد ولی یک اثر طنز آلود میتواند در تغیر وضع موجود موثر باشد. طنز حکیمانه طعنه میزند ولی هزل فقط رندانه میخنداند.

شوخی نیز، اگر چه مانند هزل و هجو خاصیت تهاجمی ندارد، چون غالبا برای تفریح و احساس راحتی و نشاط انگیز پدید می آید و کمتر تاثیر اصلاحی دارد و با فساد نمی ستیزد، نمیتواند با طنز یکی باشد. مطایبه و ظرافت نیز همانند شوخی است.

چون طنز بیشتر در ورای الفاظ خنده دار افاده می شود تا گزنده گی آن به صورت آنی احساس نشود از این جهت «خنده» لازم طنز دانسته میشود.

توماس هابز گفته بود «خنده چیزی نیست مگر یک احساس افتخار ناگهانی که از آگاهی ناگهانی به نوع برتری شخصی نسبت به ضعف دیگران یا ضعف خود در گذشته، ناشی میشود.»

برکسون عقیده داشت که «خنده یک عامل تصحیح کننده است و در عین حال خنده دارای ماهیت بی رحمانه و تهاجمی است، در خنده همواره یک نیت پنهانی تحقیر وجود دارد.»

در هر حال طنز، خنده را بر می انگیزد ولی هدف آن خنداندن نیست، بلکه الفاظ به ظاهر خشنود کننده طنز در ورای خود مفاهیم ژرف تر و جدی تری را نهفته دارد که باید خوانند یا شنونده طنز بدان التفات نماید، به تعبیر دیگر «خنده ی که از طنز پدید میاید خنده ی شادمانی نیست بلکه خنده دردناک همراه با سرزنش است که خطا کاران را به خطای خود متوجه می سازد و غفلت و خطا را به مجازات می کشاند و در نتیجه هدف آن اصلاح و تزکیه است نه مردم آزاری.»

طنز، برای کسانیکه به ارزش آن وقوف ندارند نوع تهدید یا اهانت دانسته میشود زیرا آنان جدی بودن را، راه رستگاری می پندارند و بیم دارند که در حالت غیر جدی بودن آن خوشبینی های را ک تصورمیکنند دیگران در باره شان دارند، از دست بدهند.

آشنایی با حقایق اوضاع جامعه و تشخیص درستی ها از نادرستی ها برای هر کس میسر نیست و تنها چشمان تیز بین طنزپرداز است که این باریکی ها را می بیند و درک میکند و با سلاح رمز وطنز در برابر نادرستی ها و زشتی ها به پا می خیزد و آنچه را که نمیتوان به صراحت و به زبان جاری به بیان آورد، به صورت دو وجهی و به زبان طنز به نقد میگیرد و به توجیه آن می پردازد.

در حالات نامساعد است که طنز نویس مفاهیم جدی تر و گزنده تری را در محتوی طنز جا میدهد و با انعکاس جهات نامطلوب زندگی، تصویری از شکل دیگر یعنی شکل بهتر آن ارایه میدارد. به سخن دیگر «یورش طنزنویسی به سنگر زشتی و نادرستی است در حالیکه تمثال زیبایی و نیکی پیوسته مد نظراوست.»

طنز را به شیوه های گونه گون افاده میکنند: طنزبه زبان شعر، طنزبه زبان نثر، طنز شفاهی، و طنز ترسیمی. شاعر طنزرا با شعر آمیزه میدهد وبدان وسیله به دیگران منتقل میسازد.

نویسنده، دیوار های داستان را با طنز رنگ میدهد  آنرا رنگین تر میسازد- طنز در داستان مثل نمک در غذاست. طنز شفاهی در روابط گفتاری میان آدم ها به کار گرفته میشود و آدم بذله گو و ظریف به هر مناسبتی سخن خود را با چاشنی طنز گوارا میگرداند. طنز ترسیمی که به وسیله طرح ها وخطوط، بیان میشود جانشین شیوه های مستقیم اندیشه هایی است که مشکل است به وسیله الفاظ افاده شوند. طنز ترسیمی را نیز میتوان در ارتباط نزدیک با ادبیات به حساب آورد. باید یاد آور شد که در ردیف گونه های طنز که به ذکر آمد، طنز تجسمی نیز میتواند وجود داشته باشد که توسط اندام سازان آشنا با طنز ایجاد میشود.

«چون شعر طنز آمیز درد ها را برملا میکند، بیگمان پرخاش به درد ها را نیز در بر دارد و چون دردی که شاعر بدان انگشت میگذارد اجتماعی است، بدون تردید پرخاش طنز نیز پرخاش اجتماعی است نه خصوصی ، پرخاش بر ضد طبیعت، پرخاش بر ضد مرگ، بر ضد بیداد، و چون درد های اصلی و عظیم در حوزه ی عمل طنز قرار میگیرند ناچار پرخاش او نیز متوجه نیرو های است که منشا و مصدر ناپسندی ها و ناسومندی ها اند و به هر نسبتی که خطر بزرگتر و اساسی تر باشد پرخاش طنز نیز موثر تر و نافذ تراست.»

طنز به مثابه تازیانه ای بر دوش آدم متکبر و بد سرشت فرود میاید و ظرف چند ثانیه او را در سطح فردی معمولی تنزیل میدهد و روشن میسازد که او فرد بیچاره ی بیش نبوده است. شهرت هیچ یک از بد گوهران و بد اندیشان مدت زیادی در برابر طنز و شوخی تاب آورده نمیتواند.

گفتگو از زبان حیوانات که در ادبیات زبان دری پیشینه ی چشم گیری دارد و در آن گفتنی های مربوط به انسان ها به زبان حیوانات بیان میشود، نیز نوع طنز و رمز است که اظهار آن مطالب به وجه دیگر ممتنی دانسته میشده است. درین گونه آثار خواه به نظم و خواه به نثر، پردازنده آن میتوانسته است سخنان دل خود را به معرض بیان بگذارد و در مقام دفاع از واقعیت و خوبی ها بر آید. کتاب کلیله و دمنه، و موش و گربه عبید زاکانی را میتوان در این زمینه به عنوان مثال به یاد آورد و هم نمیتوان منطق الطیر عطار را که سرو پا رمز است و خالی از طنز هم نیست از خاطر به دور داشت.

کلیله و دمنه که به نام های گونه گون در ادبیات جهان معروف است گویا بار اول به دست ابوالمعانی نصراله بن محمد بن عبدالحمید در عهد غزنویان به زبان دری آورده شده است.

عبید زاکانی متوفی 772 قمری، در پایان قصه موش و گربه میگوید:

جان من پند گیر ازین قصه              که شوی در زمانه شاد انا                                  

غرض از موش و گربه برخواندن         مدعا فهم کن پسر جانا                                       

 رساله ی «اخلاق الاشراف» و «رساله ی دلکشا» عبید زاکانی و مجموعه حکایات ملا نصرو الدین سراسر به زبان طنزو شوخی افاده یافته اند و همچنین عده از شاعران گاه بگاه با این نوع ادبی متمایل گردیده اند که میتوان از آن میان، شهاب ترشیزی، ایرج میرزا و حاجی اسماعیل سیاه را به یاد آورد. درباره معرفی وارزش آثار به طنز افاده شده عبید زاکانی نوشته های صورت یافته و به چاپ رسیده اند که یکی از آنها رساله «شوخ طبع آگاه» از آن داکتر غلام حسین یوسفی است

لطیفه های خنده انگیز و طنز آگین ملا نصروالدین زبانزد همه گان است و هر کسی افسانه یی از او به یاد دارد که در مقام خود آنرا بازگو میگوید. ملا در کشور های آسیایی شهرت بیشتر دارد و مردم هر سرزمینی او را از آن خود میداند و شخصیت به دلخواه خود از او میسازد.

سالاویف  در کتاب، «خدیو زاده جادو شده» ملا را مرد زنده دل، بذله گو، نیکو کار، و زیرکی میداند که چندین چهره دارد و هیچگاه نا امیدی در دلش راه نمی یابد وراه خروج از هر بن بستی را پیدا میکند ازینرو ملا کسی است که در ذهن مردم زندگی جاودانه یافته است. ملا، در این کتاب اهل آسیای میانه و از شهر خجند است و حکایت هایش با زندگی و رسم تاجیکی های ماورالنهر بیشتر مطابقت دارد.

ولی در هرحال «ملا نصرالدین نمایشگر تیپ های گمنام بشمول ودهقانان، کارگران و گدایان و تمام کسانی است که بی عدالتی اجتماعی را تحمل میکنند.»

عبید در رساله «اخلاق الاشراف» خصلت اشرافیت زمان خود را بصورت مودبانه و بزبان طنز باز میگوید و پرده ناپسندیها را به آهستگی بالا میزند تا مردم از آنچه در ورای پرده ها میگذرد آگاهی یابند و چنین است یکی از آن طنز ها:

«درین روز ها بزرگ زاده یی خرقه یی به درویشی داد، مگر طاعنان خبر این واقعه بسمع پدرش رسانیدند. با پسر در این باب عتاب کرد. پسر گفت در کتابی خواندم که هر که بزرگی خواهد باید هر چه دارد «ایثار» کند من بدان هوس این خرقه «ایثار» کردم. پدر گفت ای ابله غلط در لفظ «ایثار» کرده یی که به تصحیف خوانده یی. بزرگان گفته اند که هر که بزرگی خواهد باید هر چه دارد «انبار» کند تا بدان عزیز باشد. نبینی که اکنون همه بزرگان انبار داری میکنند.» لطیفه های نغز رساله ی «دلکشا» نیز بیشتر با چاشنی طنز آمیزه گی یافته اند که بعضی از آنها در غایت درخشانی و شفافیت است. مثلا «ظریفی مرغی بریان در سفره ی بخیلی دید که سه روز پی در پی بود و نمی خورد، گفت عمر این مرغ بریان بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.»

و یا: « جنازه یی را براهی می بردند، درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند، پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست، گفت آدمی، گفت کجایش می برند، گفت به جاییکه نه خوردنی باشد و نه نوشیدنی، نه نان و نه آب و نه هیزم و نه آتش و نه سیم و نه بوریا و نه گلیم، گفت بابا مگر به خانه ی ما می برندش.»

گفته های خوشمزه و نیشدار ملا نصر الدین بین مردم ما غالبا با تحریفات و تغییراتیکه به مرور زمان در آنها روی داده در موارد لازم به نقل گرفته میشوند:

در همسایگی ملا گاوی برای خوردن آب سر در دیگ کرد، چون خواست بیرون بیاورد نتوانست، همسایگان نیز هر چه سعی نمودند نتوانستند سر آنرا از دیگ بیرون آورند، ناچار ملا را حاضر کردند. وی گفت چاره ی نیست باید سر گاو را برید.

چون گلوی گاو را بریدند سر کاملا درون دیگ رفت. ملا که دید سر بیرون نمی آید دستور داد دیگ را شکستند و سر گاو را بیرون آورند ناظران به مهارت ملا آفرین گفتند.

در این حال ملا گریه را سر داد، چون سبب را پرسیدند گفت نمی دانم بعد از من چی خواهید شد.

در گفتگوی مردم ما، در این لطیفه جای ملا به «اوقی» داده میشود که به معنای کلانکار چیز نه فهم است.

و این طنزهم، ملا راست:

«ملا با حاکم و جمعی به شکار رفته بودند، آهویی نمودار شد، حاکم تیر انداخت ولی به شکار نخورد ملا گفت احسنت، حاکم متغیر شد که مرا مسخره میکنی، گفت، احسنت را به آهو گفتم که تیر را رد کرد.»

در بررسی طنز، از کلیات که صرف نظر شود نکته های باریک و دلچسپی به نظر می آیند که به ظاهر کوچک و بی اهمیت می نماید و در واقع، سخت قابل اعتنا می باشد و مطالعه آنها آشنایی بیشتر را با طنز میسر می سازد. «طنز پردازبیش از هر چیز بیننده ی دقیق است. او متوجه ویژگی های متغیر جامعه که برای شما به عنوان مشکل مطرح است، میشود...

شیوه ی طنز پرداز این است که به دشمن حمله کند و در همان هنگام او را شکست خورده اعلام کند و از پیش با نوعی رجز خوانی بی اعتبارش سازد.»

طنز نویس که از نا سازی و بی اندامی اجتماع حرف میزند، گاه به ناچار ماسک یک مصلح اجتماعی را به چهره میزند تا آنچه را که میگوید موجه جلوه کند.

«طنز در آغاز میخنداند اما قبل از آن که نقش تبسم از چهره خواننده  محو شود، نیروی تفکر او را بر می انگیزد ووجدان انسانی او را بیدار میکند و خنده نخستین به ظرفی میماند که آنرا از داروی تلخ آگنده باشند،زیرا شراره های ویرانگر عصیان و خشم از بن دندان زهرخند آن زبانه میکشد.»

میان پردازنده گان طنز در هر جا که باشند یک شباهت اصولی وجود دارد وآن اینکه همه آنان از مستضعفان ودرد رسیده گان پشتیبانی مینمایند و بدین جهت است که بعضی از چهره های طنز گویا اهل این دنیا نیستند،بهتر از آنند و میتوانند معیار دانسته شوند برای آدمیت.

عزیز نسین طنزنویس بزرگ ترک را ادب پژوهان وطن ما به نیکی میشناسند. وبا نوشته های دلپذیر او آشنایی دارند.بصورت قطع مناسب مینماید که دراین جا نکته یی از زبان او درباره طنز بشنویم.

او درپاسخ این سوال که «در یک اثر طنز قهرمان باید منفی باشد، پس موازین ریالیزم سوسیالیستی که شما خود طرف دار آن هستید چگونه دراین صورت مراعات میشود» گفته بود: «من بدان می اندیشم که عکس العمل که در نهاد خواننده بر انگیخته میشود مثبت باشد.درست میگوئید،در طنز سلاح اساسی خنده است وبر قهرمان مثبت که نمیشود خندید، مگر چنان که در ریاضی منفی ضرب منفی مثبت میشود،برخورد دونیروی منفی در قصه های من نیز همیشه اندیشه مثبتی را در نهاد خواننده جا گزین میسازد. تلاش من به همین سمت است.»

یکی از دانشوران معاصر در باره ی بازتاب طنز در شعر و اینکه طنز اختصاص به کلام غیر جدی ندارد بدینگونه نظر میدهد: «... البته بسیاری از اغراض شعر ممکن است بشکل طنز در آید واز صورت جدی خارج شود... طنز البته اختصاص به معنی غیر جدی ندارد. گاه معانی جدی هم برنگ طنز بیان میشود... نکته این است که طنز و هزل کلام را از جدی بودن خارج میکند و زندگی را نشاط می بخشد و سبکی.»

شهر آبردین در سکاتلند و شهر گابردو در بلغاریا به طنز و شوخی شهرت دارند و مردم جهان، این دو شهر را به حیث دو پایتخت طنز وشوخی می شناسند و مردم این شهر ها طنز را چون ثروت ملی و خود را حافظ این ثروت میدانند.

دموکراسی که در سرزمین های دیگر وسیله اعتبار سیستم ها ونظام ها به حساب آورده میشود از نظر یک طنز پرداز چنین توجیه می یابد: « دموکراسی از آنرو محبوب است که به هر کس اجازه میدهد تا خودش را آزاد بداند و این خیال را خوشبینانه با خود به گور ببرد.» و گفته ی این طنز آور درباره شاعر ملی نیز خواندنی است : «شاعر ملی کسی است که می پندارد مردم به شعرش بیش از غذا اهمیت میدهند.»

آشنایی با ممیزات و خصوصیات طنز و آثار نوشته شده به طنز در نظم و نثر که زبان جدی تر است و شناخت طنز آوران و طنز شناسان، کاریست که بررسی و تجسس زیادتر و دقت بیشتر را اقتضا می کند و بیان آن در مقالاتی مانند یادداشت حاضربه هیچ وجه به سنجش در آمده نمی تواند. امید آنست که یکی از قلم بر کفان با صلاحیت و آگاه به موضوع با انجام این امر دست یازد و با گشودن گره های افتاده در آن، و به ذکر آوردن دقایق و نکات گفته نشده و تازه در آن زمینه، دوستداران این موضوع را شیرین کامی بخشد.

این گفتگو با نقل یک لطیف ی طنز آمیز تاجیکی به عنوان حسن ختام ، به فرجام آورده میشود : «شخصی که کیسه اش زده شده بود، کیسه بر را پیش قاضی برد. قاضی حکم کرد که از کیسه بر صد تنگه جریمه گرفته شود. ملازمان که جیب های کیسه بر را جستجو کردند فقط چهل تنگه به دست آمد. قاضی گفت چهل تنگه را بگیرید و او را رها کنید اما تعقیبش نمائید وقتی که کیسه ی دیگری را زد شصت تنگه باقی مانده را از وی بگیرید.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 12:53  توسط Manizha nayel  |